عزیزم، از تو فقط بغضی ماند که در پیچ گلویم خانه گزید. گویا تو، در گلویم پنهان شدی. فقط هر روز انگار بزرگ و بزرگتر میشوی و حریصانه، تمنای رفتن داری. البته، ناشکری نباشد! همین هم خیلیست.
تو چه دانی که پس هر نگه سادهی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمیست؟
یا نگاه تو، که پرعصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمیست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بیخویشتنم
پوپکم! آهوکم
"تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم"
-اخوانثالث
بعضی از ادما واسمون میمیرن
روی زمین زندگی میکننها، اما برای ما میمیرن
هر از چندگاهی با مرور خود و خاطراتشون واسشون سوگواری میکنیم و
اخرشم دنبال کار و زندگی خودمون میریم
و به راستی که غمانگیزه
خیلی غمانگیزه
خیلی!
و اما جانم، تقدیر آنقدرها هم برایم قدیر نبود. تابِ تحملِ شقاوتِ زندگیام را نداشت. دیگر نمیتوانست درستش کند، دیگر نشد که بشود. نمیشود. دیگر نمیشود؟ امان از نمیشود هایِ من!