شخصیتبازینعمتالهی💕
واقعا میخوای سعی کنی؟ برو برو به کارت برس وقت منو خوابم رو نگیر به جات بخوابم ؟ #سعید
با این همه کاری که آقا محمد داده بعله
نه ممنون😑تو خروپف میکنی خوشم نمیاد 😂
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
با این همه کاری که آقا محمد داده بعله نه ممنون😑تو خروپف میکنی خوشم نمیاد 😂 #رسول
😂😂
از دست تو من کی خروپف کردم #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
با این همه کاری که آقا محمد داده بعله نه ممنون😑تو خروپف میکنی خوشم نمیاد 😂 #رسول
میخوای کمکت کنم ؟
من خوابم نمیادااا خسته هم نیست
اگه بخوای هستم #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
😂😂 از دست تو من کی خروپف کردم #سعید
همیشه
خودت خوابی نمیفهمی😑
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
میخوای کمکت کنم ؟ من خوابم نمیادااا خسته هم نیست اگه بخوای هستم #سعید
سعید جدی میگی؟
دمت گرم پس برم بخوام من؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
همیشه خودت خوابی نمیفهمی😑 #رسول
تو هم تو خواب حرف میزنی میری رو مخم 🤣 #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعید جدی میگی؟ دمت گرم پس برم بخوام من؟ #رسول
آره داداش اگه من بخوابم کابوس میبینم بهتره کار کنم جات شیفت وایمیسم برو بخوام
داش #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
آره داداش اگه من بخوابم کابوس میبینم بهتره کار کنم جات شیفت وایمیسم برو بخوام داش #سعید
🥺🙂راجب این مسئله ام بعدا یادم بنداز حرف بزنیم
دمت گرم من رفتم پس شب بخیر
(آقا محمد لطفا متوجه نشو که سعید وایستاده چون کشش دعوای جدید نیست🦦😂)
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
🥺🙂راجب این مسئله ام بعدا یادم بنداز حرف بزنیم دمت گرم من رفتم پس شب بخیر (آقا محمد لطفا متوجه نشو که
باشهه
شب بخیرر من تو سیستم زدم که شیفت رو تحویل گرفتم ازت
برو بخواب #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
دقیقا نگیا بزار یه بار اینطوری بخونن دیگه به اسپویل های. شفاف من غر نزنن🦦🦦🦦 #علی
بله دیگه این سبک منه..
باید قدرشو میدونستید😁
#رفیقحامد
پلکم رو به سختی باز کردم بدنم خشک شده بود کمی تو جام جابجا شدم امیر داشت نماز میخوند و اینو با آروم ترین صدای ممکن داشت انجام میداد داشت سعی میکرد بیدارم نکنه خیره شدم بهش
تشنه ام بود روی میز کنار تخت یه لیوان آب بود دستم رو دراز کردم و لیوان رو برداشتم اما دستم بی جون از از این حرفها بود که بتونه وزن لیوان رو تحمل کنه
از دستم افتاد و شکست
طولی نکشید که امیر اومد سمتم
ـــ آب میخوای؟
سرم رو تکون دادم .
امیر جدی زل زد بهم : حرف بزن داداش ، آب میخوای ؟
زبونم هنوز سنگین بود به سختی گفتم
ــــ آ.... ررررر... ه
پیشونیمو بوسید و آب رو گرفت نزدیک لبم .
ــــ یادت نره، من باهات کار دارم . مرد حسابی اتفاق به این مهمی نباید میگفتی؟
خجالت زده گفتم :
ـــ شرررررــــ منده
کلافه سر تکان داد
ـــ بچه ای احسان، خیلی بچه ای کی گفته تو بی کس و کاری که تنهایی میخوای همه کاراتو بکنی؟
جوابشو ندادم
ـــ کجا این اتفاق افتاد ؟
خندیدم
ـــ مممممهمممه؟
هنوز نمیتونستم عادی حرف بزنم چشمهاش سرخ سرخ بود اشاره کردم بخوابه
ـــ خدارو شکر که خوبی احسان.
این را گفت و از اتاق بیرون رفت
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
پلکم رو به سختی باز کردم بدنم خشک شده بود کمی تو جام جابجا شدم امیر داشت نماز میخوند و اینو با آر
تمام شب رو بالای سر احسان بیدار بودم که دوباره حالش بد نشه
با اینکه دیشب خسته از اداره اومده بودم و اضافه کاری هم داشتم،ولی تنها چیزی که به چشمم میومد حال داداشم بود.نماز صبح و با کمترین صدا همون جا پیش احسان خوندم و یکم باهم حرف زدیم
رفتم آشپزخونه تا براش صبحونه بیارم چشامو که تو آینه دیدم،انگار خون پاشیده باشن توش
سینی صبحونه رو براش بردم تو اتاق، با دیدن سینی روشو برگردوند
با اخم بهش گفتم:اگه فکر کردی میذارم صبحونه نخوری سخت در اشتباهی
#امیرحسین