#رمان✨
#محسن
آره منم یه چن باری دیدمش خیلی آشفته بود
حنانه ناراحت بود؟؟ بعدا حرف میزنیم من الان برم پشت خطی دارم خداحافظ
زود جواب دادم
بله آقای محمودی کاری دارین؟
محمودی: جواب آزمایش های اون دارو اومده به یکی بگین بیاد بگیره
باشه به فرشاد بیاد ببره خداحافظ
بعد به این فکر میکردم که مهدی و رسولو حامد کجا رفتند
#رمان✨
#رسول
اوضاع خونه خیلی به هم ریخته بود و همه کلافه
عمو که پاشد و یقه ی علی رو گرفت برد پایین هممون ترسیدیم اومدم بشینم رو مبل که چشم خورد به روی میز، عمو گشیارو گذاشته بود رو میزو رفته بود پایین سریع گوشیمو برداشتم و اون لحظه فقط به ذهنم رسید به بابا خبر بدم تا عمو رو آروم کنه و علی رو نجات بده تا گوشی روشن بشه و بالا بیاد یکم طول کشید و بعد نوشتم
"سلام بابا خوبی؟ میشه سریع بیای خونه ی علی اینا یکم اوضاع قرمزه فقط زود بیا"
واسش فرستادمو دوباره گوشیو خاموش کردمو گذاشتم سر جاش و همون لحظه عمو و علی اومدن بالا و من یه نفس عمیق کشیدمو نشستم رو مبل و دعا کردم بابا زودتر خودشو برسونه
#رمان✨
#حنانه
نفس هام به شماره افتاده بود... یعنی گوشام داشتن درست میشنیدن..!؟
علی دیگه... دیگه منو دوست نداشت...!؟ نه.. این امکان نداره... اینی که داره این حرفا رو میزنه علیِ من نیست
اصلا چرا یه دفعه انقدر عوض شد!؟ من کاری کرده بودم!؟
تو همین فکرا بودم که با شنیدن حرفش بهت زده به زمین خیره شدم
با گفتن حنانه خانوم تیر خلاص رو به قلبم زد...
چشمام پر شد از اشک... سرم نبض میزد و معده درد سراغم اومده بود
نفهمیدم چیشد که دایی مهدی زد زیر گوش علی...
شوکه شده بودم... اشک هام که انگار منتظر بودن راه خودشونو پیدا کردن... دماغش خونی شده بود و این قلب منو بیشتر به درد میآورد، خواستم از جام بلند شم برم براش دستمال بیارم که آقا حامد رو زد کنار و از خونه رفت بیرون
حتی از گوشه چشم هم به من نگاه نکرد... فقط رفت... انگار اصلا من وجود نداشتم
ولی با اون حالش نباید تنهایی میرفت و این منو بیشتر نگران میکرد، ممکن بود یه بلایی سرش بیاد
دایی یه گوشه افتاده بود و آقا رسول هم کنارش بود، آقا حامد هم به در خیره بود
از جام بلند شدم و به گوشه ی امن خودم پناه بردم... رفتم توی اتاق بچه و مثل این چند وقت گذشته تکیه به دیوار دادم و روی زمین فرود اومدم، پاهامو تو خودم جمع کردم، زانوهامو بغل گرفتم و سرم رو روی اون گذاشتم
چند دقیقه بعد از بیرون صدای دایی محسن اومد که داشت وارد خونه میشد... کم کم صداشون بلند تر شد و انگار داشتن ماجرا رو برای دایی توضیح میدادن
بی توجه به همه ی اینا بیشتر از قبل تو خودم جمع شدم و گریه کردم... برای بلایی که سرم اومده بود... برای زندگی ای که به کامم تلخ شده بود...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jdvyidq&btn=#حنانه
شنوایی نظرای قشنگتون هستیم😉
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #علی با دایی به سمت خونه حرکت کردیم وقتی وارد شدیم مثل همیشه چشمم اول دنبال حنانه گشت و وقت
دیگه کم کم دلم داره برات میسوزه علی... خیلی داری مظلوم میشیا
ولی خب من که نمیدونم چت شده پس حقته...😂
#حنانه
رفقای عزیز مهدیتون داره تو حرم امام رضا خفه میشه
علی و احسان برین خوشحال باشین
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
رفقای عزیز مهدیتون داره تو حرم امام رضا خفه میشه علی و احسان برین خوشحال باشین #مهدی
التماس دعا:)))
دور از جون دایی من چشم امیدم به شما عه هاااااا😭
#حنانه
#ناشناس
سلام خوبی؟
چی میکشی از دست آقا علی واقعا
خیلی قشنگ دارین با هم صحبت میکنید
خسته نباشید❤️
#SE
—————
سلام ممنون شما خوب هستی!؟
هعی دست رو دلم نزار که خونه... حالا من که چیزی نمیدونم ولی خب انگار من غریبه ام نمیاد بهم بگه چیشده...🚶🏻♀
حالا دارم براش صبر کنید...😁😂
ممنون از نظر قشنگت🎀
خوشحالیم که خوشتون اومده❤️
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیگه کم کم دلم داره برات میسوزه علی... خیلی داری مظلوم میشیا ولی خب من که نمیدونم چت شده پس حقته...😂
عالیه ...دیگه زنم هم دلش برام میسوزه 😂😂😂😂
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
عالیه ...دیگه زنم هم دلش برام میسوزه 😂😂😂😂 #علی
ولی خیلی بدی... ناراحتم از دستت
حقت بود دایی زدت😂🚶🏻♀
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس سلام خوبی؟ چی میکشی از دست آقا علی واقعا خیلی قشنگ دارین با هم صحبت میکنید خسته نباشید❤️ #SE
مگه من چیکار میکنم باهاش ؟!😂😂😂
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
مگه من چیکار میکنم باهاش ؟!😂😂😂 #علی
بگو چیکار نمیکنییییی!؟😂🤣
پیر شدم از دستت
#حنانه