شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با حس سنگینی سرم آروم چشم هامو باز کردم، چند باری پلک زدم تا کم کم چشم هام به نور ات
#رمان✨
#حنانه
با بیرون رفتن دکتر به روبهرو خیره شدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم، اما مگه با این اوضاع میشد!؟ مگه میشد آروم بود و به چیزی فکر نکرد!؟
تو فکر بودم که صدای نگران دایی محسن به گوشم خورد
_ خوبی دخترم!؟
سکوت کردم، نگاهم رو به انگشتر توی دستم دادم... خیره به انگشتر ساده اما زیبای عقدمون موندم... دایی که از شنیدن جواب از من نا امید شده بود ادامه داد:
_ چرا اینجوری میکنی با خودت دختر!؟... نمیخوای بگی چی شده!؟... ببین منو!...
حرف نمیزنی!؟... باشه اشکال نداره تنهات میزارم راحت باشی...
تمام مدت نگاهم خیره به انگشتر توی دستم بود و دایی سعی میکرد منو به حرف بیاره... وقتی دید تلاش هاش بیفایده است با گفتن "تنهات میزارم راحت باشی" از اتاق بیرون رفت
حالا فقط من مونده بودم و خودم... تنهای تنهای... مثل تمام این چند هفته
به سختی از حالت دراز کش بلند شدم و به پشتی تخت تکیه دادم
دستی به انگشتر توی دستم کشیدم... اون روز چقدر با ذوق این انگشتر رو خریدیم... محکم دستمو فشار دادم و تو فکر فرو رفتم
شاید باید تمومش میکردم... باید هر دو مون رو راحت میکردم... با تردید دستم رو سمت انگشتر بردم و سعی کردم اونو از انگشتم خارج کنم اما انگار قصد بیرون اومدن نداشت... در حال تلاش بودم که یک دفعه در زده شد، ناخودآگاه نگاهم سمت در رفت و چهره ی مهربون مامان زینب تو چهارچوب در نمایان شد... با اینکه معلوم بود سعی میکنه نشون نده اما میتونستم غم رو از چشم هاش بخونم... یعنی مامان زینب هم متوجه شده بود!؟ قرار بود وقتی همه چیز تموم شد همه بفهمن اما مثل اینکه حالا فقط خوانوادهی من خبر نداشتن... شاید هم تا الان خبردار شده بودن!
از فکر بیرون اومدم که مامان زینب آروم و با همون لبخند همیشگی که این دفعه با بغض همراه بود سمتم اومد...
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با بیرون رفتن دکتر به روبهرو خیره شدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم، اما مگه با این
#رمان✨
#محسن
وقتی دیدم زینب اومده بدون اینکه دیده بشم رفتم سمت در خروجی حالم خیلی خراب بود و نگران زندگی علی و حنانه خانوم شدم حنانه رو مثل دختر خودم میدونم و که یهو محمد زنگ زد
گفتم الو شماا؟؟
بعد مکثی کوتاه کردم و ادامه دادم آقای جناب فرمانده چه عجب یادی از ما کردی و زنگ زدی خوبی
حلما خانوم فقسقلی چطوره
کجایی
پس چرا جواب نمیدی محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس اقا حامد چه کردی با ما خیلی دوستون داریم خیلییییییییییییی 🌱🌱 آقا حامد خیلی خوبه☺️☺️
آقا حامد هم شمارو دوست داره 😍😍😍
بچه ها واقعا با پیام هاتون که از داستان و شخصیت خوشتون اومده خیلیییی خوشحال میشم دمتون گرم ❤️❤️❤️
ایشالا همیشه بتونم حالتونو خوب کنم😉🌱
#حامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا حامد هم شمارو دوست داره 😍😍😍 بچه ها واقعا با پیام هاتون که از داستان و شخصیت خوشتون اومده خیلیییی
خداوکیلی راس میگه
مخصوصا پیامایی که میگید رسول خیلی خوبه
اصلا یه جون به جونام اضافه میشه
#رسول
#ناشناس
من عاشقتونم وایییی که محمد اومد هوراااااااااااااااا نمیتونم بگم چقدر خوشحالم و تیم قوی و درجه یکی هستین
🌱🌱
ما هم دوستون داریم بخاطر وجود شماست که کانالمون و رمانمون زیبا شده☺️☺️
نظر لطفتونه عزیزم❤️
ما هم وقتی آقامحمد میاد خوشحال میشیم😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#محسن و منی که میخوان به یکی ایراد بگیرم
بیا به من بگیر میخوام برم بی پسر شی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
#محسن و منی که میخوان به یکی ایراد بگیرم
بیا من هستم😂🤣
من که میدونم منتظر منی آقا محسن...😂
#داوود
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس من عاشقتونم وایییی که محمد اومد هوراااااااااااااااا نمیتونم بگم چقدر خوشحالم و تیم قوی و در
آخیییییییییییییییییییییییییییی🤏🏻🎀😭
#حنانه