شخصیتبازینعمتالهی💕
چیه خب اگه برن خدانکنه خدا اون روز رو نیاره کی تورو تو رو توبیخ میکنه اصلا خودت دلتنگ نمیشی #محسن
اون که دور از جون شما آقا محسن... ایشالا سایه تون بالا سرمون باشه منو توبیخ کنید حال کنید.. 😂
#داوود
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه خب پس کسر از حقوق ۲ ملیون #محسن
عه آقا... چی گفتم مگه من!؟🚶🏻♀😂
#داوود
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه آقا... چی گفتم مگه من!؟🚶🏻♀😂 #داوود
خودت گفتی توبیخ کن حال ببر خب میخوام یکم حال کنم #محسن 😶🌫️
شخصیتبازینعمتالهی💕
خودت گفتی توبیخ کن حال ببر خب میخوام یکم حال کنم #محسن 😶🌫️
بله حق با شماست🙊
هر چی شما بگید...
#داوود
#فرشید
سعید جانم کجایی آقا دام نه یعنی چیزه منظورم آقا دامداران خور
میگم کارات رو تموم کردم ببرم بدم به آقا محمد ؟؟
یا خودت میبیری
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه آقا... چی گفتم مگه من!؟🚶🏻♀😂 #داوود
داره تلافی حرف منو سرت درمیاره دو تومن از حقوق خودمو میدم بهت
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داره تلافی حرف منو سرت درمیاره دو تومن از حقوق خودمو میدم بهت #امیرحسین
لازم نکرده صد بار گفتم ولخرجی نکن امیر حسین جان عزیز دلم من وقتی به کسی کسر از حقوق میزنم هر چقدر زدم میزنم به حسابش تا لنگ نمونه و حقی به گردنم نمونه کسر از حقوق رو بخاطر پروتکل میزنم #محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
داره تلافی حرف منو سرت درمیاره دو تومن از حقوق خودمو میدم بهت #امیرحسین
نه داداش فداسرت اصلا تقصیر تو نیست که منم عادت کردم دیگه😂
#داوود
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #محسن وقتی دیدم زینب اومده بدون اینکه دیده بشم رفتم سمت در خروجی حالم خیلی خراب بود و نگران
#محسن
داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمارستان به صدا در اومد چون تقریبا داخل بود صدا اومد و محمد هم شنید و گفت بیمارستانی چیشده؟
نمیخواستم این مشکل رو به محمد بگم که یه طوری بی آبرویی هم میشد بخاطر همین گفتم نه نه نگران نشو
یکی از اقوان مریض شده من آوردمش بیمارستان
خب حالا آقا محمد خل امممم نه منظورم گل من دیگه برم خداوند حافظ تو باد محمد خنده ای کرد و گفت شما باز شاعر شدی
گفتم بله که شدم دلتم بخواد
محمد گفت خیلع خب خداحافظ
زود قطع کردم و آرامش گرفته بودم از شنیدن صدای محمد آخه وقتی پیش محمدی یا با محمد حرف میزنی آرامش خاصی ازش میگیری من یه زمان بهش میگفتم تو شهید زنده ای و سر به سرش میزاشتم اخه مطمئن بودم شهید میشه خدا را چه دیدی محمد شهید شد و ماجرای ماهم شد از رفاقت تا شهادت اصلا امیدی به خودم ندارم
که یهو علی از کنارم رد شد و رفت زود رفتم از پشت لباسش رو گرفتم رو به خودم چخوندمش با صدای آروم
که عصبانیت توش موج میزد گفتم به به ببین کی اینجاست علی یعنی تو اینقدر بی عقل بودی و بی غیرت که دستی دستی دل زنتو که از برگ گل نازکتره رو شکوندی وای بر تو اصلا میفهمی چیکار کردی که یهو دست خونیش رو دیدم که نگران شدم گفتم باز چه بلایی سر دستت آوردی چی شده که یهو با چیزی که علی گفت سرما تو وجودم جوانه زد :…....……….............………
شخصیتبازینعمتالهی💕
#محسن داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمارستان به
ویرایش زده شد لطفا یه بار دیگه بخونید با تشکر ❤️
#ناشناس
اقا رسول شما خیلی خوبیننننننن
وای نمیدونم چطور بگم که چقدر خوبین
🌱🌱
داداش رسول خیلی خوبیییییی 😁