قهوه تلخ
اون رفیق intp ایم که دور سرش میگشتم یادتونه؟ رشته رفاقت بی نقصمون گسسته شد چرا؟ نمیدونم. ولی میدون
حالا این یکی به کنار، احتمالا دوباره درست بشه
ولی من کلا تازگیا شدیدا دارم به این فک میکنم که چه ایرادی دارم؟ واقعا ایراد از منه؟ اینقد هوش EQ پایینی دارم؟ کسی که باید تغییر کنه منم؟
چون همه روابط من یه روند تکراری و مزخرف دارن..
با طرف سردیم، یهو خیلی بی دلیل گرم میشیم، کل زندگیمونو میریزیم تو دایره، همه چی خوب و عالی پیش میره، شترق.. یهو به همون سرعتی که گرم شده بودیم سرد میشیم.. یهو نه سلامی، پیامی، نه احوال پرسی، حتی در حد اینکه "هوی بشر؟ زنده ای یا مرده؟".. دلیلشم واقعا درک نمیکنم
قهوه تلخ
هوا خیلی سرد است.. چرا این جاده تمام نمیشود؟ شاید بی هدف قدم زدن من هم بی تاثیر نباشد.. به هر حال و
Che Konam ~ Musico.IR.mp3
9.91M
بعد از تو حسرت به دل
ماندم برای دیدنت..
رفتهای اما تو را
هر جای شهر میبینمت..
بعد از تو این آسمان
هرگز آبی نشد..
شب به شب باریدم
اما این دلم خالی نشد..
قهوه تلخ
بعد از تو حسرت به دل ماندم برای دیدنت.. رفتهای اما تو را هر جای شهر میبینمت.. بعد از تو این آس
درد دلتنگی مگر یک لحظه عادت میشود..
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
با این ویدیو همزمان با شادی، احساس پیری کردم..
قهوه تلخ
خیلی نوشتم، خیلی زیاد ولی به اشتراک گذاشتنم نمیاد..
یکمشو بزارم، نظرتونو بگین بهم؟
https://daigo.ir/secret/51059338245
حرف بزنیم اصلا؟
داد میزنم.. با صدای گرفته و خش دارم.. :« میشنوی؟ صدامو میشنوی؟» اشک میریزم..«چطوری دلت اومد؟ چطوری تنهام گذاشتی؟ این شوخی احمقانه رو تمومش کن.. پاشو..»
به سمت سنگی که زیرش خوابیدهای حمله ور میشوم.. مشت میزنم.. با همه وجودم.. باید بشکنمش.. باید تو را بیرون بکشم.. من دوباره باید صدایت را بشنوم.. دوباره باید چشمهایت را ببینم.. باید دوباره موهای خرماییات را نوازش کنم.. من باید بیرونت بیاورم.. تو تاریکی را دوست نداری.. تو از جاهای تنگ متنفری..
برای بیرون آوردنت تقلا میکنم.. نعره میکشم و اشک میریزم.. تکهای از سنگت را شکستم.. به خون دستهایم خیره میشوم.. چند نفر از پشت مرا میگیرند؛:« ولم کنین.. من باید ببینمش.. من با این همه دلتنگی نمیتونم نفس بکشم.. ولم کنین..» دیگر چیزی یادم نمیآید..
چشم که باز میکنم روی تختی با ملافههای سفید خوابیده ام.. ملافههای سفیدی که با پیراهن سیاه من در تضاد است.. تضادی که از درکش عاجزم.. راستی تو کجایی؟ تو کجایی ملکه خوش خنده من؟..
#Matio
#Ana
قهوه تلخ
داد میزنم.. با صدای گرفته و خش دارم.. :« میشنوی؟ صدامو میشنوی؟» اشک میریزم..«چطوری دلت اومد؟ چطو
متیو برای اولین بار رفته سر مزار آنا*
خیلی دلم میخواد همشو بفرستم، ولی کاملا مطابق با حال و احوالات روحیم نوشتم و هیچ ترتیب خاصی ندارن و متوجه نمیشین چه به چیه..
مثلا یهو بعد از متنی که توش متیو رو کشتم، قسمت بعدی میفرستمش تیمارستان😂💔