ساعت نزدیکای یازده بود مهرداد زنگ زده بود آرزو خانم و آفرین هم بیان اینجا علیرضا ام یکم سرحال تر بود کشیدمش کنار و گفتم داداش کار واجب پیش اومده من باید برم خودت یه چیزی به عاطفه و بقیه بگو باشه ؟
فقط اینکه علیرضا خیلی اوکی نیست عاطفه دست تنهاس ممنونت میشم امشب بمونی من خودمو تا فردا میرسونم
که بالاخره بعد از غرغر های فراواااان قبول کرد و من راهی سایت شدم حالا نیم ساعت از تایمی که آقا محمد مشخص کرده بود مونده بود و من فقط رسیدم گزارش جلسه رو بنویسم و رفتم سمت اتاقش
آقا اجازه هست ؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
این چه حرفیه🥺 #رسول
خو ممبرا منو آدم حساب نمیکنن دیگه، فقط میخوان یه بلایی سر تو بیاد..🥺💔
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
اره عزیزم حتما از علی چه خبر؟ با اون راحت تری انگار
😑🦦
علی ام خوبه 😒💅😁
شخصیتبازینعمتالهی💕
خو ممبرا منو آدم حساب نمیکنن دیگه، فقط میخوان یه بلایی سر تو بیاد..🥺💔 #عاطفه
معلومه خب چون شما آدم نیستی فرشته ای ❤️
بادمجون بم آفت نداره نترس...
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
معلومه خب چون شما آدم نیستی فرشته ای ❤️ بادمجون بم آفت نداره نترس... #رسول
خوب جمع شد دیگه ؟
هی ممبرا خراب میکنن من باید جمع کنم🦦
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
بیا تو #محمد
سلام آقا شبتون بخیر
(مطمئن بودم که یادش نرفته مطمئننننن ولی بهتر بود خود آقا محمد شروع کنه اعصبانیش از اینکه حالمو نپرسید و سرش تو برگه هاش بود معلوم میشد)
آقا این گزارش که گفتید اونی که برای آقای عبدی بود رو تحویل دادم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب؟ #محمد
اینم اونی که قرار بود برای شما بیارم
#رسول