پلکم رو به سختی باز کردم بدنم خشک شده بود کمی تو جام جابجا شدم امیر داشت نماز میخوند و اینو با آروم ترین صدای ممکن داشت انجام میداد داشت سعی میکرد بیدارم نکنه خیره شدم بهش
تشنه ام بود روی میز کنار تخت یه لیوان آب بود دستم رو دراز کردم و لیوان رو برداشتم اما دستم بی جون از از این حرفها بود که بتونه وزن لیوان رو تحمل کنه
از دستم افتاد و شکست
طولی نکشید که امیر اومد سمتم
ـــ آب میخوای؟
سرم رو تکون دادم .
امیر جدی زل زد بهم : حرف بزن داداش ، آب میخوای ؟
زبونم هنوز سنگین بود به سختی گفتم
ــــ آ.... ررررر... ه
پیشونیمو بوسید و آب رو گرفت نزدیک لبم .
ــــ یادت نره، من باهات کار دارم . مرد حسابی اتفاق به این مهمی نباید میگفتی؟
خجالت زده گفتم :
ـــ شرررررــــ منده
کلافه سر تکان داد
ـــ بچه ای احسان، خیلی بچه ای کی گفته تو بی کس و کاری که تنهایی میخوای همه کاراتو بکنی؟
جوابشو ندادم
ـــ کجا این اتفاق افتاد ؟
خندیدم
ـــ مممممهمممه؟
هنوز نمیتونستم عادی حرف بزنم چشمهاش سرخ سرخ بود اشاره کردم بخوابه
ـــ خدارو شکر که خوبی احسان.
این را گفت و از اتاق بیرون رفت
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
پلکم رو به سختی باز کردم بدنم خشک شده بود کمی تو جام جابجا شدم امیر داشت نماز میخوند و اینو با آر
تمام شب رو بالای سر احسان بیدار بودم که دوباره حالش بد نشه
با اینکه دیشب خسته از اداره اومده بودم و اضافه کاری هم داشتم،ولی تنها چیزی که به چشمم میومد حال داداشم بود.نماز صبح و با کمترین صدا همون جا پیش احسان خوندم و یکم باهم حرف زدیم
رفتم آشپزخونه تا براش صبحونه بیارم چشامو که تو آینه دیدم،انگار خون پاشیده باشن توش
سینی صبحونه رو براش بردم تو اتاق، با دیدن سینی روشو برگردوند
با اخم بهش گفتم:اگه فکر کردی میذارم صبحونه نخوری سخت در اشتباهی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
تمام شب رو بالای سر احسان بیدار بودم که دوباره حالش بد نشه با اینکه دیشب خسته از اداره اومده بودم و
ــــ میدونی که میل ندارم، مگه دکتر نگفت بهتره صبحانه سنگین نخورم ؟
#احسان
#ناشناس
چرا بازم احساس میکنم که رسول براتون مهم نیست مثلا نقش اصلیه ولی همه ی داستان هول محور دایی و امیر و احسان میچرخه اصلا باهاش حرف نمیزنید چرا؟
......
منم همینطور
چشم همین الان با هاش حرف میزنیم