فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
سلامم... صبحتون بخیر✨...
نه به دیروز نه به امروز😅
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
الان خیلی خوشحالم... خیییلی خوشحالمم.
چون میخوام پارتی رو بنویسم که...
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
چون میخوام پارتی رو بنویسم که...
...که فرهاد و هیراد وارد ماجرا میشن😭✨.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_چهارم A.R.R
#مروارید_سفید
#پارت_بیست_و_پنجم
A.R.R
مروارید
_یاسمن گفته تا بعد از فوق لیسانسش اصلا نمیخواد به ازدواج فکر کنه
هیراد همانجا خشکش زد_یعنی دو سه سال دیگه؟
_آره دیگه همین حدودا
هیراد کلافه دستی میان موهای پریشانش کشیده و آنها را آشفته کرد
_خب شاید اون مورد دلخواهشو هنوز پیدا نکرده
_اونوقت چرا فکر کردی تو اون مورد دلخواهی؟
صدای شاد فرهاد که رگههایی از خنده داشت بر کلافگی هیراد میافزود.
بحث میانشان آنقدر گرم گرفته بود که حتی خودم هم لحظهای حضور خود را فراموش کردم. احساس میکردم بد موقع مزاحمشان شدهام، گویی دل پشتیوان زندگیام پیش کسی گیر کرده بود، کنجکاو شده بودم که در مورد این دختر یاسمن نام بیشتر بدانم و حتی اگر شده اورا ملاقات کنم، اما آن لحظه را زمان مناسبی برای به زبان آوردن درخواستم ندیدم، مثل اینکه خود هیراد هم هنوز موفق به برقراری ارتباطی صمیمی با آن دختر نشده بود.
A.R.R
همانطور که سعی میکرد خود را بی تفاوت نشان داده و در بحث مجدد داغ شدهی هیراد و سمیه خانم دخالت نکند، دستش را روی دست فرهاد که روی پایش قرار داشت گذاشته و توجه او را به خود جلب کرد.
_فرفری من برم دیگه، همین الان یادم افتاد پروژهی فردام و هنوز کامل نکردم.
اخم های فرهاد درهم پیچیدند، نمیتوانست تشخيص دهد اخمهایش برای چیست؟ متوجه دروغ او شده بود؟ یا از اینکه دستش را گرفته بود دلخور شده بود؟ به هر حال، آنقدر که با هیراد صمیمی بود نمیتوانست یخ فرهاد را باز کند، هرچند احساس او را درک میکرد، اوایل حتی خودش هم نسبت به این خانواده تنفر عجیبی داشت.
واقعا نمیتوانست تشخیص دهد چرا اخم کرده است؟
فرهاد را شناخته بود، پسری دمدمی و بدانق، کمتر کسی میتوانست با او ارتباط برقرار کند. که خوشبختانه مروارید موفق شده بود اعتماد و علاقهی او را به خود جلب کند. خیلی بی رحمی بود اگر تمامی مهربانی ها و هواداری های فرهاد را نادیده گرفته و فقط به خاطر اینکه، هرگاه کسی اورا لمس کند واکنش تندی نشان میدهد، اورا بازخواست کند.
اصلا شاید به خاطر اینکه گفته بود میخواهد برود اخم کرده است.
هرچه منتظر ماند فرهاد نه واکنش دیگری نشان داد و نه حرفی زد.
دستش را پس کشید و خواست بلند شود که فرهاد دستش را گرفته و اورا به سمت خود هل داد.
تعادلش بهم خورد، اما هنوز سرپا بود.
با تعجب به پسر خیره شد که لبخندی زده و دست مروارید را بیشتر کشید.
بدون مقاومت مجدد روی مبل نشست که فرهاد دستش را دور شانهاش حلقه کرد.
پسر کنار دستش او را در آغوش کشیده بود و این تعجب داشت، حتی سمیه خانم و هیراد هم ساکت شده و آنها را نگریستند.
اینم از پارت ۲۵...
حتما نظراتتون رو بگید💜✨.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
https://eitaa.com/nazareto_app/app?startapp=s/rwqkod76&btn=پاسخ.به.پرسشنامه
به این هم یه توجهی بکنید😅🫂.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_پنجم A.R.R مروا
هیراد... ۲۹ سالشه، ولی احساس میکنم عکسش یکم یه جوریه😅.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
هیراد... ۲۹ سالشه، ولی احساس میکنم عکسش یکم یه جوریه😅.
هیچوقت عکس شخصیت ها ( به جز مروارید و فرهاد ) شبیه اونی نشد که توی ذهنمه🥲💔.
الان مثلا چشمهای سمیه و هیراد باید سبز میبود.