شخصیتبازینعمتالهی💕
علییی هشتگگگگ
تو خودت هشتک نزدی کههههه🚶🏻♀🦦😂🤣
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
تو خودت هشتک نزدی کههههه🚶🏻♀🦦😂🤣 #حنانه
خب این از طرف خودم بود🤣🤣
بقیه پیام های قشنگ ناشناستون رو شب میزارم فعلا بریم ادامه داستان!؟😉
حدساتونو بگید یادتون نره ها🤏🏻😁
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه نفس هام به شماره افتاده بود... یعنی گوشام داشتن درست میشنیدن..!؟ علی دیگه... دیگه م
#رمان✨
#محسن
داشتم کارای پرونده رو انجام میدادم و گزارش بچه ها رو میخوندم که یهو پیام اومد زود باز کردم که دیدم ایرانسل هست گوشی رو خاموش کردم که بازم پیام اومد اینبار باز ایرانسل بود که میگفت ۸۰ درصد از اینترنتم تموم شده گوشیم رو گذاشتم سر جاش دوباره مشغول کار کردن شدم که دوباره پیام اومد فکر کردم ایرانسل باز ولی وقتی دیدم رسول زود رفتم تو پیویش که گفته بود برم خونه علی و اوضاع قرمزه
یعنی چی قرمزه زود بلند شدم میزم رو الکی مرتب کردم وسایلم رو برداشتم و رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشینم شدم اینبار برخلاف قبل با سرعت روندم و رسیدم به دم در خونه علی زنگ در رو زودم که زود رسول باز کرد در رو و گفتم چی شده پسر اوضاع قرمزه یعنی چی چرا هرچی زنگ زدم خاموش بود گوشیتون که رسول با استرس گفت : …………
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #رسول زنگو زدن و چون من میدونستم کیه سریع از جام بلند شدم و درو باز کردم بابا بود گفت چیشده
#رمان✨
#رسول
باباداشت از در داخل وارد میشد که سریع دستشو گرفتمو گفتم
بابا یه لحظه وایسا
وایساد و برگشت سمتم که گفتم
بابا رفتی داخل نگی من گفتم بیایا بگی باید جنازمو ببری بیرون عمو میکشتم بگو، چمیدونم بگو یه حسی بهم میگفت باید بیام یا..
داشتم دنبال دلیل میگشتم که گفت باشه بابا فهمیدم بیا بریم ببینم چه خبره و رفت تو و منم هی نفس عمیق میکشیدم
بابا رفت تو تا عمو دیدش گفت تو اینجا چیکار میکنی
بابا هم گفت رسول گفت بیام
منم با یه قیافه ی پوکر گفتم بابا من گفتم نگو من گف...
داشتم حرف میزدم که یه لحظه قیافه ی عمو رو دیدم یعنی اگه نمیفهمیدم میخواد بزنتم رسول نبودم
سکوت کردمو نشستم که بابا گفت به من توضیح بدید
@fatemeh_315_133
هرکس میخواد نقش امیرحسین بازی کنه بهم پیام بده....
اولین نفر
#راوی