eitaa logo
و قسم به قلم..(:
13 دنبال‌کننده
16 عکس
8 ویدیو
0 فایل
نگاهش به چشمانم، کلماتش به قلبم خورد: سرباز باش نه سربار! ✍🏼کپی یا فوروارد نذر‌ظهورش♥♪
مشاهده در ایتا
دانلود
و قسم به قلم..(:
میگن خاک داغِ دل رو سرد می‌کنه. اشتباه میگن.
به نام آنکه اشک را عطا کرد. پارادوکس/ اولین و آخرین دیدار!﴿پارت یک﴾ در ادبیات چیزی است به نام پارادوکس معنی خودمانی‌اش می‌شود تناقض‌هایی که در یک عبارت به کار می‌رود؛ مثلا فریاد بی‌صدا من هم از خودم یکی ساختم خوشحالِ محزون! بعد از وداع نوبت تشییع بود. قرار نبود به تهران برویم ولی جور شد. شب قبل از رفتن برایم برزخی بود در ادبیات برزخ یعنی مرز بین دو چیز. (وقتی تازه امتحان ادبیات دادی) بین خوشحالی و غم مانده بودم؛ یک طرف قلبم داشت چنگ می‌انداخت به کلمه تشییع و به‌جای تهران به فکر مشهد بودم چون مشهد دیگر تدفین بود، خداحافظی محض. یک طرف هم خوشحال بودم؛ به شخصه کاری نکردم که بگویم ببین سیدعلی‌جان من آمدم، ایستادم، مقاومت کردم، فریاد زدم من طرف حقم. صرفاً همیشه شعار بود در راهپیمایی‌هایی در ساعات مشخص مثلا ۲۲ بهمن یا روز قدس، بعد حالا فکر کن در چنین مراسم مهمی آدم حداقل می‌تواند آن دنیا پز بدهد که من آمدم، حضور پیدا کردم،فریاد زدم برای طرفی که حق بود، برای زدن توی دهن دشمن و برادرزاده‌هایشان! دقیقاً نتیجه‌ای داشت مثل حضور در تجمعات شبانه. تهران قرار بود خیلی شلوغ باشد اما کسی نمی‌دانست دقیقا چقدر. تصور ما موج‌هایی از مردم بود که هیچ‌ مسئولی نمی‌توانست کنترلش کند و اتفاقا حق داشت. دسته‌هایی عاشق که فوج فوج می‌آمدند برای وداع، آن هم در یک شهر. مگر چندبار دیگر میشد آقا را دید؟ (: مگر ما دیدار اولی‌ها وقت دیگری داشتیم؟ وقت نبود، همیشه به این فکر می‌کردم و هنوز هم در ذهنم تکرار می‌شود. ″وقت تمام می‌شود خیلی زود و خیلی حرف‌ها می‌ماند. به قول معلم اخلاق‌مان (چقدر کار داریم و چقدر بیکاریم)، اگر کاری نکنی دیگر زمانت رفته و تو ماندی با حسرتی که هیچ‌جایی دستت را نمی‌گیرد″ بعد شهادت آقا هم این جمله ملکه ذهنم شد: ″وقت تمام شد″ این هفته آخرین‌بار بود که قبل ظهور، می‌توانستیم آقا را ببینیم. لباس‌هایمان را جمع کردیم و شستیم و دوباره پوشیدیم و راه افتادیم. در راه این‌بار بیشتر صحبت کردیم ولی مداحی و روضه‌ها حتی آهنگ‌ها هم ما را اول به این غم‌ بر دل نشسته وصل می‌کرد و عضو ثابت سفرمان بود؛ هرکس می‌توانست با ساده‌ترین جملات اشک بریزد. یک‌بار با نامه‌ای از طرف آقا با صدای مهدی رسولی، بعد با باید برخاست حتی بی‌کلام، همین‌طور با روضه‌های قتلگاه. برنامه اشک بود! به تعداد همه شب‌هایی که مظلومانه و مقتدر پرچم به دست فریاد آزادی و عدالت‌خواهی زدیم؛ به خودمان نهیب می‌زدیم مبادا اشک بریزی و دل وطن‌فروشان خوش شود، نکند میدان و خیابان را خالی کنی؛ اما آن روز حتی اشک ریختن هم جهاد بود. اگر برای مردی که تمام زندگی‌اش را پای موحد بودن گذاشته بود اشک نمی‌ریختیم برای چه کسی داغ دل به چشم روانه می‌کردیم؟ دنیا چگونه می‌فهمید سیدعلیی که میلیاردها دلار برای تبلیغ علیه‌اش صرف میشد عشق قلب ما بود؟ برای کدام درد به سر می‌زدیم؟ مگر جزء عاشورا چیزی در این دنیا ارزش اشک را داشت؟ به اشک که فکر می‌کنم، می‌بینم واقعا قیمتی است. خدا با علم به اینکه دنیا قرار است چقدر سختی‌مان بدهد، اشک را عطا کرد و هدیه داد. رهبر هم با همین اشک‌ها از رنج‌ها گذشت و رسید. ما با اشک سفرمان را آغاز کردیم، با غبطه به آنکه اشک‌هایش خالصانه و مخلصانه بود. •آیه ----
هدایت شده از پریچهر
آقایان ِ مجلس! هرچه سریعتر گروهک پهلوی رو به عنوان یک گروهک تروریستی تعریف کنید و هرگونه حمایت، همکاری، استفاده از نمادهای آنها و حتی شعار به نفع آنها رو جرم اعلام کنید. آقایانِ قوه قضاییه! این جرم فقط جنبه خصوصی نداره، اگر محکم پشت این قضیه نایستید پنجه در رخ امنیت کشور کشیدید... آقای رییس جمهور! هیچی... فقط امیدوارم تکه‌تکه شدن یک جوان به اندازه اشک‌های فردوسی‌پور براتون مهم باشه... @par1394
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
إِلهي عَظُمَ الْبَلاءُ... ❤️‍🔥
بسم رب الشهدا خواب نمانیم!﴿پارت یک﴾ سلام آقا معلم من خواب بودم، در حرم. در یکی از شبستان‌های نجف. شنیدم می‌گویند در ایران معلمی را ربودند و شهید کردند. چشمانم را بستم شاید می‌خواستم خواب بمانم. ولی زیاد نگذشته بود که خبرها پیچید میان کانال‌های مختلف هرکس چیزی نوشته بود بعضی دردتان را با قلبشان تقسیم کرده بودند و اشک می‌ریختند. برخی هم نان حرام اهل شام در شکم‌هایشان جوشش گرفته و هلهله می‌کردند. تصاویرتان در همان لباس خادمی و مداحی درد داشت؛ اصلا همین که روضه‌هایتان شده بود زندگی روزمره‌ شما داشت قلبم را تکه تکه می‌کرد؛ خانواده‌تان چه می‌کشیدند؟ بر زینب(سلام‌اللّٰه‌علیها) بالای تل زینبیه چه گذشت؟ چشمم پر و خالی میشد دیگر نتوانستم تحمل کنم، قلبم میان یکی از آن کوچه‌هایی که آرمان را بردند گمشده بود حالا هم جای خالی قلبم برای شما تیر می‌کشید. کیفم را برداشتم و دویدم سمت ضریح؛ اشک‌هایم مجال ندادند و قبل از رسیدن به پنجره‌های ضریح دویدند میان صورتم. نقابم را بالاتر کشیدم تا راحت‌تر اشک بریزم. در میان صف؛ نزدیک دیواری که به ضریح می‌رسید، قبل از آنکه ضریح را ببینم خانمی عرب دستم را گرفت و جلو‌تر برد انگار می‌دانست باید زودتر برسم.. باید زودتر برسم چون طاقتم تمام شده چون آرمان را که شهید کردند من چشمانم را بستم،قلبم را سفت گرفتم نمی‌توانستم دردش را روی دوشم بکشم اما حالا دردمان بالا گرفته، انسانیت خیلی وقت است از میان رفته برایت اشک میریزم و می‌نویسم برایت صاحب الزمان(عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف) را با ناله صدا میزنم و می‌نویسم برایت یکی یکی اشک‌هایم را از میان شیشه‌های عینکم پاک می‌کنم برایت دست‌هایم را روی دیوار‌های مظلوم حرم می‌کشم برایت از امیرالمومین(علیه‌السلام) روضه می‌خوانم برایت از درد پهلوی آرام قلب امیرالمونین(علیه‌السلام) به سینه می‌زنم. من مثل شما روسفید نیستم فقط اشک‌هایم را دارم! در این درگاه که گدایان را هم راه می‌دهند من فقط اشک‌هایم را برای هدیه دارم ولی امید دارم از در خانه امیرالمومنین(علیه‌السلام) و آن یاس کبود ظهور را به خاطر قلب ارباً اربای شما بگیرم بیا ! بیا و بنشین کمی نوحه بخوان! بیا بیا و دوباره از علی اکبر(علیه‌السلام) بگو.. من آنقدر روسیاهم، بعد شهادت رهبرم هنوز هم نفس می‌کشم!! حداقل تو بیا.. تو بیا و با آن پیکری که نمی‌شود بلندش کرد؛ که پدر توان جمع کردنش را به تنهایی ندارد؛ که نمی‌شود یک‌نفری برایش عزاداری کرد نوحه بخوان. بیا بیا مهدی(عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف) را صدا بزن! بیا با آرمان علی‌وردی برای مقتول کربلا برای گل پرپر شده پشت در برای سری که در محراب به معراج رفت برای همه آنهایی که اولیای خداوند بودند و حرمتشان لگدمال شد فریاد بزن: ″بای ذنب قتلت یعنی آهای مردم مگه گناه من چی بود؟ بای ذنب قتلت یعنی چرا جسمم شده کبود و خون آلود؟...″ ؟ (علیه‌السلام) •آیه• ----- -----
این رجل فاجری که خون عزیز ما را به زمین ریخت، تأیید کرد دین خدا را. یعنی خدا دین خودش را به او تأیید کرد. با ریختن خون عزیز ما، تأیید شد انقلاب ما. این انقلاب باید زنده بماند، این نهضت باید زنده بماند، و زنده ماندنش به این خونریزیهاست. بریزید خونها را؛ زندگی ما دوام پیدا می کند. بکُشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می شود. ما از مرگ نمی ترسیم؛ و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید. دلیل عجز شماست که در سیاهی شب، متفکران ما را می کشید. -امام‌خمینی(رحمة‌اللّٰه‌علیه)-
-صـد هـزاران کیمیـا حـق آفرید کیمیایـی همچـو صبـر، آدم ندید-
به نام خالق صبر>>> صبر دوست داشت اسمش به نام تو باشد به نظر من صبر بعد از شما وارد لغتنامه شد، آنجایی که شخصیت عظیم‌تان میان مردمی نادان نادیده گرفته شد. غم و دردتان را به سخره گرفتند. در تمام عمر شریف‌تان که بارها و بارها در پی پیروزی حق بر باطل بودید افرادی نالایق از حضور پرفروغتان بهره نبردند. و صبر و صبر و صبر یاری همیشگی در کنارتان بود. همیشه به اینکه هدیه‌ی صبر را از درگاه الهی گرفتید غبطه خوردم. و از درد‌هایی که کشیدید، حالم زیر و رو شد، شاید صبر حتی دلش خواست برای قوی‌تر شدن نامش را بگذارد حسن؛ به نظرم رهبران اسلام همه شبیه شما بوده‌اند و هستند و خواهند بود، ولی کاش ما شبیه هفتاد و دو نفر باشیم نه شبیه مردم کوفه! کاش ما وقت آتش‌بس به خودمان بنگریم که چه کردیم که به این روز افتادیم چه کردیم که رهبرمان برای حفظ جان هفتادودونفر‌هایش این تصمیم را گرفت. کاش ما وقت جنگ بهانه‌های مسخره‌مان را کنار بگذاریم کاش شبیه جانبازانی باشیم که التماس می‌کردند برای سربازی. کاش ما مردم کوفه نباشیم کاش امیرالمومنان(علیه‌السلام) تنها نماند.. کاش مهدی(عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف) را بیاوریم. •آیه• ---- (علیه‌السلام) ----
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد-
به نام خالق ولایت>>> تو واقعی بوده‌ای، هستی و خواهی بود. صدای زن همیشه پایین بوده مگر آن موقع که بخواهند از او بهره‌ای ببرند آن موقع فریادشان می‌شود زن زندگی آزادی. اما اگر همین زن آزادی‌اش را در وقار و رشد و تحصیل و پیشرفت و اندیشمند بودن ببیند می‌شود متحجر می‌شود امل و بدبخت اما اگر هرروز خودش را شبیه مادر دزدعروسک‌ها کند و مژه‌هایش را به طاق آسمان بزند می‌شود آزادی‌خواه و روشن‌فکر آن موقع اگر دکتر ناخن‌اش یک ساعت دیر برود مطب، داد و فریادشان بالا می‌گیرد که حقوق زنان چه شد؟ آن موقع اگر بخواهد بیاید گناه بیاندازد وسط جامعه می‌گویند باید بتواند باید آزاد باشد. خب به نفع‌شان است؛پولشان در همین نمایش‌هاست؛ آن زن بدبخت هم می‌ماند و دنیایی که فقط می‌خواهد از او بهره‌کشی کند آن زن بیچاره می‌ماند و دیالوگ‌ آن فیلم که دختر باهوش قصه به، احتمالا دوست‌پسرش می‌گوید ″من حس می‌کنم فمینیست را یک مرد اختراع کرده برای سوء استفاده از زنان″ و هردو می‌زنند زیر خنده. خنده‌هایی که بوی خون می‌دهد بوی تلخ و تند و تیز سیگار را می‌کشد میان ریه‌هایت و دلت می‌خواهی دیگر زن نباشی. اما انسان به شما و صحبت‌هایتان که می‌نگرد می‌فهمد می‌تواند زن باشد و خوشحال باشد و حتی به خودش افتخار کند. هروقت از زن بودن خسته شدم با یادآوری مکتب‌تان سرم را بالا گرفتم به زندگی‌ام به خودسازی و جامعه‌سازی‌ام ادامه دادم. من زن را با شما شناختم من عشق و ظرافت و لطافت خدا را در خلق زن از شما آموختم من ریحانه خلقت بودن را از کلامتان دریافتم من معنی ″محور خلق جهان یک زن بوده است″‌را از رفتارتان فهمیدم شاید اصلا به خاطر همین شما را شهید کردند؛ برای این برابری برای همین احترام و شخصیت دادن به انسان‌ها شما شبیه آنها نبودید شما دنبال سودجویی و بهره‌کشی نبودید شما می‌خواستید همه بدانند ملاک برتری فراتر از صدای کلفت و زور بازو و خشونت و تعصب گرایی و برداشتن فاز ″من می‌دانم بقیه نفهمند″ است شما روشن‌فکر بودید اما یک روشن‌فکر واقعی. شهادتتان تا به ابد قلب‌ ما را ذوب می‌کند و اندیشه‌تان تا به قیامت راهنمای یک زندگی به‌روز، انسان‌وار و متعالی است. آیه• -----‌ (صلوات اللّٰه علیه و آله) -----
-به این کسی که اومده به من دوباره جون بده بگو که اسمتو بگه جنازمو تکون بده-