شخصیتبازینعمتالهی💕
پلکم رو به سختی باز کردم بدنم خشک شده بود کمی تو جام جابجا شدم امیر داشت نماز میخوند و اینو با آر
تمام شب رو بالای سر احسان بیدار بودم که دوباره حالش بد نشه
با اینکه دیشب خسته از اداره اومده بودم و اضافه کاری هم داشتم،ولی تنها چیزی که به چشمم میومد حال داداشم بود.نماز صبح و با کمترین صدا همون جا پیش احسان خوندم و یکم باهم حرف زدیم
رفتم آشپزخونه تا براش صبحونه بیارم چشامو که تو آینه دیدم،انگار خون پاشیده باشن توش
سینی صبحونه رو براش بردم تو اتاق، با دیدن سینی روشو برگردوند
با اخم بهش گفتم:اگه فکر کردی میذارم صبحونه نخوری سخت در اشتباهی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
تمام شب رو بالای سر احسان بیدار بودم که دوباره حالش بد نشه با اینکه دیشب خسته از اداره اومده بودم و
ــــ میدونی که میل ندارم، مگه دکتر نگفت بهتره صبحانه سنگین نخورم ؟
#احسان
#ناشناس
چرا بازم احساس میکنم که رسول براتون مهم نیست مثلا نقش اصلیه ولی همه ی داستان هول محور دایی و امیر و احسان میچرخه اصلا باهاش حرف نمیزنید چرا؟
......
منم همینطور
چشم همین الان با هاش حرف میزنیم
بچه ها کیکو دیگه بیارم؟!
(کیک سفید با نوشته پیوندتان مبارک)
#محمدجواد