شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حامد داشتم میرفتم پیش دایی محسن ببینم شام خورد یا نه حالش اوکی هست که دیدم عه علی پیششه😳 د
#رمان✨
#حنانه
با اومدن مامانم زینب سمت تختم ناخودآگاه سرم رو پایین انداختم و به سرامیک های کف اتاق چشم دوختم
مطمئن بودم مثل همه قراره جویای موضوع بشه برای همین روی چشم تو چشم شدن باهاش رو نداشتم
یعنی بعد از شنیدن ماجرا حق رو به کی میداد!؟ اصلا طرف کی رو میگرفت!؟ من!؟ یا پسرش که به گفته خودش دیگه از من خوشش نمیاد!؟ اصلا این وسط تقصیر من چیه!؟
نمیدونم... دیگه جوابی برای هیچکدوم از سوالایی که تو سرم رژه میرفتن، نداشتم
مامان زینب با رسیدن به تختم محکم دستمو گرفت، سرمو نواش کرد و آروم بوسه ای روی اون زد
گرمای دستای مامان با سردی دستای من رو گرفته بود
لب باز کرد و جویای حال من شد
_ حالت خوبه دخترم!؟
صدا و دست های گرمش... اون لبخند پر محبتش... چقدر وجودش برام آرام بخش بود
با این اوصاف باز هم سکوت کردم و چیزی نگفتم، گذاشتم با کلمات پر محبتش آرامش رو به وجودم تزریق کنه
وقتی دید روزهی سکوتم رو باز نمیکنم شروع کرد...
_ حنانه دخترم...، حنانه خانوم... با مامان حرف نمیزنی!؟
چونه امو گرفت و آروم سرم رو بالا آوورد
حالا چشم هام به چشم های قشنگش که مهربون تر از همیشه بود دوخته شد
_ منو نگاه کن!... چرا انقدر میریزی تو خودت اخه دختر... من الان باید بفهمم چی شده!؟
اصلا تو آینه خودتو دیدی!؟ رنگ به رو نداری، زیر چشات گود افتاد...
مگه من مردم که اینجوری میکنی با خودت!؟
با صدایی خیلی آروم که خودم هم به زور میشنیدم "دور از جون، خدانکنه" ای زیر لب زمزمه کردم، مامان زینب هم سرم رو روی سینه اش گذاشت و من رو در آغوش گرفت
و من رو تو آغوش پر مهر خودش حل کرد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با اومدن مامانم زینب سمت تختم ناخودآگاه سرم رو پایین انداختم و به سرامیک های کف اتاق
#رمان✨
#محسن
داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمارستان به صدا در اومد چون تقریبا داخل بود صدا اومد و محمد هم شنید و گفت بیمارستانی چیشده؟
نمیخواستم این مشکل رو به محمد بگم که یه طوری بی آبرویی هم میشد بخاطر همین گفتم نه نه نگران نشو
یکی از اقوان مریض شده من آوردمش بیمارستان
خب حالا آقا محمد خل امممم نه منظورم گل من دیگه برم خداوند حافظ تو باد محمد خنده ای کرد و گفت شما باز شاعر شدی
گفتم بله که شدم دلتم بخواد
محمد گفت خیلع خب خداحافظ
زود قطع کردم و آرامش گرفته بودم از شنیدن صدای محمد آخه وقتی پیش محمدی یا با محمد حرف میزنی آرامش خاصی ازش میگیری من یه زمان بهش میگفتم تو شهید زنده ای و سر به سرش میزاشتم اخه مطمئن بودم شهید میشه خدا را چه دیدی محمد شهید شد و ماجرای ماهم شد از رفاقت تا شهادت اصلا امیدی به خودم ندارم
که یهو علی از کنارم رد شد و رفت زود رفتم از پشت لباسش رو گرفتم رو به خودم چرخوندمش با صدای آروم
که عصبانیت توش موج میزد گفتم به به ببین کی اینجاست علی یعنی تو اینقدر بی عقل بودی و بی غیرت که دستی دستی دل زنتو که از برگ گل نازکتره رو شکوندی وای بر تو اصلا میفهمی چیکار کردی که یهو دست خونیش رو دیدم که نگران شدم گفتم باز چه بلایی سر دستت آوردی چی شده که یهو با چیزی که علی گفت سرما تو وجودم جوانه زد :…....……….............………
شخصیتبازینعمتالهی💕
فرشید بیشتر از امیرحسین پسر محسنه🤣 #امیرحسین
تکذیب میکنم امیر پسرمه #محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
تکذیب میکنم امیر پسرمه #محسن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شخصیتبازینعمتالهی💕
تکذیب میکنم امیر پسرمه #محسن
اونوقت آقا فرشید چیه دایی!؟🙈😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
چی شده سرگرد حسینی ؟؟ #محسن
هیچی حواستون باشه کم این بچه رو اذیت کنید گناه داره
-بازم مثلا سرگرد حسینی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
اونوقت آقا فرشید چیه دایی!؟🙈😂 #حنانه
به نظرم میتونی فرشی... چیز... آقا فرشید رو به فرزند خواندگی قبول کنی پسر خوبی میشه برات... البته همین الان هم هست
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
به نظرم میتونی فرشی... چیز... آقا فرشید رو به فرزند خواندگی قبول کنی پسر خوبی میشه برات... البته هم
از هر ۱۰ تا حرف آقا فرشید... ۱۱ تاش در حمایت از دایی محسن و.. احترام نگه دارید و ایناس...😂🙈🤌🏻
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
شاید با هم دست به یکی کردن😂 #امیرحسین
دست به یکی!؟😂
نوچ نوچ نوچ🙈😂
#حنانه