از آن شب به بعد از رانندگی میترسیدم نه که مجبور نشده باشم رانندگی کنم اما همیشه مجبور بودم امشب اما اجباری در کار نبود پیاده راه افتادم سر خیابان موبایلم زنگ خورد امیر بود جوابش را ندادم نمیخواستم بی احترامی کنم نشده بود او زنگ بزند و من جواب ندهم
پیامک دادم
حالم خوب نیست امیر ، خواهش میکنم بهم فرصت بده تنها باشم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احیانا شما نبودی که به زور چسبوندیش به ما😐
خیررررر تکذیب میکنم
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
همین که داداشم گفت🚶🏻♀ الانم میخواد بیا بچسبونه به من... #مهدی
عه چه زرنگ از کجا فهمیدی دایی😂😁
#علی
شخصیتبازینعمتالهی💕
از آن شب به بعد از رانندگی میترسیدم نه که مجبور نشده باشم رانندگی کنم اما همیشه مجبور بودم امشب اما
گوشیشو جواب نمیداد
پیامشو که دیدم براش نوشتم:احسان.. هرجا میخوای برو ولی برا شب برگرد
خواهش می کنم
جون امیر
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
گوشیشو جواب نمیداد پیامشو که دیدم براش نوشتم:احسان.. هرجا میخوای برو ولی برا شب برگرد خواهش می کنم
با دیدن پیام امیر چند لحظه به خط آخرش خیره شدم جدی برایش نوشتم
ـــ امیر ، جون خودتو قسم نخور
جون خودتو برای چیزی که میدونی نمیشه نذار وسط
پیام را که ارسال کردم گوشیم را خاموش کردم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
با دیدن پیام امیر چند لحظه به خط آخرش خیره شدم جدی برایش نوشتم ـــ امیر ، جون خودتو قسم نخور جون خ
میخواستم بهش زنگ بزنم که گوشیش و خاموش کرد
ولی من میدونستم کجا رفته
خورشت و گذاشتم رو گاز،زیرشم کم کردم
به باباهم گفتم حواسش باشه و رفتم طرف گلزار شهدا جایی که میدونستم الان اونجاست
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیررررر تکذیب میکنم #علی
مدارک زیاد موجوده تکذیب کن🦦
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه چه زرنگ از کجا فهمیدی دایی😂😁 #علی
804.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری بیام برات؟
دمپایی کافی نبود؟؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
میخواستم بهش زنگ بزنم که گوشیش و خاموش کرد ولی من میدونستم کجا رفته خورشت و گذاشتم رو گاز،زیرشم کم ک
در فلزی آرامگاه را هل دادم و رفتم داخل به محض ورود لرز به جانم نشست نمیدانم چرا داخل سردتر بود
چند قدم جلو رفتم و جلوی آن مقبره سفید زانو زدم
کف دستم را گذاشتم روی مرمر سفید و چشم هایش را بستم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
در فلزی آرامگاه را هل دادم و رفتم داخل به محض ورود لرز به جانم نشست نمیدانم چرا داخل سردتر بود چن
سوار ماشین شدم و رفتم سمت گلزار
وارد که شدم هیچکس نبود،فقط یه سیاهی بود که حدس اینکه احسانه سخت نبود
رفتم پیشش،دستمو آروم گذاشتم رو شونش که نگاه خیسش بالا اومد و محکم خودشو پرت کرد تو بغلم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
سوار ماشین شدم و رفتم سمت گلزار وارد که شدم هیچکس نبود،فقط یه سیاهی بود که حدس اینکه احسانه سخت نبود
با بغض گفتم : چی کار کنم امیر ؟
چی کار میتونم بکنم ؟
#احسان