هدایت شده از سنجاق چنل رو نگاه کنیدMamali
https://eitaa.com/joinchat/1692206713C1e3a809162
بیاید تازه تاسیسه✨
گپ قبلی پرید اینجا جوین باشید✨
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
بسلامتی رفیقام🤣😂
اگر اینجوریه که به سلامتی من🤣.
( کای و کیت و رودریک و وست و آرون و آریو و.... )😅💔.
مغزم رگ به رگ شد برای نوشتن این پارت😂💔... البته پارت سادهای بود ولی باز🤣💔.....
#مروارید_سفید
#پارت_سی_و_نهم
A.R.R
مروارید
حالا که بعد از این همه سال به آن روز فکر میکنم؛ خندهام میگیرد.
آن موقع ها انگار دنیا فقط در همان چهار دیواریِ رابطهی من و شایان خلاصه میشد. هر حرکتِ اضافهی شایان، برای من مانند یک زنگ خطر بود. مخصوصا روز های نزدیک به مراسم عقد مارال و بردیا. آن موقعها رابطهمان کمرنگ و دیدار هایمان کمتر شده بود. سر شایان آنقدر شلوغ بود که اصلا وقت نمیکرد من را ببیند. دروغ چرا! با اینکه درکش میکردم اما گوشهای از قلبم، دلگیر و بدبین شده بود.
A.R.R
آن روز، نزدیک به پاساژ؛ وقتی از دور دیدتش، آنقدر سر گرم صحبت با نیکو بود که ابتدا متوجه نشد، پسری که دیده است. همان شایان است.
وقتی تمرکزش روی پسر بیشتر شد، او با یک دختر جوان مشغول صحبت شده بود. دختری غریبه با ظاهری خاص و زیبا.
آن روز، در آن لحظه؛ قلب مروارید از تپش ایستاد. آنقدر جوان و خام بود که فکر میکرد همه چیز تمام شده. مخصوصا که هر دفعه پیچاندنهای شایان، برای آمدن به سر قرار، شک و شبهاش را بیشتر میکرد. حتی با اینکه میدانست شایان به او خیانت نخواهد کرد، اما واقعا دلگیر و محزون شده بود.
شاید اگر همان موقع میرفت جلو، داد و بیداد راه انداخته و شایان زا سرزنش میکرد، اکنون همهچیز فرق میکرد. اما او فقط سکوت کرده و از آنجا، با قلبی که انگار تیکه تیکه شده بود، از آن مکان دور شد.
اکنون که بیشتر فکر میکرد، میدید که در آن زمان، سکوتش و صبر برای توصیح دادن ماجرا، از زبان شایان، آن هم در خلوتشان، منطقی ترین کاری بود که در آن سن و سال انجام داده بود.
نه به خاطر اینکه فکر میکرد اینگونه به شایان احترام میگذارد و غرورش را حفظ میکند. نه! بلکه به خاطر اینکه میترسید. میترسید و از ترس شنیدن حقیقتی تلخ، زمان صحبت را به تعویق انداخت.
شایان هیچگاه نفهمید که ناگهان چرا مروارید با او سرد شده و در آخر او را ترک کرد. نباید هم میفهمید، چرا که او هرگز خیانتی مرتکب نشده بود.
آن کمک کردنِ ساده، در ذهن مروارید تبدیل شده بود به یک خنجرِ از پشت... خنجری که تا همین امشب، که تمام ماجرا را فهمید، طول کشید تا خوب بشود.
اینم پارت ۳۹ تقدیم به نگاهتون🤗.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
خلوت نمونه ناشناس🥲💔