شخصیتبازینعمتالهی💕
همچکدوم از حرفا رو اون شب برای اینکه شرمنده بشی نگفتم،، هیچکدومش... تو راه بیمارستان نمیدونستم امیر
میدونم اشتباه کردم... میدونم...(سکوت کردم... حق داشت... میخواستم حرف بزنم اما نمیتونستم... انگار به دهنم قفل زده بودن... قطره اشکی از چشمم پایین اومد...)
#مهدی
امیرحسین که خداروشکر بخیر گذشت، حالش هم خوبه...
وضعیت خودت چی؟
مهدی داری چیکار میکنی با خودت؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیرحسین که خداروشکر بخیر گذشت، حالش هم خوبه... وضعیت خودت چی؟ مهدی داری چیکار میکنی با خودت؟ #مح
(هنوز سرم پایین بود... روی نگاه کردنشو نداشتم.. با صدایی گرفته و ضعیف که خودم هم به زور میشنیدم جوابشو دادم)
من خوبم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
مهدی.. منو ببین... #محسن
(سرم رو بالا نبردم... روم نمیشد... قطره اشک بعدی پایین اومد...)
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
گریت بخاطر چیه؟ #محسن
(دستی به صورتم کشیدم... هنوز سرم پایین بود)
هی..هیچی... شرمنده ام... نمیخواستم..(وسط حرفم پرید... عصبانی بود...)
#مهدی
وسط حرفش پریدم.
نمیخواستی؟!
با عصبانیت خندیدم.
عجیبه... واقعاً عجیبه...
شماها هیچوقت نمیخواین!
نمیخواین نگرانم کنین...
نمیخواین حالم بد بشه...
نمیخواین چیزی بفهمم..
آخرش هم دقیقاً همون اتفاقی میفته که نباید بیفته!
چند لحظه بهش خیره موندم.
مهدی، تو مشکل قلبی داری یا من؟!
دکتر میگه مراقب باش...
میگه قرصات رو بخور...
میگه استرس نداشته باش...
اون وقت تو انگار نشستی ببینی چطور میشه برعکس همهشون عمل کرد!
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
فکر میکنی من این چند روز چه حالی داشتم؟!
یه روز امیرحسین...
یه روز تو...
واقعاً آدم باید حواسش به چند نفر باشه آخه؟!
من از مریض بودنت عصبانی نیستم!
از این عصبانیام که خودت انگار برات مهم نیست چه بلایی داری سر خودت میاری!
بعدم میای میگی «نمیخواستم»؟!
خب یه بارم اون کاری رو که باید بکنی انجام بده!
یه بارم به حرف دکتر گوش بده!
یه بارم به فکر خودت باش!
چند ثانیه سکوت کردم و ادامه دادم:
خسته شدم مهدی...
#محسن
طبقه بالا رو مبل بودم که با صدای داد بابا از جا پریدم میخواستم برم پایین، که دیدم احسان درو باز کرد و اومد تو
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
وسط حرفش پریدم. نمیخواستی؟! با عصبانیت خندیدم. عجیبه... واقعاً عجیبه... شماها هیچوقت نمیخواین! نم
سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم... اما با حرفای محسن بغضم ترکید... بغضی که چند وقتی بود روی گلوم سنگینی میکرد... اصلا به محسن که میرسیدم میشدم همون مهدی ۸ ساله که وقتی تو دعوا میزدنش میرفت پیش داداشش و گریه میکرد... یادم نمیاد آخرین بار کی اینجوری گریه کردم.. بین اشک هام و بریده بریده گفتم:
ببخشید... من... من... شرمنده ام... نمیخواستم اینجوری شه...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم... اما با حرفای محسن بغضم ترکید... بغضی که چند وقتی بود روی
واقعا دایی مهدی تو بچگی کتک میخورده؟🦦😕
من فکر کردم از همون اول اینجوری بوده 😁😂