روزهای باقیموندهی نبودن مامان
از اون مدلها شدم که دوست دارم
فقط خیره شم به سقف: )))
هدایت شده از - عقیق -
گفت اسم علیٌ مکتوب علی کل شئ، یعنی نام امیرالمؤمنین روی هر برگ درخت، روی هر دانه گندم، هر گوشه از آسمان نوشته شده است، گفت هر لقمه که خوردید ز ارزاق علیست، یعنی هر نانی که میخورید، هر دانه برنجی که در سفرههایتان هست، هر نمکی که روزیتان میشود، از کیسهایست که هر صبح از نجف برایتان میفرستند، گفت یا صاحب کل مفتاح علیست، یعنی کلید هر قفلی که روی زمین است دست امیرالمؤمنین است، گفت ان ارضالله واسعة، یعنی ارض الله سفرهی علیست، گفت شنیدهاید میگویند هرجا بروید آسمان همین رنگ است؟ یعنی آسمان، سایهی علیست که بر سر ما افتاده است .
فکر کنم ما آدمیزادها واقعاً آدمهای بدی نیستیم ، فقط گاهی تصمیمات غلطی میگیریم و اونجایی که از تصمیمات غلطمون دفاع میکنیم ؛ بد میشیم: )
دوازده روز است که در طول روز ، حین پروژههای مهدا ، سرکلاس ، تو اسنپ ، پای گاز ، آخر هیئت ، بین دو نمازم تو مسجد ، کنار خانوادهام ، پشت چرخ ، حین کتابخوندن ، تو انتظارهام و .. تند و تند چند خط در نوت گوشی مینویسم و با خودم میگم شب ، وقتی روی تخت دراز کشیدم با کمی ویرایش اینجا میگذارمشون اما شب همین که تنم به تخت میرسه و آخرین نوشتهام رو باز میکنم ، دیگه ادامهش یادم نمیاد و خواب میرم ! از این دوازده روز حتیٰ شبی رسید که فرصت باز کردن کش مویم رو نداشتم و خواب رفتم . از این دوازده روز حتیٰ شبی با فاء دیدار داشتم و فرصت ثبت در قرین نداشتم و حتیٰ شبی هم بیفکر به نبودن و نیامدن آقای همهیاهیچ سرکردم ! حالا هم که دارم اینها رو مینویسم از هوشیاری چند ثانیه بعد ، اصلاً مطمئن نیستم اما میخوام بگم : نمیدونم چقدر گذشت که برای مدیریت کارهای داخل و خارج خونه ، برای انجام کارهای شخصیم و برای زیاد زندگی کردن و زیاد کار کردن اینقدر شبیه به مامانها شدم که دو/سه روزی یکبار گوشیمو شارژ میکنم و نمیتونم از سینک پر از ظرف ، از لکهی چای کابینت کنار گاز ، از لباسهای رو دستهی مبل ، از وقت گذروندن با خانوادهام بگذرم . در حقیقت نمیدونم چقدر زمان برد که از مرزهای زنانگی به سمت مرزهای دیوانگی قدم برداشتم: )))؟
امشب تعدادی عکس از گالری جدا کردم و فکر کردم چقدر خوب میشه اگر با عنوان هایلایت پادرهـوا در اینستاگرام منتشرشون کنم بعد یادم اومد من مدتهاست اینستاگرام ندارم;)
ای خدای پر زورِ من:)
خدای دلهای پر و دستهای خالی
خدای دستهای دور و قلبهای نزدیک
حتیٰ اگر هرهفته ریحون رو ببینم باید بازهم بهش بگم : من دلم تنگ میشه از فکر کردن به اینکه کِی دوباره میبینمت:)))))