آدمیزاد شبها طوری خودش رو روی تخت کش میده و بیتابانه منتظر فرداست که انگار قراره فردا با الان فرق کنه ! الان یک ساعت شده که دمر و یکچشمی خیرهم به صفحهی گوشی و فکر میکنم سوراخ زندگیام کجاست ؟ سرم برای چهچیزی درد میکنه ؟ فردا چی حالم رو بهتر میکنه ؟ بعد یهویی نگاهم به نوتیف پیامی افتاد : هیچ حالی را بقایی نیست بیصبری مکن ! که آدمیزادهای دیگه چندصد سال پیش نوشتن . دیدم این همه سال بشر جوابی جز صبر ، برای این احوال پیدا نکرده ! بعد من فکر کردم این موقع از شب دمر و یکچشمی میتونم بفهمم چمه یا شاید چمونه:))))💘
به اندازهی اندوهم از آدمها
فاصله میگیرم و به اندازهی
غلظت اندوهم دیگه به آدمها
برنمیگردم ..
رفت جلوی آیینه ، صورتش رو از زوایای مختلف بررسی کرد و آروم گفت : احساس میکنم دردی که میکشم قیافم رو تغییر داده:))
کمتر پیش میاد ماهیت روزهای خوب ، تو همون روزها مشخص باشه ! معمولاً مدتها بعد وقتی وسط تجربهی روزهای بد هستیم ؛ خوب بودن روزهای قبل برامون روشن میشه: )