eitaa logo
گاهی‌نوشتهایم
76 دنبال‌کننده
264 عکس
53 ویدیو
4 فایل
ارتباط با ادمین
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش به حال گلهای قالی 🖋️دیوار و طاقچه و همه جا تصویر پسر ارشد خانواده است‌. سرم را می‌اندازم پایین. رد قدم‌هایش را روی فرش خانه پدری حس می‌کنم. حتی استکان‌ها می‌شود روزی در دست امیر بوده باشد. وقتی می‌آمده به پدر سر بزند. رو به رویم آقا سیدعلی نشسته. هر بار نگاه از گلهای قالی می‌گیرم او را می‌بینم. فیلم سخنرانی امیر در جوانی را یادم می‌آورد. چند پسر در دنیا تا این حد به پدر شبیهند؟ خوب شد کنجی نشسته‌ام که برادران امیر نمی‌بینند یک ریز اشک می‌ریزم. لحظه‌ای سر برمی‌گردانم. روی دیوار پشت سرم عکس‌هایش با آقای شهید است. پیرزنی که دعا کرده بود سیدعبدالرحیم محله‌ی دروازه ری قم سپهبد بشود حالا کجاست؟ زیر کدام خاک نتیجه دعایش را تماشا می‌کند؟ خوش به حال پیرزن پارچه فروش پایین شهر قم. این حسرت تمام نشدنی چرا رهایم نمی‌کند؟ منِ بی‌لیاقت چرا زودتر به این خانه نیامدم؟ چرا یک‌بار حتی به اندازه یک سلام هم‌کلامش نشدم؟ امیر برایم دعا کن. این را دو سه باری رو به عکس زمینه سفیدش می‌گویم. می‌خواهم از برادرش بخواهم خاطره آخرین دیدار را تعریف کند. باید رعایت‌شان را بکنیم. بیش از دو ماه است شبانه روز مهمان دارند. خاطره را برای خودم مرور می‌کنم. پنج روز قبل از شهادت به قم می‌آید. می‌گوید:«حضرت آقا توصیه کردند بیایم خانواده‌ را ببینم.» یعنی چهارم اسفند برای آخرین بار در همین خانه بوده. همان روز انگشتری را به برادرش آقا سیدعبدالرسول هدیه داده. یعنی داشته تعلقات را از خودش دور می‌کرده؟ از کتاب زندگی امیر از کودکی تا پذیرش قطعنامه با روایت خود شهید پیش از شهادت، صحبت می‌کنیم. به پسرش سپرده کدام بخش‌ها بیاید در کتاب و کدام بخش‌ها حذف بشود. می‌دانستم امیر بسیار مودب و‌ متواضع بوده. پسر هم مودب و متواضع است. از شروع و ادامه صحبتش و حتی اینکه می‌داند کی باید صحبت کند. پسر سپهبد شهید بودن حلالت جوان. پدر هر از گاهی سرش را به دستهای روی عصا تکیه می‌دهد. می‌خواهیم بلند بشویم تا زودتر محیای خواب و استراحت بشود. دلمان اما می‌خواهد بیشتر در این هوا نفس بکشیم. آقای دکتر بهداروند (نویسنده کتاب زندگینامه امیر) می‌پرسد:«شما وقتی یاد امیر می‌افتید چکار می‌کنید؟» پدر باید الان غم بدود در اجزای صورتش. اما هیچ تغییری نمی‌کند. جواب می‌دهد:«شکر خدا» کمی هم از مسجد جمکران می‌پرسیم. می‌گوید:«شبیه به کاروانسرا بود.» بنا می‌شود عکس قدیمی مسجد را برایش بفرستیم. یک ساعت و خرده‌ای زود می‌گذرد‌. ما دشت‌مان را از دیدار با پدر، برادران و پسر امیرسپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی در همان یک ساعت برمی‌داریم. ساعتی که از عمر حساب نشد. دیشب جریان، انگشتری که ماه‌ها قبل از حاج‌قاسم به دستم رسیده بود را برای اولین بار شنیدم. همان که سال تحویل امسال در سفره تحویل سال گذاشتم. انگشتر آقای شهیدمان بوده. هدیه شده به حاج قاسم. حاج قاسم شهید هدیه داده به واسطه‌ای که انگشتر را به من داد. او هم انگشتر را هدیه داده به حاج رمضان شهید. حاج رمضان شهید برگردانده به واسطه. بعد هم انگشتر هدیه شده به سپهبد شهید موسوی. باز هم انگشتر برگشته به واسطه. در آخر هم رسیده به من. انگشتری که به دست هر کسی رسیده، شهید شده. یعنی من شهید پنجمم؟ جا دارد بگویم:«فک نکنم» می‌آیم توی راه‌پله می‌خواهم از بنر کنج پاگرد هم عکس بگیرم. عکس فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در لنز دوربین گوشی من، جا نمی‌شود. امروز عکس‌های شب گذشته را برای برادر و رفیق صمیمی سپهبد شهید می‌فرستم. می‌نویسم: - من حتی به گلهای قالی خانه پدری شما، غبطه خوردم. منزل پدربزرگوار سپهبد شهید امیر سیدعبدالرحیم موسوی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران چهارشنبه ۱۷ اردی‌بهشت ۱۴۰۵ ✍🏻معصومه دستجانی فراهانی https://eitaa.com/GahiNevesht https://ble.ir/gahinevesht
دو سه شبی ترک پست کردند اخبار رسید جنگ دریایی شده، برگشتند سرپست. از فردا همش پست پست پست✊🏻
بهش میگم:«چکارش دارید سس خرسی فلک زده رو؟» میگه:«حالا حالاها باهاش کار داریم.» میگم سس خرسی، لعنتی با اینهمه خاطرخواه پس چرا نمیای؟
میگما با افزایش تورم، حقوق تجمعات نباید افزایش پیدا کنه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💣خب دیگه با پوتین اومد سرپست.