eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
شرمنده میکنید آقا مگه میشه آقا محمد کاری بخواد و انجام نشه #رسول
بله میشه تا الانم خیلی شده اتفاقا بخاطر اینکه شرمنده نشی میخوام یه کاری کنم
نیمه‌شب بود. راهروهای اداره خلوت و بی‌صدا بودند. فقط از گوشه‌ای، صدای ضعیف زمزمه‌ی دستگاه‌ها می‌آمد و هرازگاهی، وزشی سرد از پنجره‌ی انتهایی. محمد آرام از پله‌ها پایین آمد. درِ بخش بازجویی را که باز کرد، نگهبانِ جلوی در نگاهش کرد و بدون حرف، کمی کنار رفت. محمد برای یک لحظه مکث کرد، انگار هنوز با خودش سرِ همین قدم را داشت. بعد دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت و آرام باز کرد. نور داخل اتاق کم بود؛ یک لامپ مهتابی که نیمه‌سوخته سوسو می‌زد و بقیه‌ی اتاق را توی نیمه‌تاریکی می‌برد. رسول نشسته بود. پشت به در، روی صندلی فلزی، کمی خمیده به جلو. سرش پایین بود. دست‌هایش روی زانوهایش، بی‌حرکت. روی میز، یک لیوان آب دست‌نخورده و یک ظرف غذا که سرد شده بود. محمد چند قدم جلو رفت. صدای پاشنه‌ی کفش‌اش روی کف بتنی اتاق، در آن سکوت، بلندتر از آنچه بود به گوش می‌رسید. رسول تکان نخورد. شاید می‌دانست کیست. شاید آن‌قدر خسته بود که دیگر برای هیچ‌کس حتی سرش را هم بلند نمی‌کرد. محمد نزدیک‌تر آمد و بالاخره کنار میز ایستاد. مدتی ساکت ماند؛ فقط نگاهش کرد. رسول لاغرتر شده بود. موهایش ژولیده، صورتش رنگ‌پریده، و زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. چند روز بی‌خوابی و گرسنگی، از همان آدمِ همیشه-سرحال، چیزی شکننده و آویزان باقی گذاشته بود. بالاخره محمد گفت: — رسول. هیچ جوابی نیامد. محمد صندلی روبه‌رویش را کشید و نشست. — رسول، منم این بار، شانه‌ی رسول لرزید. یک لرزش کوچک، مثل کسی که از خوابِ سنگینِ بیداری، ناگهان صدای آشنایی را شنیده باشد. سرش را آرام بالا آورد. چشم‌هایش قرمز و خسته بود؛ اما وقتی نگاهش به محمد افتاد، چیز دیگری هم در آن‌ها بود. ترکیبی از دلتنگی و ناباوری. مثل کسی که مدت‌ها انتظار کسی را کشیده و حالا که آمده، می‌ترسد حرف اول را اشتباه بزند. صدایش خشک و شکسته بیرون آمد: — اومدی؟ محمد سر تکان داد.سکوتی کوتاه نشست. رسول نگاهش را برای یک لحظه به پایین برد، بعد دوباره بالا. و آن سؤالی که در این چند روز فقط یک بار پرسیده بود، حالا بی‌محافظت، مستقیم به صورت محمد زد: — باور کردی؟ محمد جواب نداد. رسول لب‌خند کمرنگی زد؛ لبخندی که هیچ ربطی به خوشحالی نداشت. — همینه. نگفتم. محمد دست‌هایش را روی میز گذاشت و خیلی آرام گفت: — اومدم حرف بزنیم. مثل همیشه. رسول چند لحظه به او خیره ماند. بعد آرام به صندلی تکیه داد و نگاهش را برد سمت دیوار. — مثل همیشه... — تکرار کرد، تلخ. — کدوم همیشه، محمد؟ محمد چیزی نگفت. رسول ادامه داد: — همیشه‌ی قبل از این که یه مشت برگه بیاد و من یه شب تا صبح تبدیل بشم به متهم؟ محمد آهسته نفس کشید. — من نیومدم سرزنشت کنم. — پس برای چی اومدی؟ محمد نگاهش را از او نگرفت. — چون نمی‌خوام خودتو بکشی رسول برای اولین بار نگاهش را از دیوار برگرداند و به او دوخت. — ولی تو خودت دستور دادی این‌جا باشم. محمد لحظه‌ای پلک بست. بعد گفت: — من دستور دادم وضعیت روشن بشه. نه این‌که تو این‌جوری خودتو نابود کنی. رسول خنده‌ی خشکی کرد. — پس چی می‌خوای؟ بیام بشینم، با خیال راحت غذا بخورم و خواب راحت داشته باشم، در حالی که تو هنوز جواب اون سؤال رو ندادی؟ محمد نگاهش کرد. — کدوم سؤال؟ رسول جلو خم شد. صدایش پایین بود، اما مثل چاقو بریده می‌شد: — محمد باور کرده؟ و بعد، همان سکوت سنگین برگشت. محمد به دست‌های خودش نگاه کرد. به همان دست‌هایی که روزها بود تصمیم‌های سنگین گرفته بودند. بعد آرام گفت: — من به مدارک اعتماد کردم، رسول. همون‌طور که همیشه اعتماد کردم. چون وظیفه‌م همینه. رسول لب‌هایش را روی هم فشار داد. محمد ادامه داد: — اما اگه پای باور کردن وسط باشه... باید بگم هنوز یه چیزی ته دلم، تمام این سال‌ها رو باور داره. رسول نفسش را نگه داشت. محمد سرش را بلند کرد و مستقیم توی چشم‌های او نگاه کرد. — و اون چیزی که باور داره، توئی. برای اولین بار بعد از آن همه روز، چیزی در صورت رسول شکست. چشم‌هایش پر شد. نه از ضعف؛ از فشاری که بالاخره راهی پیدا کرد تا بیرون بیاید. صدایش لرزید: — پس چرا؟ محمد نگاهش را نبرید. — چون نمی‌شه فقط با دل فرماندهی کرد. چون اگه یه نفر از بیرون حساب تو رو دزدیده باشه، یا یه نفر از داخل با هویت تو کار کرده باشه، باید پیداش کنیم. و اگه این‌جوری باشه، تو باید بهم کمک کنی که پیداش کنم. نه این‌که این‌جا با گرسنگی خودتو بکشی. رسول سرش را پایین انداخت. اشک، آرام، از روی صورتش پایین آمد و روی میز چکید. — من نمی‌دونم چی بگم، محمد... من هیچ‌کاری نکردم... ولی اون برگه‌ها.. محمد جلو آمد و برای یک لحظه، خیلی کوتاه، دستش را روی مچ رسول گذاشت.
— برگه‌ها رو با هم می‌خونیم. اما اول باید زنده بمونی. رسول نگاهش را بالا آورد؛ درهم و شکسته. — قول می‌دی؟ محمد بدون لحظه‌ای تردید گفت: — قول می‌دم. رسول همان‌جا، میان آن اتاق سرد و آن نور سوسوزن، برای اولین بار در این چند روز، یک نفس عمیق کشید. نفسی که انگار ته‌اش، ذره‌ای امید بود.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
واییییی خیلی دیر شد نه ؟😕 نه خیالتون راحت اول اونو تحویل میدم قبل همچی #علی
خیلی دیر شده؟ نمیدونم والا نظرت خودت چیه؟... اینقدر هر دفعه دیدمت گفتی کراش العالمین یادم میرفت میخواستم چی بگم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
تا الان شده ؟ #رسول
اووو چند باررر بی خوابی بهت فشار آورده یکم حافظت به مشکل خورده