یک جا تو دعای ابوحمزه ثمالی حضرت نجوا میکنن : خدایا آرزوهایم بزرگ و کردارم بد است ، پس به اندازهی آرزوهایم از عفوت به من عطا کن . خواستم بگم خدایا منم منمم منممم منمممم منممممم:))))
خدا ، خدای دعای ابوحمزه ثمالیه ! همونجایی که میگه : متنجزٌ ما وعدت من الصّفح عمّن أحسن بک ظنـٰا ـ وعدهی عفو گذشتم برای کسی که به من حسن ظن دارد قطعیست: ))))) آه خدای من ، تو چه خدایی هستی ..
اینبار خواستم ایمانم را سپر کنم و به جنگ بروم اما احساس کردم بزرگ نیست و تمام سینهام را نمیپوشاند ؛ سپرِ ایمانِ خوش دستی نیست و بیهوا از دستانم میافتد ! فکر کنم با این سپرِ ایمان ، نمیشود سرباز سپاهت شد . حال ایمانم خراب است . برایم/برایمان کاری کن آقا .
ما قسم خوردیم که سلاح خود را رها نخواهیم کرد
و سنگرهای خود را خالـی نخواهیم نمود ء.
مصداق مجال گریه درآن شب نیافتیم/ هرچند که آن جداییِ بیگاه بسیار گریهآور بود شدیم: )
جایی خوانده بودم که زنی اندیشمند در سوگ مرد محبوب و دکترش نوشته بود : این شانس را داشتم که تو را برای پاسخ به سؤالهایم همیشه در کنارم داشته باشم . امشب با خودم فکر کردم در این دنیا مردان و زنان اندکی هستند که به واسطهی حضور در کنار یکدیگر ، به مِهر ، به کیفیت زندگی ، به ساحتهای وجودی و به جهانبینی هم قوام و پایداری میبخشند . امشب با خودم فکر کردم در این بیست روز چه بسیار مردان و زنانی که در سوگ هم این عبارت را به عکس محبوبشان گفتند ؛ هرچند که به ظاهر نقطهی پایانی پایِ دفتر زندگیشان گذاشته شده است ..
سال صفر یک که تموم شد بالای برگهی دفترم نوشتم دربارهی صفریک و بعد بدون طولانی فکر کردن ، هرچیزی که از این سال تو ذهنم پررنگ بود رو نوشتم و بعد دفترم رو بستم . انگار این صفحه از دفتر پلی بود برای اینکه من رو از سال قبل به سال جدید برسونه اما به گمونم دربارهی صفرچهار این دفتر بسته نمیشه ! ..
ای خدای پر زورِ من:)
در آخرین ساعات میهمانی تو چه
دعایی بهتر از آنکه در تمامِ لحظاتِ
این زندگی میلِ من ، میلِ تو باشد .
حسیـنجان ؛
یک روز دستت را به روی سرم میکشی ، میدانم
یک روز خودم را برایت میکشـم ، میبینی:)