شخصیتبازینعمتالهی💕
دایی داره گولت میزنه علی... قشنگ معلومه🤣🤣 #حنانه
خودش هم گفت داره با پنبه سر میبره 🤣🤣
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببین بیا کاریت نداره فقط میخواد بکشتت🤣🤣 #حنانه
اره اینکه کار نیست اصلا 😅😅😅
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
نظرتونه کلا با علی قهر کنم!؟ حقشه... نه!؟😂🤣 #حنانه
عهههه چرا قهررررر؟!
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
مرسی از کمکت داداش 😂🤣 #علی
قابل نداشت بازم کمک خواستی در خدمتم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عهههه چرا قهررررر؟! #علی
چون حقته🤣
حالا این پنیک بود... سکته میکردم میرفتم تو کما چی!؟🚶🏻♀🦦😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
چون حقته🤣 حالا این پنیک بود... سکته میکردم میرفتم تو کما چی!؟🚶🏻♀🦦😂 #حنانه
من که کاملا دلم میاد ولی خب حنانه رمان متاسفانه خیلی زیادی دوست داره😂💔
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
علی داری مینویسی دیگه!؟ نوبت توعه🤣 #حنانه
قشنگ معلومه منتظرم بیای دایی بزنتت!؟
#حنانه
ولی من این ورژن حنانه رو بیشتر دوست دارم🚶🏻♀🙈😂
در مورد تنهام!؟😂🤣
#حنانه
#رمان✨
#مهدی
گوشی حنانه زنگ خورد.گوشی رو برداشت و بعد از چند دقیقه رنگش پرید و گوشی از دستش افتاد و حالش بد شد
هرچی صداش میزدیم جواب نمیداد یا بهتره بگم نمیتونست جواب بده
صدای علی که داشت حنانه رو صدا میزد میومد که همون موقع حامد با عصبانیت گوشیو قطع کرد
رسول زنگ زده بود اورژانس و محسن با آمبولانس رفت بیمارستان ماهم با ماشین رفتیم
....
نگران حنانه بودم،نکنه قلبش مشکل پیدا کنه
همینجور داشتم فکر و خیال میکردم که گوشی حنانه زنگ خورد
از تو جیبم در آوردم که دیدم علیه
گوشیو برداشتم و بدون توجه به اینکه اینجا بیمارستانِ بلند گفتم:علی دعا کن نبینمت،دعا کن دستم بهت نرسه که خونت گردن خودته
پرستار اومد و تذکر داد که اینجا بیمارستانِ و این حرفا منم رفتم حیاط تا بتونم بهتر داد بزنم و خالی بشم
با دادبه علی گفتم:پسره احمق!چی بش گفتی که اینجوری شد...چرا تو اینجوری میکنی؟
تو که حنا رو دوستش داشتی...
با لحن آرومتری که انگار میخوام با پنبه سر ببرم گفتم:علی!کار احمقانه ای نکن..
بیا بشین با دلیل منطقی با هم حرف بزنیم
اینطور که نمیشه
بیا...قول میدم کاریت نداشته باشم
علی که از اول هیچی نگفته بود با بغض گفت:دایی...
گفتم:علی من شاید عصبانی باشم که خب حق دارم،الان داداشای حنانه بفهمن که بدتر میکنند خب کار تو اَم درست نیست
بیا بیمارستان نزدیک خونتون...بیا تا دیر نشده