شخصیتبازینعمتالهی💕
وسط حرفش پریدم. نمیخواستی؟! با عصبانیت خندیدم. عجیبه... واقعاً عجیبه... شماها هیچوقت نمیخواین! نم
سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم... اما با حرفای محسن بغضم ترکید... بغضی که چند وقتی بود روی گلوم سنگینی میکرد... اصلا به محسن که میرسیدم میشدم همون مهدی ۸ ساله که وقتی تو دعوا میزدنش میرفت پیش داداشش و گریه میکرد... یادم نمیاد آخرین بار کی اینجوری گریه کردم.. بین اشک هام و بریده بریده گفتم:
ببخشید... من... من... شرمنده ام... نمیخواستم اینجوری شه...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم... اما با حرفای محسن بغضم ترکید... بغضی که چند وقتی بود روی
واقعا دایی مهدی تو بچگی کتک میخورده؟🦦😕
من فکر کردم از همون اول اینجوری بوده 😁😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
وا🦦🚶🏻♀🤣 _ عموی بعضیا
سوژه شد نباید میگفتی اینو 🤣🤣🤣
شخصیتبازینعمتالهی💕
طبقه بالا رو مبل بودم که با صدای داد بابا از جا پریدم میخواستم برم پایین، که دیدم احسان درو باز کرد
امیر
گوشی عمو مرتب داره زنگ میخوره
میخواستم برم پایین
ولی با صدای بابا پشیمون شدم
تماس توی دستم قطع شد و بلافاصله یه SMS اومد روی صفحه
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
واقعا دایی مهدی تو بچگی کتک میخورده؟🦦😕 من فکر کردم از همون اول اینجوری بوده 😁😂
اول باید کتک خورد تا کتک زن شد🏃♂
شخصیتبازینعمتالهی💕
سوژه شد نباید میگفتی اینو 🤣🤣🤣
🦦🚶🏻♀
_ عموی بعضیا
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیر گوشی عمو مرتب داره زنگ میخوره میخواستم برم پایین ولی با صدای بابا پشیمون شدم تماس توی دستم
جانم؟
ولش کن بذار رو سایلنت
پیامه چیه؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
اول باید کتک خورد تا کتک زن شد🏃♂
آفرین آفرین کیستی!؟😭😂❤️
_ عموی بعضیا
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم... اما با حرفای محسن بغضم ترکید... بغضی که چند وقتی بود روی
همین که اشکش رو دیدم، برای چند لحظه ساکت شدم.
مهدی تا وقتی با بقیه حرف میزد هزار تا دلیل و توجیه داشت، اما تا میرسید به من...
میشد همون برادر کوچیکتر.
نفسی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
صدام هنوز جدی بود، ولی دیگه مثل قبل بلند نبود.
دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم
من هنوزم عصبانیام مهدی.خیلی هم عصبانیام.
چند لحظه سکوت کردم.
میدونی بدبختی چیه؟
اینکه از وقتی حرف دکتر رو شنیدم، از همون لحظه فقط داشتم فکر میکردم اگه یه روز دیر بفهمیم چی؟
اگه یه روز حالت بد بشه چی؟
اگه..
حرفم رو نصفه رها کردم. ادامه دادم و گفتم
یه امیرحسین برام بس بود...
دیگه طاقت ندارم نگران یکی دیگه هم باشم.
نگاهش کردم و گفتم تو برادر منی مهدی...
یه عمره کنار هم بزرگ شدیم.پس یه کم هم به فکر خودت باش.
یه کم هم به فکر آدمایی باش که دوستت دارن.
چند ثانیه سکوت کردم و با کلافگی گفتم:
اروم باش، اشکات رو پاک کن
#محسن