شخصیتبازینعمتالهی💕
از دست تو باشه یه ایندفعه چیزی نمیگم اما بعدش باید توضیح بدی توضیحت قانعم نکرد همونجا دیگه نه من نه
ممنون
باشه داداش حتما توضیح میدم قانع هم میشی
حالا شب تونستی بخوابی ؟ #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون باشه داداش حتما توضیح میدم قانع هم میشی حالا شب تونستی بخوابی ؟ #فرشیدد
نه بابا چه خوابی از استرس امروز مردم و زنده شدم تو تونستی بخوابی ؟ #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه بابا چه خوابی از استرس امروز مردم و زنده شدم تو تونستی بخوابی ؟ #سعید
نه بابا منم مثل تو
من از تو بدترم یعنی امروز یه بار دیگه آقای عبدی رو ببینم از ترس سه چاهار تا یکته ریز درش باهم میکنم
#فرشیدد
#سعید
نجمالدین شریعتی نیس پادرمیانی کنه؟
فرشته درگاه خدا تو یه چیزی بگو!
شخصیتبازینعمتالهی💕
#سعید نجمالدین شریعتی نیس پادرمیانی کنه؟ فرشته درگاه خدا تو یه چیزی بگو!
#فرشیدد
ببین سعید از دیروز صبح
این یه نوحه بود منم باید برم
افتاده سر زبونم احساس میکنم واقعا باید از سایت برم 😂
خیلی غمگین شدم 🥺
شخصیتبازینعمتالهی💕
#فرشیدد ببین سعید از دیروز صبح این یه نوحه بود منم باید برم افتاده سر زبونم احساس میکنم واقعا باید
بی خود تو تا زمانی که شهید نشی یا اخراج نشی حق نداری از سایت بری
منم هنینطور خیلی غمم گینه
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
بی خود تو تا زمانی که شهید نشی یا اخراج نشی حق نداری از سایت بری منم هنینطور خیلی غمم گینه #سعید
نترس بابا من همین امروز مطمئنم شهید نیشم زیر توبیخ های سه نفر محترم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نترس بابا من همین امروز مطمئنم شهید نیشم زیر توبیخ های سه نفر محترم #فرشیدد
خدا نکنه داداش
نترس بابا فوق فوقش شاید یه کتکی هم از مربی بخوریم
مگه چقدر میتونن توبیخ کنن
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
خدا نکنه داداش نترس بابا فوق فوقش شاید یه کتکی هم از مربی بخوریم مگه چقدر میتونن توبیخ کنن #سعید
آره بابا اصلا نترس
من رفتم ...
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
آره بابا اصلا نترس من رفتم ... #فرشیدد
کجااا
فرشیدددد....
پسره کله شق
#سعید
احسان گزارش را در پوشهای مشکیرنگ گذاشت؛ پوشهای باریک، بدون نام و نشان، با یک نوار قرمز در گوشهی آن که فقط برای پروندههای حساس استفاده میشد.
روی جلد نوشته شده بود:
محرمانه ـ سطح دسترسی چهار
موضوع: احتمال ارتباط با شبکهی پولشویی و جعل هویت
نام فرد مورد بررسی: پارسا نیاکان
احسان چند لحظه به پرونده خیره ماند.
نوشتن نام رسول در یک گزارش اتهامی برایش آسان نبود. رسول برادرش بود؛ همان کسی که سعی کرده بود پشتش باشد. اما این گزارش قرار نبود احساسات را در نظر بگیرد. باید آنچه را پیدا کرده بود، دقیق و بیطرفانه روی کاغذ میآورد؛ حتی اگر هر کلمهاش میتوانست زندگی یک نفر را زیرورو کند.
در زد و وارد اتاق پدرش شد.
محسن پشت میز نشسته بود و مهدی نیز کنار پنجره ایستاده بود. نمیدانست مهدی هم آنجاست لحظه ای تصمیم گرفت برگردد اما نگاه خیره پدرش مانع شد . با ورود احسان، محسن سر بلند کرد.
— چیزی پیدا کردی؟
احسان به جای پاسخ، جلو رفت و پوشه را روی میز گذاشت.
محسن نگاهی به پوشه انداخت. رنگ قرمز گوشهی آن کافی بود تا حالت صورتش تغییر کند.
— دربارهی همون پروندهست؟
— بله.
مهدی از کنار پنجره برگشت و به پوشه نگاه کرد.
— نتیجه چی شده؟
احسان صندلی روبهروی میز را عقب کشید، اما ننشست. انگار خودش هم هنوز آمادهی گفتن آنچه در گزارش نوشته بود، نبود.
محسن پوشه را باز کرد.
صفحهی اول، خلاصهی اطلاعاتی پرونده بود. چند خط کوتاه، چند کد، چند تاریخ و چند تصویر کوچک از دوربینهای مداربسته.
چشمهای محسن روی نام فرد مورد بررسی ثابت ماند.
رنگ صورتش در یک لحظه پرید.
مهدی متوجه تغییر حالت او شد.
— چی شده؟
محسن جواب نداد. فقط برگه را کمی پایین آورد، انگار امیدوار بود نامی که میبیند با حرکت کاغذ تغییر کند.
احسان آرام گفت:
— اتهام اصلی متوجه رسول شده.
مهدی یک قدم از پنجره فاصله گرفت.
— رسول؟اشتباه نمیکنی ؟
احسان سرش را پایین انداخت.
— طبق گزارش اولیه، رد دسترسیهای ثبتشده به نام رسول، با بخشی از مسیرهای مالی مرتبط با هویت جعلیِ «پارسا نیاکان» همپوشانی داره. این هویت برای ورود به یک گالری طلافروشی و جابهجایی مبالغ مشکوک استفاده شده.
مهدی با ناباوری به احسان نگاه کرد.
— داری میگی رسول توی پولشویی دست داشته؟
— دارم میگم فعلاً اتهام متوجه اونه. نه اینکه جرمش ثابت شده باشه.
محسن بالاخره سر بلند کرد. نگاهش سخت بود، اما پشت آن سختی، شوکی عمیق پنهان شده بود.
— این گزارش رو تو نوشتی؟
— من جمعآوری و تنظیمش کردم. اطلاعات از چند منبع جدا به دست اومده؛ گزارشهای بانکی، تصاویر دوربینها، دادههای ورود و خروج و لاگهای دسترسی.
— و همهی اینها به رسول میرسه؟
احسان مکث کرد.
— به نام و هویت رسول میرسه. هنوز نمیدونیم خودش پشت اون دسترسیها بوده یا کسی از هویتش استفاده کرده.
مهدی با صدایی گرفته گفت:
— این غیرممکنه. رسول شاید هزار تا عیب داشته باشه، اما خیانت؟ پولشویی؟ نه.
محسن با انگشت روی یکی از صفحات ضرب گرفت.
— اینجا نوشته شده دسترسی از حسابی انجام شده که به نام او ثبت شده.
— بله.
— پس باید توضیح بده.
لحن محسن ناگهان رسمی شد؛ همان لحنی که احسان بارها در جلسات کاری از او شنیده بود. اما اینبار، موضوع یک مأمور یا یک پروندهی معمولی نبود. نام روی کاغذ، نام پسرش بود.
مهدی جلو آمد و برگه را از روی میز برداشت. چشمهایش به سطرهای گزارش میدوید، اما هرچه بیشتر میخواند، ناباوریاش بیشتر میشد.
— این تاریخ... رسول اون روز اصلاً اینجا نبوده.
احسان نگاهش کرد.
— مطمئنید؟
— بله. من خودم همراهش بودم.
محسن سرش را بلند کرد.
— کجا بود؟
مهدی چند ثانیه فکر کرد.
— جلسهی بیرون شهر. از صبح تا شب. حتی گوشیاش هم پیش من بود، چون آنتن نداشت و از گوشی من استفاده میکرد.
احسان فوراً به سمت پوشه خم شد.
— این مورد توی گزارش ثبت نشده.
محسن با صدایی سرد گفت:
— پس گزارش ناقصه.
— گزارش ابتداییه. برای همین آوردمش پیش شما. هنوز مرحلهی تطبیق کامل نشده.
محسن چند صفحهی دیگر را ورق زد. تصویر دوربین گالری روی صفحه ظاهر شد؛ مردی با کت تیره که چهرهاش از زاویهای نامناسب ثبت شده بود. زیر تصویر، نام «پارسا نیاکان» درج شده بود.
مهدی آهسته گفت:
— این آدم رسول نیست.
احسان به تصویر خیره شد.
— چهره واضح نیست.
— اما رسول نیست.
محسن برگه را روی میز گذاشت. چند لحظه هیچکس حرف نزد.
بعد پرسید:
— بقیه این گزارش رو دیدن؟
احسان سکوت کرد.
همین سکوت جواب بود.
محسن چشمهایش را بست و دستش را روی پیشانی گذاشت. برای نخستینبار، پدر خانواده و رئیس اداره در وجودش با هم درگیر شده بودند. رئیس باید به گزارش نگاه میکرد، اما پدر نمیتوانست نام رسول را مثل نام یک مظنون بیگانه بخواند.
— رسول از این موضوع خبر داره؟
احسان گفت: