eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
62 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان تو ماشین منتظرتم بعدم بلند گفتم همگی فعلا خدافظ برمیگردیم زود تو ماشین نشستم منتظر احسان قبل از اینکه بیاد یه مسکن خوردم برا سرم چون مطمئن بودم دوباره قراره بحثمون بشه
حالم خیلی روبراه نبود نشستم تو ماشین رسول آروم رانندگی میکرد پرسیدم : حالت خوبه ؟ :: خوبم اما سرم درد می‌کنه ، مسکن خوردم یه لحظه از خودم بدم اومد که مجبورش کردم با این خستگی بیاد این‌جا از جلوی پارک رد شدیم ـ همینجا بزن کنار حرف بزنیم ، زیاد وقتت رو نمی‌گیرم .
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خب میشنوم🙂 #رسول
گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم و بعد از وارد کردن رمز چندلایه، پوشه‌ی مخصوص پرونده‌ها را باز کردم. صفحه برای چند ثانیه سیاه ماند و سپس یک پنجره‌ی رمزگذاری‌شده روی نمایشگر ظاهر شد. بالای صفحه با حروف قرمز نوشته بود: طبقه‌بندی: محرمانه ـ سطح دسترسی ۴ شناسه پرونده: PN-17/BLACK وضعیت: فعال ـ تحت رصد هشدار: انتقال، تصویربرداری یا اشتراک‌گذاری ممنوع رسول کمی به صفحه نزدیک شد، اما دستش را عقب نگه داشت. — مطمئنی اینو باید بهم نشون بدی؟ گفتم: — اگه مطمئن نبودم، گوشی رو باز نمی‌کردم. پوشه‌ی اصلی شامل چند فایل رمزگذاری‌شده بود؛ گزارش‌های مالی، تصاویر دوربین‌های مداربسته، جدول ارتباطات و پرونده‌هایی با نام‌های مستعار. همه‌ی فایل‌ها کنار یک کد قرمز کوچک قرار داشتند که نشان می‌داد هنوز بررسی نهایی نشده‌اند. روی یکی از فایل‌ها زدم. — این اطلاعات مربوط به یک گزارش ابتدایی درباره‌ی یک مظنون به پول‌شویی و جابه‌جایی منابع مالیه. گزارش هنوز در مرحله‌ی تطبیق و راستی‌آزماییه، پس هیچ‌کدوم از مواردش به‌تنهایی حکم قطعی محسوب نمی‌شه. رسول نگاهش را از صفحه برنداشت. — اسم واقعی‌اش مشخصه؟ — هنوز نه. هر بار با یک هویت تازه فعالیت می‌کنه. طبق الگوی رفتاری و مدارک شناسایی استفاده‌شده، تا این‌جا حداقل چهار هویت جعلی برایش ثبت شده. فایل را ورق زدم. تصاویر و اطلاعات به‌ترتیب زمانی روی صفحه ظاهر شدند؛ هر هویت با تاریخ، محدوده‌ی فعالیت، شماره‌ی ثبت‌شده و مسیرهای مالی مشخص شده بود. — این یکی آخرین موردشه. تصویر یک مرد با کت تیره روی صفحه آمد؛ چهره‌اش از تصویر دوربین گالری گرفته شده بود. کنار تصویر نوشته شده بود: هویت مورد استفاده: پارسا نیاکان حوزه فعالیت اعلامی: سرمایه‌گذاری در فلزات گران‌بها محدوده جغرافیایی: منطقه مرکزی شهر تهران سطح تهدید: متوسط رو به افزایش رسول ابروهایش را در هم کشید. — یعنی از گالری استفاده کرده ؟ — بله. سه روز پیش. اما نه برای خرید معمولی. تصویر بعدی را باز کردم؛ نمایی از ورودی یک گالری طلافروشی، ساعت ثبت‌شده روی تصویر و مردی که با فاصله از دوربین ایستاده بود. — طبق گزارش اولیه، با هویت پارسا نیاکان وارد گالری شده. چند قطعه‌ی کم‌ارزش خریده، اما هدف اصلی‌اش خرید طلا نبوده. از دستگاه پرداخت گالری استفاده کرده، چند حساب واسطه را فعال کرده و بعد مبلغ‌هایی با منشأ نامشخص از چند مسیر مختلف وارد چرخه شده‌اند. رسول به جدول مالی خیره شد. — یعنی گالری فقط پوشش بوده؟ — احتمالاً. یا دست‌کم یکی از لایه‌های پوشش. ببین این‌جا. جدولی را باز کردم که مسیر انتقال پول را نشان می‌داد. چند رقم در فاصله‌های زمانی کوتاه، از حساب‌های مختلف وارد شده و سپس به حساب‌هایی با نام‌های تجاری ظاهراً مستقل منتقل شده بودند. — مبالغ در نگاه اول خرد و جدا از هم به نظر می‌رسن، اما وقتی کنار هم گذاشته می‌شن، یک الگوی مشخص می‌سازن. پول وارد حساب می‌شه، برای چند ساعت می‌مونه، بعد از طریق خرید فلزات گران‌بها یا پرداخت‌های تجاری خارج می‌شه. رد مستقیم باقی نمی‌ذاره، ولی زمان‌بندی‌ها زیادی دقیق‌اند. رسول آرام گفت: — و پارسا نیاکان؟ — هویتیه که این بار برای ورود به شبکه استفاده کرده. مدارکش کامل به نظر می‌رسه، اما کامل بودنش مشکل اصلیه. همه‌چیز بیش از حد تمیزه؛ شناسنامه، سابقه‌ی مالی، آدرس شرکت، حتی امضای دیجیتال. — یعنی جعلیه؟ — هنوز نمی‌تونیم قطعی بگیم. اما یک مغایرت داریم. روی صفحه، گزارش تطبیق اطلاعات هویتی باز شد. — تاریخ صدور یکی از مدارک با سابقه‌ی سفرهای ثبت‌شده نمی‌خونه. همچنین شرکت سرمایه‌گذاری‌ای که به نامش ثبت شده، چهار ماه قبل از تولد رسمی این هویت فعالیت مالی داشته. رسول کمی به عقب تکیه داد. — پس کسی قبل از ساخته شدنِ این آدم، براش سابقه ساخته. نگاهش کردم. — دقیقاً. پارسا نیاکان احتمالاً یک آدم نیست؛ یک هویت عملیاتی‌ه. هر وقت لازم باشه، ساخته می‌شه و وقتی کارش تموم بشه، ناپدید می‌شه. رسول چند ثانیه سکوت کرد. — این اطلاعات از کجا اومده؟ — ترکیبی از گزارش بانکی، تصاویر دوربین، داده‌های ورود و خروج و یک منبع داخلی. ولی هنوز زوده که اسم منبع رو وارد پرونده کنیم. — چرا؟ — چون اگر این پوشه دست آدم اشتباهی بیفته، اولین چیزی که می‌سوزه همون منبعه. برای همین اطلاعات حساس از گزارش اصلی جدا نگه داشته شده. صفحه را خاموش نکردم؛ فقط پوشه را به حالت قفل موقت بردم. — این نسخه‌ای که روی گوشیه، نسخه‌ی کامل نیست. بعضی مشخصات حذف شده، مسیر دسترسی‌ها تغییر کرده و فایل‌ها بعد از چند دقیقه خودشون قفل می‌شن. اگر گوشی به شبکه‌ی ناشناس وصل بشه یا چند بار رمز اشتباه وارد بشه، پوشه پاک نمی‌شه؛ فقط به یک حافظه‌ی قرنطینه منتقل می‌شه. رسول با دقت نگاهم کرد. — پس چرا داری اینو به من می‌گی؟ — چون پرونده‌ی تو به این ماجرا وصل شده. — من؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خب میشنوم🙂 #رسول
دوباره صفحه را روشن کردم و فایل دیگری را باز کردم. این بار تصویر مربوط به یکی از حساب‌های واسطه بود. — یکی از حساب‌هایی که برای انتقال پول استفاده شده، چند بار با یک مسیر ارتباطی مشترک با پرونده‌ی نفوذی ما تماس داشته. و در دو مورد، از شناسه‌ای استفاده شده که قبلاً به نام تو ثبت شده. رسول نگاهش را تیز کرد. — به نام من، یا با هویت من؟ — همین تفاوت مهمه. هنوز نمی‌دونیم کسی از دسترسی تو سوءاستفاده کرده یا از اول، یک لایه‌ی جعلی روی اطلاعاتت ساخته شده. — یعنی این دو پرونده به هم وصلن؟ گفتم: — ممکنه. فعلاً فقط یک هم‌پوشانی اطلاعاتی داریم، نه مدرک قطعی. اما اگر این ارتباط تأیید بشه، کسی که با نام پارسا نیاکان در گالری رفت‌وآمد داشته، احتمالاً همون فرد یا شبکه‌ایه که اطلاعات پرونده‌ی رو لو داده. رسول دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. — و حالا باید چه‌کار کنیم؟ گوشی را بستم. صفحه بلافاصله خاموش شد و تمام اطلاعات، پشت رمز و لایه‌های امنیتی پنهان ماند. — فعلاً هیچ‌کاری که جلب توجه کنه. نه تماس مستقیم، نه تعقیب عجولانه، نه ورود به گالری با سؤال‌های زیاد. اول باید بفهمیم پارسا نیاکان واقعاً کیه، چه کسی این هویت رو ساخته و چرا از طلافروشی استفاده کرده. رسول به گوشی خاموش نگاه کرد. — و اگر بفهمیم؟ گوشی را در جیبم گذاشتم و گفتم: — اون‌وقت دیگه با یک مظنون طرف نیستیم. با کسی طرفیم که برای محو کردن رد خودش، هویت آدم‌ها رو می‌دزده و آدم‌های بی‌گناه رو جای خودش می‌ذاره. رسول آرام پرسید: — مثل کاری که با من کردن؟ چند لحظه سکوت کردم. — شاید بدتر. او نگاهش را از من گرفت و به تاریکی بیرون پنجره خیره شد. پرونده دیگر فقط مجموعه‌ای از اعداد، تصاویر و نام‌های جعلی نبود.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
دوباره صفحه را روشن کردم و فایل دیگری را باز کردم. این بار تصویر مربوط به یکی از حساب‌های واسطه بود.
رسول هنوز ساکت بود که اضافه کردم ــــ اتفاقی که برای من افتاد هم بخشی از همین جریان بود ، یه مسمومیت بیولوژیک کشنده و خطرناک
و اگه نتونم ثابت کنم نقشی ندارم؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
و اگه نتونم ثابت کنم نقشی ندارم؟ #رسول
رسول چند لحظه هیچ نگفت. فقط نگاهش روی صفحه‌ی خاموش گوشی ماند؛ انگار هنوز نورِ همان پرونده روی مردمکش جا مانده باشد. صدایش وقتی بالاخره بیرون آمد، آرام بود، اما تهش لرزش داشت: — و اگه نتونم ثابت کنم نقشی ندارم؟ احسان نفسش را آهسته بیرون داد. گوشی هنوز در مشتش بود. نه نگاهش را دزدید، نه عجله کرد جواب بدهد. فقط یک قدم نزدیک‌تر شد، طوری که لحنش از حالت گزارش رسمی بیرون بیاید و رنگِ اطمینان بگیرد. — این‌جا مسئله این نیست که تو باید خودتو ثابت کنی، رسول. مسئله اینه که اونا باید ثابت کنن تو دخیل بودی. رسول لب‌هایش را فشرد. نگاهش خسته‌تر از قبل شد. — ولی فعلاً همه‌چیز علیه منه. — می‌دونم. احسان مکث کرد، بعد با صدایی پایین‌تر ادامه داد: — اما «علیه تو بودن» با «مقصر بودن» یکی نیست من این پرونده رو باز کردم چون چند تا تکه‌اش به هم نمی‌خورد. یعنی هنوز جای حقیقت توی این ماجرا خالیه. رسول سرش را بلند کرد. در چشم‌هایش چیزی بین خشم و ترس بود. — اگه آخرش چیزی پیدا نشه چی؟ احسان بی‌درنگ جواب داد: — پیدا می‌شه. رسول با تلخی خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان. — تو مطمئنی یا فقط می‌خوای آرومم کنی؟ احسان نگذاشت جمله تمام شود. — هر دو. ولی بیشتر از اون، چون می‌دونم آدمی که نقش داره، این‌طوری نمی‌مونه. یه رد می‌ذاره. یه تناقض. یه لغزش. و ما هنوز همه‌ی ردها رو ندیدیم. رسول به صندلی تکیه داد و آرام گفت: — اگه منو به‌عنوان مهره‌ی قربانی انتخاب کرده باشن چی؟ احسان نگاهش را مستقیم به او دوخت. — اون‌وقت دقیقاً همون‌جاست که نباید تنها بمونی.
سلاممممم ...... علیک سلامم