eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
الان واقعا چهره‌ام اینجوریه رو به حرفای شخصیت ها✨✨ #عاطفه
هر لحظه چهره‌ام داره بیشتر این شکلی میشه؛ واقعا ممنونم از همتون✨❤️‍🩹🫀
سلام نیاز دیدم یچیزی رو بگم هیچکس شایسته توهین و لحن بد نیست مگر این که یه نفر با توهین به کس دیگه بخواد چیزایی که اون داره ولی خودش نداره و حسرتشو میخوره رو تخریب کنه و باعث ناراحتیش بشه یه سوال دارم خودتونم دوست دارید باهاتون اینجوری صحبت بشه؟ اگه جوابتون نه باشه که ببخشید ولی غلط میکنید با بقیه اینطوری حرف بزنید اگه آره که حرفی نیست اگه حضورش اذیتتون میکنه با عرض معذرت خودتون باید برید لطفا قبل از اینکه پیام بدید به اینم فکر کنید که شعور و لیاقت خودتونو نشون میدید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
همینجوری چون قشنگه👀 _ عموی امیرحسین
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان #پارت_6 #محمد تو اتاقم بودم و با محسن در مورد پرونده حرف میزدم ولی به هیچی نمیرسیدیم.. هی پر
همچنان تو معما های پرونده گیر کرده بودیم مثل یه طنابی که تار و پودش از بین رفته بود اگه تلاشی برای باز شدن گره هاش میکردیم خودش از هم میریخت! عملا به هیچ جا هنوز نرسیده بودیم همه مون دنبال یه نشونه بودیم ولی شده بود سوزن تو انبار کاه همه مون امید داشتیم آقا محمد حداقل یه سرنخ یا یه راهنمایی جدید بهمون بده من تایم کم میاوردم و احتیاج به یکی دیگه ام داشتم برا انجام همه ی کارا تو همین فکرا بودم که آقا محمد اومد پیشم ....
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان #پارت_7 #رسول همچنان تو معما های پرونده گیر کرده بودیم مثل یه طنابی که تار و پودش از بین رفته
کارم که تموم شد سرمو بلند کردم، نگاهم به محسن افتاد که سرشو گذاشته بود رو میز. این پرونده واقعا خستمون کرده بود. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون زدم تا ببینم بچه ها چیکار کردن نگاهم به رسول افتاد مثل همیشه تا کمر تو سیستم نبود و یه صندلی تکیه داده بود سمتش رفتم که از جاش بلد شد منم دستمو گذاشتم رو شونش +بشین رسول، چی پیدا کردی؟ &تقریبا هیچی آقا ، از هرجا وارد میشیم تهش میرسیم به همون اطلاعات نصفه و نیمه ای که داریم یه دستمو بهصندلی تکیه دادم و نگاهمو به وال دوختم، با دست دیگم هم موهامو به عقب فرستادم و پوفی کردم. چند لحظه تو همون حال موندم بعد گفتم +رسول برادر محسن تو کلانتری کار میکنه، امروز به من زنگ زد گفت یه پرونده دارن که به پرونده ی ما مربوطه. با داوود برین کلانتری ببینین به چیزی میرسین یا نه، شاید اونا اطلاعات بیشتری داشته باشن