احسان گزارش را در پوشهای مشکیرنگ گذاشت؛ پوشهای باریک، بدون نام و نشان، با یک نوار قرمز در گوشهی آن که فقط برای پروندههای حساس استفاده میشد.
روی جلد نوشته شده بود:
محرمانه ـ سطح دسترسی چهار
موضوع: احتمال ارتباط با شبکهی پولشویی و جعل هویت
نام فرد مورد بررسی: پارسا نیاکان
احسان چند لحظه به پرونده خیره ماند.
نوشتن نام رسول در یک گزارش اتهامی برایش آسان نبود. رسول برادرش بود؛ همان کسی که سعی کرده بود پشتش باشد. اما این گزارش قرار نبود احساسات را در نظر بگیرد. باید آنچه را پیدا کرده بود، دقیق و بیطرفانه روی کاغذ میآورد؛ حتی اگر هر کلمهاش میتوانست زندگی یک نفر را زیرورو کند.
در زد و وارد اتاق پدرش شد.
محسن پشت میز نشسته بود و مهدی نیز کنار پنجره ایستاده بود. نمیدانست مهدی هم آنجاست لحظه ای تصمیم گرفت برگردد اما نگاه خیره پدرش مانع شد . با ورود احسان، محسن سر بلند کرد.
— چیزی پیدا کردی؟
احسان به جای پاسخ، جلو رفت و پوشه را روی میز گذاشت.
محسن نگاهی به پوشه انداخت. رنگ قرمز گوشهی آن کافی بود تا حالت صورتش تغییر کند.
— دربارهی همون پروندهست؟
— بله.
مهدی از کنار پنجره برگشت و به پوشه نگاه کرد.
— نتیجه چی شده؟
احسان صندلی روبهروی میز را عقب کشید، اما ننشست. انگار خودش هم هنوز آمادهی گفتن آنچه در گزارش نوشته بود، نبود.
محسن پوشه را باز کرد.
صفحهی اول، خلاصهی اطلاعاتی پرونده بود. چند خط کوتاه، چند کد، چند تاریخ و چند تصویر کوچک از دوربینهای مداربسته.
چشمهای محسن روی نام فرد مورد بررسی ثابت ماند.
رنگ صورتش در یک لحظه پرید.
مهدی متوجه تغییر حالت او شد.
— چی شده؟
محسن جواب نداد. فقط برگه را کمی پایین آورد، انگار امیدوار بود نامی که میبیند با حرکت کاغذ تغییر کند.
احسان آرام گفت:
— اتهام اصلی متوجه رسول شده.
مهدی یک قدم از پنجره فاصله گرفت.
— رسول؟اشتباه نمیکنی ؟
احسان سرش را پایین انداخت.
— طبق گزارش اولیه، رد دسترسیهای ثبتشده به نام رسول، با بخشی از مسیرهای مالی مرتبط با هویت جعلیِ «پارسا نیاکان» همپوشانی داره. این هویت برای ورود به یک گالری طلافروشی و جابهجایی مبالغ مشکوک استفاده شده.
مهدی با ناباوری به احسان نگاه کرد.
— داری میگی رسول توی پولشویی دست داشته؟
— دارم میگم فعلاً اتهام متوجه اونه. نه اینکه جرمش ثابت شده باشه.
محسن بالاخره سر بلند کرد. نگاهش سخت بود، اما پشت آن سختی، شوکی عمیق پنهان شده بود.
— این گزارش رو تو نوشتی؟
— من جمعآوری و تنظیمش کردم. اطلاعات از چند منبع جدا به دست اومده؛ گزارشهای بانکی، تصاویر دوربینها، دادههای ورود و خروج و لاگهای دسترسی.
— و همهی اینها به رسول میرسه؟
احسان مکث کرد.
— به نام و هویت رسول میرسه. هنوز نمیدونیم خودش پشت اون دسترسیها بوده یا کسی از هویتش استفاده کرده.
مهدی با صدایی گرفته گفت:
— این غیرممکنه. رسول شاید هزار تا عیب داشته باشه، اما خیانت؟ پولشویی؟ نه.
محسن با انگشت روی یکی از صفحات ضرب گرفت.
— اینجا نوشته شده دسترسی از حسابی انجام شده که به نام او ثبت شده.
— بله.
— پس باید توضیح بده.
لحن محسن ناگهان رسمی شد؛ همان لحنی که احسان بارها در جلسات کاری از او شنیده بود. اما اینبار، موضوع یک مأمور یا یک پروندهی معمولی نبود. نام روی کاغذ، نام پسرش بود.
مهدی جلو آمد و برگه را از روی میز برداشت. چشمهایش به سطرهای گزارش میدوید، اما هرچه بیشتر میخواند، ناباوریاش بیشتر میشد.
— این تاریخ... رسول اون روز اصلاً اینجا نبوده.
احسان نگاهش کرد.
— مطمئنید؟
— بله. من خودم همراهش بودم.
محسن سرش را بلند کرد.
— کجا بود؟
مهدی چند ثانیه فکر کرد.
— جلسهی بیرون شهر. از صبح تا شب. حتی گوشیاش هم پیش من بود، چون آنتن نداشت و از گوشی من استفاده میکرد.
احسان فوراً به سمت پوشه خم شد.
— این مورد توی گزارش ثبت نشده.
محسن با صدایی سرد گفت:
— پس گزارش ناقصه.
— گزارش ابتداییه. برای همین آوردمش پیش شما. هنوز مرحلهی تطبیق کامل نشده.
محسن چند صفحهی دیگر را ورق زد. تصویر دوربین گالری روی صفحه ظاهر شد؛ مردی با کت تیره که چهرهاش از زاویهای نامناسب ثبت شده بود. زیر تصویر، نام «پارسا نیاکان» درج شده بود.
مهدی آهسته گفت:
— این آدم رسول نیست.
احسان به تصویر خیره شد.
— چهره واضح نیست.
— اما رسول نیست.
محسن برگه را روی میز گذاشت. چند لحظه هیچکس حرف نزد.
بعد پرسید:
— بقیه این گزارش رو دیدن؟
احسان سکوت کرد.
همین سکوت جواب بود.
محسن چشمهایش را بست و دستش را روی پیشانی گذاشت. برای نخستینبار، پدر خانواده و رئیس اداره در وجودش با هم درگیر شده بودند. رئیس باید به گزارش نگاه میکرد، اما پدر نمیتوانست نام رسول را مثل نام یک مظنون بیگانه بخواند.
— رسول از این موضوع خبر داره؟
احسان گفت:
— کاملا نه. قبل از هر اقدامی خواستم اول شما ببینید.
مهدی با ناراحتی به محسن نگاه کرد.
— نباید با این گزارش برن سراغش. اگر کسی از اسمش استفاده کرده باشه، خودش قربانیه.
محسن آرام گفت:
— اما اگر واقعاً نقشی داشته باشه، نمیتونیم فقط چون پسر منه نادیده بگیریمش.
مهدی با تندی پاسخ داد:
— هیچکس نمیگه نادیده بگیرید. میگم قبل از متهم کردنش، مطمئن بشید.
احسان میان آن دو ایستاده بود. صدای خودش را شنید که آرامتر از همیشه میگفت:
— من هم به همین دلیل گزارش رو مستقیم آوردم. مدارک علیه رسول هست، اما زیادی تمیزه. مسیرها، زمانبندیها و دسترسیها طوری کنار هم چیده شدن که انگار کسی خواسته از همون اول، همهچیز به نام رسول تموم بشه.
محسن نگاهش را به او دوخت.
— یعنی تو فکر میکنی رسول بیگناهه؟
احسان پاسخ نداد.
— من میگم هنوز نمیدونم. اما فکر میکنم کسی عمداً هویت رسول رو وارد این پرونده کرده.
مهدی نفس عمیقی کشید و گفت:
— پس اول باید بفهمیم چه کسی.
محسن پوشه را بست. صدای بسته شدن آن در اتاق پیچید؛ صدایی خشک و سنگین، مثل پایان یک جلسه و آغاز بحرانی بزرگتر.
— این گزارش فعلاً فقط بین ما سه نفر میمونه.
احسان پرسید:
— و دربارهی رسول؟
محسن لحظهای مکث کرد. نگاهش روی نوار قرمز گوشهی پوشه ماند.
— هیچکس بازداشتش نمیکنه. هیچکس با عنوان متهم سراغش نمیره. اما از این لحظه، تمام دسترسیها، تماسها و رفتوآمدهای مرتبط با نام او دوباره بررسی میشه.
مهدی آرام گفت:
— محسن...
محسن چشمهایش را به او دوخت.
— میدونم رسول پسرمه. همین هم کار رو سختتر میکنه. چون اگر بیگناه باشه، باید خودم نجاتش بدم. و اگر کسی از اسمش استفاده کرده باشه، باید بفهمم چه کسی جرئت کرده پسر منو سپر خودش کنه.
احسان پوشه را برداشت.
— من پرونده رو دوباره بررسی میکنم.
محسن به او نگاه کرد.
— نه فقط دوباره. از اول. بدون اعتماد به هیچکدوم از دادههای قبلی.
احسان سر تکان داد.
در حالی که از اتاق بیرون میرفت، مهدی هنوز به در بسته خیره مانده بود. محسن پشت میز نشسته بود، اما دیگر به نقشهها نگاه نمیکرد.
چشمهایش روی جای خالی پوشه مانده بود؛ جایی که تا چند لحظه قبل، نام رسول روی آن قرار داشت.
#احسان
#رمان
#رسول
بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد
+ آقایون موحد من یه سری پوشه دارم تو ماشین مربوط به این پرونده نیست ولی خب خیلی میتونه کمکمون کنه الان که دارم میرم براتون میارم اگه مشکلی نداره
اینو که گفتم، گفتن خودشون میان تا پای ماشین و میگیرن علتشو نمیفهمیدم درجه اش از ما بالاتر بور ولی اینکه انقدر خوب برخورد میکرد یا خودش میخواست بیاد تا ماشین عجیب بود دوست داشتم ببینم موقع کار هم همینقدر آروم و خاکی ان یا نه من جلوتر از بقیه میرفتم به سمت کوچه پشتی کلانتری که ماشین بود ولی یه دختر و پسر بی سر و صدا و آروم داشتن باهم دعوا میکردن که پسره چاقو کشید به دختره میخواست آسیب بزنه که خودمو رسوندم چیکار میکنی برو عقب
+ به تو چه برو کنار
بهت میگم برو عقب بدش به من
سرمو برگردوندم که دختره رو ببینم یهویی یه سوزش بدی توی تمام بدنم تنم حس کردم نفهمیدم به کجا زده بود ولی صدا زدنای آقای موحد رو میشینیدم بعد پاهام خالی کرد چیزی حس نکردم فقط افتادم....
دایی مهدی در جریان پارت نیست اگه دیگه نیومدیم بدونید یه بلایی سرمون اومده😂😂😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #رسول بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد + آقایون موحد من یه
منم یزید بازی میخوام سر خودم
شاید از خیر توبیخ بگذرن 😂
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
(بوققققققق) احسان #رسول
از دیدن اسم رسول جا خوردم، انتظارش رو نداشتم صدام واقعا گرفته بود از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی محوطه
دلم نمیخواست هیچکس اطرافم باشه
ـــ جانم رسول ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام چیشد احسان ؟ چی گفتن ؟ #رسول
آهی کشیدم و گفتم
وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آهی کشیدم و گفتم وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود #احسان
واییییییی🤦♀
چیشد خب ؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
واییییییی🤦♀ چیشد خب ؟ #رسول
کجایی ؟
اداره ای یا خونه ؟
#احسان