____ در دومین شب ؛
ء
چون شب دوم فرا رسید ، حلماء
پس از ساعات طولانی مطالعه در
گوشهای از کتابش ، چنین جملهای
را دید : زندگی سراسر رنج و درد
بیپایان است ؛ سرچشمهٔ این درد
آرزو و خواستن است !
و امّا اینکه کمکم سلیقه فردیتون داره از بین میره
و بخاطر جمع تظاهر به دوست داشتن یا نداشتن
یه سری چیزا میکنید خیلی آزار دهنده است !
این درست شبیه انسانهای سست عنصریه که بر
اساس مد [ تماماً بر اساس مد] زندگی میکنند ..
بهنظرمن ، این افراد هیچگاه چیزی از آنِ خود ندارند !
صبح همه بخیر به جز اونایی که :
با تلفن بلند بلند بلند حرف میزنن
و پشت چراغ قرمز صدای آهنگ
شون رو بلند میکنن ! ..
امروز صبح وقتی بیدار شدم :
شاید این من نیستم که نمیخوام
درس بخونم ؛ شاید این درسِ که
نمیخواد من بخونمش:))
استادم میگفت : وابسته خدا بشید:)
پرسیدم : چجوری؟ گفت : چهجوری
وابسته یک نفر میشی؟ .. گفتم : وقتی
زیاد باهاش حرف میزنم ، زیاد میرم !
میام و .. لبخند زد و تو یک جمله گفت :
رفت و آمدتو با خدا زیاد کن:)))
____ در چهارمین شب ؛
ء
چون شب چهارم برآمد ؛ حلماء که نمیبایست
همچون شهرزاد قصهگو جان خود و زنان دیگر
شهر را نجات دهد با خیالی آسوده نوشتههای
شبش را بدینگونه به پایان رساند : در بُرههٔ
نوجوانی زندگی بسیار بر آدم سخت میگیرد
اتفاقاتی میاُفتد که در حقیقت نخستین تجربه
های زندگیمان را شکل میدهند که گاهاً تلخ و
دردناکاَند ، بارز ترین این تجربهها مواجههی
جدیمان با خانواده است ! .. زندگی وقتی
نوجوان یا بسیار جوان هستیم دستش را محکم
بر گلویمان فشار میدهد ؛ اگر مدتی صبر کنیم
یا طاقت بیاوریم ، سالهای بعد همهچیز آسانتر
میشود یا شاید هم ما سرسختتر و پوست کلفت
میشویم ! ..