زنها در بنبستهای عاشقانهشون رو به خدای پر زور که میکنن ، فقط میگن : یا مهرم رو به دلش بنداز یا سایهی مهرش رو از دلم بردار:)))
گذر زمان و دوری باعث میشه تلخیها رنگ ببازن و ناملایمتیها فراموش شن . همیشه همه چیز از دور قشنگه ! آدمها ، خاطرات ، عکسها ، نوشتهها و حتیٰ توصیفات از دور ، زیبایی دست نیافتنی و دست نخوردهای دارن ! گاهی باید اجازه داد تا همهچیز دست نخورده باقی بمونه ..
____ این داستان : فُسیـلداری
ء
موزهها تأثیر شگرف زمان بر مکان هستن !
شما چقدر رفتن به موزهها رو دوست دارید ؟
امشب تو سوراخ سنبههای کمد دنبال یک دفتر میگشتم که برگههای خالی داشته باشه که اتفاقی یک گلولهی بزرگ از خاطرات به صورتم اصابت کرد و ناخودآگاه فراموش کردم که دارم دنبال یک دفتر میگردم و خودم رو به خونریزیِ حاصل از این گلوله سپردم ! عکسهای پشت نویس شده ، نامه و کارت پستال ، شیشهی عطر ، گلهای خشک شده و حتیٰ به پوست آدامس و شکلات هم رسید . وقتی به خودم اومدم که تلفنم زنگ خورد ؛ تماس رو وصل کردم و زدم رو بلندگو و باز سرگرم خاطرات شدم . اسمم رو مدل خودش صدا زد و گفت : زنگ زدم که بگم بیا با هم بریم موزه ، من و تو تقریباً همهجا با هم رفتیم جز موزه ! آروم خندیدم ؛ گفت : احیاناً کجای حرفم خنده داشت ؟ درحالیکه به وسایل پیش روم نگاه میکردم ؛ گفتم : آخه من الان دقیقاً وسط یک موزهام . گفت : اسم موزهای که بدون من رفتی چیه ؟ با لبخند گفتم : اهالی هنر و ادبیات به موزه معصومیت میشناسنش ! بعد گوشی رو از روی بلندگو برداشتم و گفتم : یکم وقت داری برات حرف بزنم ؟ گفت : برای حرفهای تو یکم نه ، زیاد وقت دارم . همونطور که تو اتاق راه میرفتم ، شروع کردم به تعریف کردن :
موزه به مجموعه آثار باارزش گفته میشه ! خیلی چیزها در گذر زمان تغییر میکنن و اگر نظر من رو بخوای باید مکان و مأوایی برای ثبت اونها وجود داشته باشه ! و اما موزه معصومیت ، یک رمان از پاموک بوده که بلعکس سایر رمانهای عاشقانه ، رمانتیک نیست و کاراکتر داستان مطمئن بوده که به معشوقهی خودش نمیرسه و برای همین هر روز سعی میکرده تا هرچیزی که مربوط به معشوقهاش میشه رو برای خودش جمع کنه از گل سر تا مسواک و سیگار و عطر و عکس و .. ! و جالبیش اینجاست که نویسنده تصمیم میگیره در دنیای واقعی هم به این نوشتهها جان ببخشه و این موزه رو خودش در یکی از محلههای قدیمی و با اصالت ترکیه میسازه . اینطور که تو تمام چیزهایی رو که تو کتاب خوندی میتونی عینش رو در موزه تماشا کنی ! البته یکی از کافههای طهران هم با ایده از این موزه یک تنهی درخت تو کافه گذاشته و مشتریها آثار بهجای مونده از معشوقهشون رو به اونجا میآویزن . بهنظرم آدمها ممکنه جرئت کنن هم رو رها کنن اما هیچ وقت جرئت نمیکنن تا خاطرات رو رها کنن ! این عادت به فسیلداری در من که بیداد میکنه . من گورستان شخصیای از اشخاص ، اشیـاء ، عکسها و خاطرات مُردهام . خلاصه اینکه من هم الان دقیقاً وسط یک موزه معصومیت بودم و داشتم تمام چیزهایی که گاهی حتیٰ اتفاقی اونها رو جمع کردم رو تماشا میکردم . شمرده پرسید : اینکار چه لزومی داره ؟ می شناختمش ؛ منظور حرفش این بود که اینکار اذیتت نمیکنه ؟ یک نفس عمیق کشیدم و گفتم : اوووممم ، به نظرم هیچکس هیچوقت متوجه شادترین و بهترین لحظهی زندگیش نیست ؛ اون هم درست موقعی که داره اون لحظه رو زندگی میکنه ! نگهداشتن این خاطرات میتونه به آدم کمک کنه تا روزها و ماهها و حتیٰ سالها بعد متوجه شه که اون لحظه دقیقاً چه ماهیتی داشته ؟ شادترین لحظه بوده یا غمگینترین:))))
دستم رو آروم فشرد و گفت : از اینهایی هستی که همیشه از خودت توی ذهن بقیه یک چیزی جا میگذاری که آدمها نتونن فراموشت کنن:)