eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #مهدی حامد از اتاق بیرون اومد و گفت:دایی علی خبر نداره ها... گفتم:زنگ زد رو گوشی حنا خودم بش
ای خدا باز این دایی کار سخت رو سپرد به من اه آخرشم بدتر از حامد پیدا نمیشه😒 به من چه من الان به مامان چی بگم بگم علی میخواد عروس دسته گلت رو طلاق بده تازه به این روز ام در اومده به من چه اصلا من فقط بهش میگم علی سر کارش براش کار پیش اومده حنا ام حالش بد شده ما اوردیمش اینجا علی نبود بیا پیشش بقیه شو دایی محسن یا دایی مهدی برات میگه و تمامممم😮‍💨 ................ رفتم پیش دایی مهدی دایی من به مامان زنگ زدم داره میاد فقط چیزی بهش نگفتم، گفتم حنا یکم حالش بد شده همین و اینکه دیگه کاری با من ندارین ؟من میرم باز دوباره دایی به روش خودش با ابروهاش بازی کرد و گفت رأس این ماجرا تویی حامد خان کجا ؟🤨 به دایی نگاه نکردم و خودمو مشغول برداشتن گوشی و سوئیچ کردم و گفتم دایی اون الان به خون من تشنه اس که بهتون گفتم الان بیاد اینجا باز ما دوتا باهم دعوامون میشه دایی گفت بیخود...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نوچ نوچ نوچ نوچ🚶🏻‍♀ آدم با یه خانم اینجوری صحبت می‌کنه!؟ دایی مهدی بیا تحویل بگیر... #حنانه
بله با اجازتون در ضمن عمو مهدی با من یکی هیچ کاری نداره همه در جریانن بدون من نمیتونه همه این دعواهامون صحنه سازیه😒
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
ببین الان تو همین حالت منتظرم ببینمت حامد جاااان #امیرحسین
بابا من با تو چیکار کردم خودم خبر ندارم ؟😂😂😂 حداقل دلیل کتک خوردنمو بهم بگید 😁😁😁
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
بابا من با تو چیکار کردم خودم خبر ندارم ؟😂😂😂 حداقل دلیل کتک خوردنمو بهم بگید 😁😁😁 #حامد
نمیدونم حرصمو باید سر یکی خالی کنم در ضمن دیگه نبینم واسه خودشیرینی بری فضولی داداش بزرگترتو کنی الان احسان یا رسول جای بودن ده بار دعوت حق رو لبیک میگفتن بوسیله من😐
علییی بیا این زنتو جمعش کن تا دق و دلی حامد و پروندمم سرش خالی نکردم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #حامد ای خدا باز این دایی کار سخت رو سپرد به من اه آخرشم بدتر از حامد پیدا نمیشه😒 به من چه
حنانه گوشیش زنگ خورد جواب داد و بعد گفت علی ولی هر لحضه رنگش بیشتر میپرید در آخرم گفت ع علی آخ و بعد دستش رو گذاشت رو قلبش سریع گفتم چی شد زود رسول به خودش آمد و زنگ زد و بعد از ۱۰ دقیقه آمبولانس رسید و منم به عنوان همراه داخل آمبولانس وقتی رسیدم پرستار ها ریختن رو سر حنانه و بردنش و یه اتاقی دکتر رفت تو مهدی و حامد و رسول رسیدن مهدی گفت چی شد گفتم هیچی دکتر تازه رفت بالا سرش که یهو گوشی مهدی زنگ خورد از جیبش در آورد که دیدم گوشی خودش نیس پس حدس زدم گوشی حنانه باشه از ما دور شد و رفت بیرون جواب بده منم با استرس داشتم میرفتم و بر میگشتم که حامد با آب و چن تا شکلات برگشت و آب و داد و گفت :شکلاتم بخورید فشارتون نیوفته زیر لب گفم ممنون که حامد رفت پیش مهدی رسول اومد بهم گفت بابا بنظرت چی میشه چرا علی اینجوری شده گفتم نمیدونم رسول نمیدونم