eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #حامد ای خدا باز این دایی کار سخت رو سپرد به من اه آخرشم بدتر از حامد پیدا نمیشه😒 به من چه
بیخود کردین هم تو هم اون وای به حالت اگه صدات در بیاد حامد من میدونم و تو اگرم اون چیزی گفت من خودم جواب میدم بزار این ماجرا تموم شه من کار دارم با شما دوتا بی فکر ! صبر نکردم و رفتم نشسته بودم رو صندلی روبروی اتاق حنانه که یهو دیدم از آخر راهرو صدای زینب میاد با نگرانی اومد سمت من تا اومد حرفی بزنه،با صدایی محکم گفتم بشین زینب! ببخشید اما لطفا تا آخر حرفی که میزنم گوش کن بعد حرف بزن با سر تائید کرد که شروع کردم به گفتن اتفاقاتی که افتاده و زینب هم عین ابر بهار اشک می‌ریخت به رسول گفتم برو برا عمه آب بیار .... آبو که خورد،گفت:الان علی کجاست؟ گفتم:توراهه یه سیلی هم از من خورده حنانه هم دکتر گفت حمله پنیک اتفاق افتاده الانم خوابیده با هیشکی هم حرف نمیزنه برو پیشش یکم آرومش کن منم تا رسیدن علی اینجا می مونم باهاش حرف میزنم و بعدم میرم خونه که فردا باید برم اداره
بچه ها ولی حقیقتا دلم برا رسول رف خیلی گودوعه 🥲🥺 حواسش به همه هست 🥺🥲
منم دلم خودمو خواست با این حرفاتون
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #مهدی بیخود کردین هم تو هم اون وای به حالت اگه صدات در بیاد حامد من میدونم و تو اگرم اون چ
من و علیرضا تو خونه بودیم و علیرضا هم بدجور حوصلش سر رفته بود بعدازظهری بردمش پارک و کلی بازی کرد خندید و منم با خندیدنش انرژی میگرفتم چه حس قشنگیه برادرزاده داشتن😍 حالا هم اومدیم خونه و ساعت از دوازده هم گذشته بود و یک نصف شب بود و بابا و رسول هنوز برنگشتن بابا که هر وقت سرکار بود گوشیش معمولا جواب نمی‌داد پس تصمیم گرفتم برای بار هزارم زنگ بزنم به رسول. زنگ زدم بهش که چندتا بوق خورد و جواب نداد اشغالش کرد. اههه این رسولم معلوم نیس چش شده خو شاید یه نفر اینجا در حال مردن بود نباید اون لامصبو جواب بدی آخه همینطور داشتم با خودم غر میزدم که صدای گریه علیرضا از اتاق بلند شد زود بلند شدم و رفتم تو اتاقش دیدم نشسته رو تخت و داره گریه می‌کنه کنارش نشستم و بغلش کردم و اونم سرشو گذاشت رو سینم احسان:قربونت بشم چرا گریه می‌کنی آخه علیرضا:بابا لسول احسان:فداتبشم دودقیقه گریه نکن الان زنگ میزنم به بابا رسول بیاد پیشت رفتم برای بار هزارم زنگ زدم به رسول که بلاخره جواب داد