در اتاق باز شد و چهره نگران بابا نمایان شد
چقدر حرف تو چشماش بود
میخواستم از رو تخت بلند بشم که نذاشت و خوابوندم و گفت:
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
در اتاق باز شد و چهره نگران بابا نمایان شد چقدر حرف تو چشماش بود میخواستم از رو تخت بلند بشم که نذ
احوال شما آقا امیرحسین...
مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟
نکنه نیازی به حضور من نداشتی...
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
احوال شما آقا امیرحسین... مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟ نکنه نیازی ب
در ادامه حرف بابا گفتم :
ـــ این چه حرفیه بابا
ــ من با امیر حسین حرف زدم نه با شما
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احوال شما آقا امیرحسین... مهدی و احسان چیزی به من نگفتن،، تو هم نباید به من خبر بدی؟ نکنه نیازی ب
خوبم بابا..نگران نباش قربونت برم
انقد همه چی پشت سر هم شد،اصلا نفهمیدم چیشد
قرار نبود امروز کاری انجام بشه
بابا..من هر چقدرم که سنم بالا بره،در همه حال نیاز به حضور شما دارم
شما نباشی که من میمیرم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبم بابا..نگران نباش قربونت برم انقد همه چی پشت سر هم شد،اصلا نفهمیدم چیشد قرار نبود امروز کاری ا
خدانکنه پسرم
خیلی نگران شدم امیرحسین، خیلی...
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
خدانکنه پسرم خیلی نگران شدم امیرحسین، خیلی... #محسن
نگران نباش فدات شم
زود میرم و میام در حدی که شما یکم تو نماز خونه استراحت کنی
(دستام داشت میلرزید از استرس فقط خدا خدا میکردم نبینه)
#امیرحسین
#ناشناس
آقا دامااااددددد ناشناسارو بزار عشقم ببینه میخوام بیاد که بیاااددددد
...
بفرمایید گذاشتم
#ناشناس
چرا نمیذارید امیر بره عمل کنه؟خب ببریدش دیگه بدتر میشه ها
........
ما نمیزاریم؟؟
والا امیر خودش نمیخواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نگران نباش فدات شم زود میرم و میام در حدی که شما یکم تو نماز خونه استراحت کنی (دستام داشت میلرزید
دستش رو محکم گرفتم و گفتم
آروم باش بابا. یه آیت الکرسی بخون.
ایشاالله همش میگذره تموم میشه..
بعد از اون من با شما یه صحبت دارم که چرا این همه مدت به من چیزی نگفتین..
من باید الان بفهمم بچم خونریزی معده داره؟
#محسن