شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #رسول به گوشیه قط شده نگاه کردم خیر سرم گفتم بده عمو گوشیو همینجوری نشسته بودم که چند دقیقه
#رمان ✨
#رسول
ببین خب آخه چجوری بگم؟
دارن طلاق میگیرن
#احسان
چیییی؟
#رسول
والا ما هم نمیدونیم یهو حامد زنگ زد گفت به عمو مهدی بگو بیاید باهاتون حرف دارم رفتیم گفت علی و حنانه دارن از هم طلاق میگیرم دیگه رفتیم خونه علی اینا علی ام گفت من دیگه نمیخوام با حنانه زندگی کنمو این حرفا البته من که باور نمیکنم میدونم یه دلیل دیگه داره ولی نمیتونم ثابت کنم خودشم که حرف نمیزنه وقتیم که گفت من نمیخوام باهاش زندگی کنم عمو زد تو گوشش اونم از خونه زد بیرون بعد زنگ زد به حنانه نمیدونم چی گفت حنانه خانمم حالش بد شد اومدیم بیمارستان علیم داره میاد همین دیگه
#احسان
آخه یعنی چی!؟ علی و حنانه خانوم!؟ اونا که... باورم نمیشههههه
الان حالشون خوبه!؟
#رسول
آره خداروشکر بهتره
#احسان
خب پس برو من مزاحمت نمیشم چیزی شد خبر بده
#رسول
باشه، خداحافظ
#احسان
خداحافظ
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان ✨ #رسول ببین خب آخه چجوری بگم؟ دارن طلاق میگیرن #احسان چیییی؟ #رسول والا ما هم نمیدونیم
#رمان✨
#حنانه
با حس سنگینی سرم آروم چشم هامو باز کردم، چند باری پلک زدم تا کم کم چشم هام به نور اتاق عادت کرد
من کجا بودم!؟ چه اتفاقی افتاده بود!؟...
با یاد آوری حال بدم... صدا زدن های دایی مهدی و دایی محسن... صدای نگران علی از پشت گوشی... حضور تکنسین های اورژانس و ورودم به بیمارستان، دوباره چشم هامو بستم... ای کاش همه چی همونجا تموم میشد.. ماسک اکسیژن رو صورت سنگینی میکرد... اثر دارو ها هنوز به طور کامل نرفته بود و من گیج بودم
چند دقیقه ای گذشت که دکتر با لبخندی دلچسب وارد اتاق شد... پشت سرش دایی محسن هم داخل شد و کنار تخت ایستاد
دکتر شروع کرد به معاینه کردن من و پرسیدن چند سوال که با تکون دادن سر بهشون پاسخ دادم
بعد از نوشتن چند چیز روی برگه سمت دایی برگشت و گفت
_ فعلا وضعیت قلبشون نگران کننده به نظر نمیرسه، اما برای اطمینان مدتی تحت نظر میمونن
حالا سمت من برگشت و لبخندی که از زمان ورود روی لب هاش بود بیشتر شد:
_ فعلا چند روزی رو مهمون ما هستید، اگه خوب استراحت کنید و داروها تو بخورید و همینطور از استرس دور باشید ایشالا تا دو سه روز دیگه مرخص میشید
بازم تاکید میکنم باید از استرس و اضطراب و هر فشاری دور باشید اینا همشون براتون مثل سم میمونه و میتونه حالتونو دوباره بد کنه پس خیلی مواظب باشید... نباید دوباره حمله بهتون دست بده
بعد از اتمام حرفش و تایید من با سر، به سمت بیرون قدم برداشت:
_ اگه کاری داشتید صدام کنید با اجازه تون
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با حس سنگینی سرم آروم چشم هامو باز کردم، چند باری پلک زدم تا کم کم چشم هام به نور ات
#رمان✨
#حنانه
با بیرون رفتن دکتر به روبهرو خیره شدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم، اما مگه با این اوضاع میشد!؟ مگه میشد آروم بود و به چیزی فکر نکرد!؟
تو فکر بودم که صدای نگران دایی محسن به گوشم خورد
_ خوبی دخترم!؟
سکوت کردم، نگاهم رو به انگشتر توی دستم دادم... خیره به انگشتر ساده اما زیبای عقدمون موندم... دایی که از شنیدن جواب از من نا امید شده بود ادامه داد:
_ چرا اینجوری میکنی با خودت دختر!؟... نمیخوای بگی چی شده!؟... ببین منو!...
حرف نمیزنی!؟... باشه اشکال نداره تنهات میزارم راحت باشی...
تمام مدت نگاهم خیره به انگشتر توی دستم بود و دایی سعی میکرد منو به حرف بیاره... وقتی دید تلاش هاش بیفایده است با گفتن "تنهات میزارم راحت باشی" از اتاق بیرون رفت
حالا فقط من مونده بودم و خودم... تنهای تنهای... مثل تمام این چند هفته
به سختی از حالت دراز کش بلند شدم و به پشتی تخت تکیه دادم
دستی به انگشتر توی دستم کشیدم... اون روز چقدر با ذوق این انگشتر رو خریدیم... محکم دستمو فشار دادم و تو فکر فرو رفتم
شاید باید تمومش میکردم... باید هر دو مون رو راحت میکردم... با تردید دستم رو سمت انگشتر بردم و سعی کردم اونو از انگشتم خارج کنم اما انگار قصد بیرون اومدن نداشت... در حال تلاش بودم که یک دفعه در زده شد، ناخودآگاه نگاهم سمت در رفت و چهره ی مهربون مامان زینب تو چهارچوب در نمایان شد... با اینکه معلوم بود سعی میکنه نشون نده اما میتونستم غم رو از چشم هاش بخونم... یعنی مامان زینب هم متوجه شده بود!؟ قرار بود وقتی همه چیز تموم شد همه بفهمن اما مثل اینکه حالا فقط خوانوادهی من خبر نداشتن... شاید هم تا الان خبردار شده بودن!
از فکر بیرون اومدم که مامان زینب آروم و با همون لبخند همیشگی که این دفعه با بغض همراه بود سمتم اومد...
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با بیرون رفتن دکتر به روبهرو خیره شدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم، اما مگه با این
#رمان✨
#محسن
وقتی دیدم زینب اومده بدون اینکه دیده بشم رفتم سمت در خروجی حالم خیلی خراب بود و نگران زندگی علی و حنانه خانوم شدم حنانه رو مثل دختر خودم میدونم و که یهو محمد زنگ زد
گفتم الو شماا؟؟
بعد مکثی کوتاه کردم و ادامه دادم آقای جناب فرمانده چه عجب یادی از ما کردی و زنگ زدی خوبی
حلما خانوم فقسقلی چطوره
کجایی
پس چرا جواب نمیدی محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس اقا حامد چه کردی با ما خیلی دوستون داریم خیلییییییییییییی 🌱🌱 آقا حامد خیلی خوبه☺️☺️
آقا حامد هم شمارو دوست داره 😍😍😍
بچه ها واقعا با پیام هاتون که از داستان و شخصیت خوشتون اومده خیلیییی خوشحال میشم دمتون گرم ❤️❤️❤️
ایشالا همیشه بتونم حالتونو خوب کنم😉🌱
#حامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا حامد هم شمارو دوست داره 😍😍😍 بچه ها واقعا با پیام هاتون که از داستان و شخصیت خوشتون اومده خیلیییی
خداوکیلی راس میگه
مخصوصا پیامایی که میگید رسول خیلی خوبه
اصلا یه جون به جونام اضافه میشه
#رسول
#ناشناس
من عاشقتونم وایییی که محمد اومد هوراااااااااااااااا نمیتونم بگم چقدر خوشحالم و تیم قوی و درجه یکی هستین
🌱🌱
ما هم دوستون داریم بخاطر وجود شماست که کانالمون و رمانمون زیبا شده☺️☺️
نظر لطفتونه عزیزم❤️
ما هم وقتی آقامحمد میاد خوشحال میشیم😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#محسن و منی که میخوان به یکی ایراد بگیرم
بیا به من بگیر میخوام برم بی پسر شی
#امیرحسین