#رمان✨
#مهدی
داشتیم حرف میزدیم سر اینکه علی کجا رفته که یهو زنگ در خونه خورد
رسول سریع پرید در و بازکرد فک کردم علیه اما یهو دیدم محسن وارد شد
با صدای عصبی گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟
حواسش نبود گفت رسول گفت بیام
منم که اون لحظه از دست علی عصبی بودم پتانسیل اینو داشتم که رسولو جای علی بزنم
.....
چند دقیقه محسن منتظر بود که آخر صبرش تموم شد و گفت:یکی میگه اینجا چه خبره؟
با صدایی که برای خودمم غریبه بود گفتم:الان میگم یه لحظه...
....
میخواستم شروع کنم بگم که گوشی حامد زنگ خورد
همه برگشتیم طرف گوشی اومدم بلند بشم بردارم که حامد پرواز کرد سمت گوشی
یه لحظه رنگش پرید ولی خونسردی شو حفظ کرد و گفت:یکی از بچههای باشگاهه
...
با صدای گرفته ای شروع کردم:ببین محسن،حامد یه هفته پیش میاد خونه علی اینا سر بزنه بهشون،که میبینه علی داره پشت تلفن با یکی دعوا میکنه و یبارم بش میگه عزیزم
کنجکاو میشه اما هرچی از علی میپرسه جواب درست حسابی نمیده تا اینکه علی میره حموم و حامد میره تو اتاق مشترکش با حنانه و یسری مدارک پیدا میکنه و میفهمه این دوتا میخوان توافقی طلاق بگیرن
اینوکه گفتم چشمای محسن از تعجب اندازه گردو شد
ادامه دادم:بعد این آقا تازه امشب به ما گفت و ما هم اومدیم خونه علی اینا
از علی توضیح خواستم که گفت من نمیخوام با حنانه زندگی کنم و این چرت و پرتا
منم زدم تو گوشش اونم رفت بیرون و الان یک ساعته که پیداش نیست
حرفام که تموم شد حنانه ازاتاقشون اومد بیرون
#رمان✨
#حنانه
از خواب بیدار شدم... همونجوری خوابم برده بود، گفتم حتما تا الان علی برگشته پس از اتاق بیرون رفتم، با نگرانی همه رو از زیر نگاهم گذروندم... اما علی رو ندیدم... چرا تا الان نیومده بود
رو به دایی کردم و صدایی گرفته گفتم:
_ دا...دایی.. علی... علی نیومد!؟
سعی کردم بغضمو پایین بفرستم اما موفق نبودم و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم به پایین افتاد
...
توی هال روی مبل نشسته بودیم، من همون جای قبلی نشسته بودم اما اینبار به جای علی دایی محسن با فاصله کمتری که علی ازم داشت کنارم نشسته بود... دایی مهدی هم روبهروم روی مبل نشسته بود...
یک ساعت دیگه هم گذشته بود و هیچ خبری از علی نشده بود... هر چی هم بهش زنگ میزدن بوق میخورد ولی یا رد تماس میزد یا میزاشت انقدر بوق بخوره تا خودش قطع شه
آقا حامد که حال بد منو دید بلند شد و یه لیوان آب برام آوورد ولی من دستشو پس زدم و همچنان به قاب عکس دوتاییمون روی عسلی روبهروی مبل خیره موندم
چقدر خوشحال بودیم... هر دوتامون توی این عکس داشتیم میخندیدم... از ته دل میخندیدم... چیزی که مدتی بود برام شده بود آرزو... یه آرزوی محال
یک دفعه گوشیم روی میز شروع کرد به زنگ خوردن و اسم علی روش نقش بست
همه خیره مونده بودن به گوشی که من با دستایی لرزون گوشی رو برداشتم و با تردید تماس رو وصل کردم
صدای علی از پشت تلفن توی گوشم پیچید
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه از خواب بیدار شدم... همونجوری خوابم برده بود، گفتم حتما تا الان علی برگشته پس از ات
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه #امیرحسین
چرا یه دفعه ای...😂
چیکارش داریم!؟😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه #امیرحسین
داداش تو مگه خبر داری؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
چرا یه دفعه ای...😂 چیکارش داریم!؟😂 #حنانه
خودتون مشکلاتتون حل کنید پای بابا و عموی منو وسط نکشید همینجوریش بنده خداها هر روز حرص و جوش میخورن
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داداش تو مگه خبر داری؟ #رسول
کلاغا خبر آوردن
#امیرحسین
#ناشناس
حنانه خانم حال میکنیا شوهرت خیلی خوبههههههه
منم از این شوهر ها میخوامممم
—————
بله بله حسابییییییی🤏🏻🎀😂
دارید میبینید حال کردنمو!؟😂
ایشالا قسمت همهههههه😂