𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐠𝐡𝐚𝐫𝐚𝐫𝐝𝐚𝐝 𝐠𝐡𝐚𝐥𝐛🖤🔗
𝐚𝐮𝐭𝐡𝐨𝐫: "𝐳"
صدای ِتنفری خاموش . .
بوی اجبار ُسختی . .
داستانی پر از پیچ ُخم ..
-
اندک گذری از ماجرا 🔦..
آقای سبحانی : ببین دخترم نمیشه اصلا چون تو به سن قانونی نرسیدی و ممکنه پدرت بیاد و برای ما دردسر درست کنه
نورا : اگه پدرم رضایت بده میشه؟؟
نورا : یهو دیدم یکی از پسرا از پشت میز بلند شد و اومد سمت میز ما
کیسان : میشه چند دقیقه باهم صحبت کنیم؟
نورا : درمورد چه موضوعی؟
-
برای آگاه شدن از ماجرا بزن رو "پیوستن" .
https://eitaa.com/GHARARDADGHALB