بیمارستان، بوی تندِ الکل میداد.
رسول را روی برانکارد، با شتاب به سمت اتاق عمل میبردند. محمد تا آخرین لحظه، تا جایی که درهای دو لنگهی بخش جراحی اجازه میداد، پا به پای آنها رفت. آخرین چیزی که دید، دستِ آویزانِ رسول بود که روی ملحفهی سفید تکان میخورد.
چراغ قرمز بالای در روشن شد: «در حال جراحی».
فرشید گوشهای روی صندلیهای پلاستیکی افتاده بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. داوود با قدمهای عصبی راهرو را متر میکرد و مدام با موبایل خاموشش بازی میکرد.
محمد ایستاد. سنگینی نگاه تیم را حس میکرد. آنها به او تکیه داشتند، اما او خودش به دنبال تکیهگاهی محکمتر میگشت.
رو به سعید کرد که هنوز لکهی خونی روی آستینش بود.
— سعید، اوضاع اینجا با تو. تا من برگردم، از جلوی این در تکون نمیخوری. هر خبری شد، هر تکونی خورد، اول از همه بهم خبر میدی.
سعید با چشمهایی سرخ شده سر تکان داد: «خیالت راحت، محمد.»
محمد چرخید و به سمت پلههای اضطراری رفت
پشتبام بیمارستان، دنیای دیگری بود.
باد سردی میوزید که صورتش را میسوزاند. شهر زیر پایش در هیاهوی بود، اما برای محمد، زمان متوقف شده بود. کنار تانکر آب، با آبی که از سرمایش دست را کرخت میکرد، وضو گرفت. قطرههای آب از صورتش میچکید.
گوشهی پشتبام، رو به قبلهای که انگار آن لحظه نزدیکتر از همیشه بود، ایستاد.
— الله اکبر...
صدایش در باد گم شد. در رکعت اول، تمام خاطراتش با رسول مثل فیلم از جلوی چشمش گذشت. شوخیهای بیجای رسول وسط عملیات، چایهایی که همیشه تلخ میریخت، و آن وفاداری که در چشمانش بود.
در قنوت، سرش را پایین انداخت. شانههایش لرزید، اما اشکی نریخت. محمد مردِ اشک نبود، مردِ تمنا بود.
— «اللهم اشفِ کل مریض...»
وقتی سلام نماز را داد، مدتی همانجا نشست. دستهایش را روی صورتش کشید. سکوت پشتبام، تلاطم قلبش را کمی آرام کرده بود. انگار باری را همانجا، روی لبهی پشتبام، جا گذاشته بود.
وقتی از پلهها پایین آمد و به راهرو رسید، سنگینی عجیبی را حس کرد. نمیدانست چند ساعت گذشته چیزی حس نکرده بود برای او انگار یکی دو ساعت گذشته بود .
دست در جیبش برد و گوشیاش را درآورد. صفحه روشن شد: ۱۲ تماس بیپاسخ.
نبضش تند زد. نکند اتفاقی افتاده؟ نکند دیر شده؟
همانطور که با قدمهای تند به سمت بخش جراحی میرفت، پرستاری که با پروندهای در دست از ایستگاه پرستاری بیرون آمده بود، او را دید. پرستار ایستاد و با تردید نگاهش کرد.
— آقا؟ شما محمد هستید؟
محمد ایستاد. نفسش را حبس کرد.
— بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟
پرستار لبخند کمرنگی زد که تمام خستگی را از تن محمد درآورد.
— از اتاق عمل آوردنش بیرون. توی بخش ریکاوریه. مدام دنبال شما میگشت، میگفت تا محمد نیاد نمیذارم بهم مسکن بزنید. دکترها شاکی شده بودن!
محمد نفسی لرزان کشید. سری به نشانه تشکر تکان داد و به سمت اتاق رسول راه افتاد.
اتاق نیمهتاریک بود و بوی ملایمِ پانسمان و سرم میداد.
رسول روی تخت دراز کشیده بود. چهرهاش به زردی میزد و لبهایش خشکیده بود، اما وقتی سایهی محمد را در چهارچوب در دید، پلکهای سنگینش را بالا برد.
محمد آرام وارد شد. صندلی را جلو کشید و لبهی تخت نشست. نگاهش به لولههای سرم و دستگاهی افتاد که ضربان قلب رسول را با ریتمی منظم نشان میداد: *بیپ... بیپ...*
— میخواستی بیمارستان رو بذاری رو سرت؟
صدای محمد نرم بود، پر از محبتی که به ندرت نشان میداد.
رسول با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، زمزمه کرد:
— فکر کردم... رفتی...
محمد دستش را جلو برد و با احتیاط، دستِ سرد رسول را که به لولهی سرم وصل بود، لمس کرد.
— کجا برم؟ من که گفتم، هیچکس جایی نمیره.
رسول چشمهایش را بست. لبخند بسیار محوی گوشهی لبش نشست.
— نماز خوندی؟... برای من؟
محمد مکث کرد. نگاهش را به پنجره دوخت که حالا نور آفتاب کامل از آن داخل میتابید.
— خوندم. زود خوب شو که خیلی کار داریم رسول. پاشو که اون لندکروز مشکی هنوز تو خیابوناست.
رسول دست محمد را کمی فشار داد؛ فشاری ضعیف، اما برای محمد، این محکمترین پیامی بود که میتوانست در آن صبحِ سخت بگیرد. رسول هنوز روی زمین بود، و این برای محمد یعنی پیروزی.
#پارت_دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
صدام رو پایین آوردم و گفتم امیرحسین کجاست الان؟ #محسن
من دارم میرم پیشش، بیاید با هم بریم
راه افتادم سمت آسانسور
#احسان
پشت سر احسان داشتم میرفتم
که وارد آسانسور شدیم.
رو به احسان گفتم وضعیت امیرحسین چطوره الان؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
پشت سر احسان داشتم میرفتم که وارد آسانسور شدیم. رو به احسان گفتم وضعیت امیرحسین چطوره الان؟ #محسن
خیلی خوب نیست بابا
دوبار معده اش خونریزی کرده
باید سریعتر عمل بشه
#احسان
در اتاق باز شد و چهره نگران بابا نمایان شد
چقدر حرف تو چشماش بود
میخواستم از رو تخت بلند بشم که نذاشت و خوابوندم و گفت:
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
در اتاق باز شد و چهره نگران بابا نمایان شد چقدر حرف تو چشماش بود میخواستم از رو تخت بلند بشم که نذ
احوال شما آقا امیرحسین...
مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟
نکنه نیازی به حضور من نداشتی...
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
احوال شما آقا امیرحسین... مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟ نکنه نیازی ب
در ادامه حرف بابا گفتم :
ـــ این چه حرفیه بابا
ــ من با امیر حسین حرف زدم نه با شما
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احوال شما آقا امیرحسین... مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟ نکنه نیازی ب
خوبم بابا..نگران نباش قربونت برم
انقد همه چی پشت سر هم شد،اصلا نفهمیدم چیشد
قرار نبود امروز کاری انجام بشه
بابا..من هر چقدرم که سنم بالا بره،در همه حال نیاز به حضور شما دارم
شما نباشی که من میمیرم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبم بابا..نگران نباش قربونت برم انقد همه چی پشت سر هم شد،اصلا نفهمیدم چیشد قرار نبود امروز کاری ا
خدانکنه پسرم
خیلی نگران شدم امیرحسین، خیلی...
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
خدانکنه پسرم خیلی نگران شدم امیرحسین، خیلی... #محسن
نگران نباش فدات شم
زود میرم و میام در حدی که شما یکم تو نماز خونه استراحت کنی
(دستام داشت میلرزید از استرس فقط خدا خدا میکردم نبینه)
#امیرحسین
#ناشناس
آقا دامااااددددد ناشناسارو بزار عشقم ببینه میخوام بیاد که بیاااددددد
...
بفرمایید گذاشتم