eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از چند دقیقه صدای در اومد، تکنسین های اورژانس وارد شدن و به سرعت سمت من که حالا جلوی مبل رو زمین نشسته بودم اومدن جلوم نشستن و کارشون رو شروع کردن... یکی از تکنسین ها شروع کرد به بررسی علائم حیاتی... فشار خون، اکسیژن خون، ضربان قلب و... در همین حین تکنسین دوم شروع به صحبت با من کرد _ سلام، خوبی!؟ منو نگاه کن... آروم باش... چیزی نیست الان کمکت میکنیم خوب میشی... باشه!؟... فقط سعی کن جواب منو بدی! اگه هم نمیتونی حرف بزنی سرتو تکون بده، خب!؟ آروم با تکون دادم سر حرفشو تایید کردم _ خیلی خب خوبه در حین معاینه‌ی من ، سمت بقیه که نگران ایستاده بودن و فقط نظاره گر بودن برگشت و سوالاتی پرسید _ درد از کی شروع شده!؟ دایی محسن جواب داد + دقیق نمی‌دونم ولی خیلی وقت نمیشه _ قبلا هم این اتفاق افتاده!؟ + فکر نمیکنم _ فکر نمیکنم یعنی چی!؟ سمت من برگشت و سوالش رو تکرار کرد: _ قبلا هم این اتفاق برات افتاده!؟ سرم رو با درد، به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم _ خب... بیماری قلبی داری!؟ با تکون دادن سر جواب منفی دادم _ داروی خاصی مصرف می‌کنی!؟ و باز هم با سر جواب منفی دادم _ خیلی خب... به من نگاه کن... آروم نفس بکش... با هم نفس میکشیم... خب!؟... وقتی دیدن تغییر خاصی تو حالم ایجاد نمیشه بلند شدن و من رو روی برانکارد گذاشتن، به سمت ماشین آمبولانس بردن و داخل ماشین گذاشتن... دایی محسن رو به بقیه گفت با ماشین بیان و سوار آمبولانس شد و همراه من اومد
تمام مدت دایی توی ماشین کنارم بود و سعی میکرد آرومم کنه بیمارستان نزدیک خونه مون بود، برای همین خیلی زود رسیدیم کم کم نفس هام داشت به شماره می‌افتاد و هر لحظه بی حال تر از قبل می‌شدم پرستار ها برانکارد رو سریع از آمبولانس پایین بردن و وارد بخش شدیم یک پرستار یه سمت دایی رفت، اونو از من جدا کرد و شروع کرد به پرسیدن مشخصات من... ازشون دور شدیم و به اتاقی رسیدیم.. من رو روی تخت گذاشتن و شروع کردن به وصل کردن دستگاه های مختلف و چک کردن وضعیتم بعد از چند دقیقه و گذاشتن ماسک اکسیژن و زدن سرم از اتاق خارج شدن کم کم دارو ها اثر کردن... درد قلبم کمتر شد و چشم هام روی هم رفتن
با چیزایی که میدیدم یه لحظه پرسیدم واقعا این علیه؟ شرمنده حنانه شده بودم که بخاطر یکی از خانواده ما به این روز افتاده بود 😔 قطعا اگه علی تو حالت عادی بود گوشی رو قطع نمی‌کردم و هرچیزی ممکن بود بهش بگم ولی خب اون روانی الان از دست من عصبانیه یه چی من میگم یه چی اون میگه بدتر میشه اوضاع حتما همه ی اینارو الان از چشم من میدونه که به بقیه گفتم عجب شبی شد امشب!🤦‍♂ بدون محل دادن بهش قطع کردم و بعدم گوشی رو گذاشتم رو حالت هواپیما چون الان به هیچکس جز من زنگ نمی‌زد جرعتشو نداشت زنگ بزنه یا بهتره بگم دیوار کوتاه تر از من پیدا نمی‌کرد همیشه فکر میکردم این مشکلات خانوادگی واسه تو فیلماس فقط امیدوارم دیگه بیشتر از این حرمت ها شکسته نشه چون نمیشه درستش کرد
با هر کلمه که میگفتم شونه هام بیشتر خم میشد و هر لحظه علاوه بر حنانه حالم خودم هم بد میشد با گفتن خانم احمدی احساس کردم بغض حنانه شکست با شکستن بغضش اشک های منم سرازیر شد دیگه الان کسی نبود که بخوام ظاهر سازی کنم .... با درد شدید سرم مجبور شدم به دیوار تکیه بدم ... با شنیدن صدای ضعیف و پر درد حنانه که می‌گفت : ع...ع....علی....آخ.... و شنیدن آخ آخر جملش با نگرانی همش اسمشو صدا میزدم ولی هیچ پاسخی دریافت نمی‌کردم صدای نگران دایی محسن و دایی مهدی که با استرس حنانه رو صدا میزدن و میخواستن آروم باشه از اونور خط میومد و این نگرانی منو هزار برابر میکرد با نگران تشدید شده دوباره شروع کردم به صدا زدن حنانه تا حداقل یکی از حالش به منم خبر بده سردردم بدتر شده بود و الان سرگیجه هم بهش اضافه شده بود .... نگران بودم .... نگران حنانه ...اونم من ... توی دلم به خودم پوزخندی زدم من احمق خودم مسبب درد و حال بد الانشم و خودم بدتر از همه الان نگرانشم .... با صدای بلندتری شروع به صدا زدن کردم که ناگهان تماسمون قطع شد ... با عصبانیت از اینکه نتونستم یه خبر از حالش بگیرم با مشت محکم به دیوار پشت سرم ضربه زدم ... درد شدیدی توی دستم پیچید و دستم قرمز شد یه بخش کوچیکیش هم شروع به خونریزی کرد ... بی توجه به درد صورت و دستم شروع کردم دوباره تماس گرفتن به شماره حنانه ولی کسی جواب نمی‌داد .... به حامد زنگ زدم چندین بار ولی در دسترس نبود ... بیست دقیقه ای گذشته بود و هرچی با حنانه تماس می‌گرفتم کسی جواب نمی‌داد .... دوباره زنگ زدم با خوردن دو بوق بلاخره یکی جواب داد ... با خوشحالی از اینکه احتمالا حامد یا حنانه جواب دادن منتظر بودم حرفی بزنند که صدای عصبی و حرصی دایی مهدی توی گوشم پیچید : .......
آخ منتظرم بیای پیشم حرف بزنی بعد من...😈😂