#رمان
#رسول
بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد
+ آقایون موحد من یه سری پوشه دارم تو ماشین مربوط به این پرونده نیست ولی خب خیلی میتونه کمکمون کنه الان که دارم میرم براتون میارم اگه مشکلی نداره
اینو که گفتم، گفتن خودشون میان تا پای ماشین و میگیرن علتشو نمیفهمیدم درجه اش از ما بالاتر بور ولی اینکه انقدر خوب برخورد میکرد یا خودش میخواست بیاد تا ماشین عجیب بود دوست داشتم ببینم موقع کار هم همینقدر آروم و خاکی ان یا نه من جلوتر از بقیه میرفتم به سمت کوچه پشتی کلانتری که ماشین بود ولی یه دختر و پسر بی سر و صدا و آروم داشتن باهم دعوا میکردن که پسره چاقو کشید به دختره میخواست آسیب بزنه که خودمو رسوندم چیکار میکنی برو عقب
+ به تو چه برو کنار
بهت میگم برو عقب بدش به من
سرمو برگردوندم که دختره رو ببینم یهویی یه سوزش بدی توی تمام بدنم تنم حس کردم نفهمیدم به کجا زده بود ولی صدا زدنای آقای موحد رو میشینیدم بعد پاهام خالی کرد چیزی حس نکردم فقط افتادم....
دایی مهدی در جریان پارت نیست اگه دیگه نیومدیم بدونید یه بلایی سرمون اومده😂😂😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #رسول بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد + آقایون موحد من یه
منم یزید بازی میخوام سر خودم
شاید از خیر توبیخ بگذرن 😂
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
(بوققققققق) احسان #رسول
از دیدن اسم رسول جا خوردم، انتظارش رو نداشتم صدام واقعا گرفته بود از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی محوطه
دلم نمیخواست هیچکس اطرافم باشه
ـــ جانم رسول ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام چیشد احسان ؟ چی گفتن ؟ #رسول
آهی کشیدم و گفتم
وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آهی کشیدم و گفتم وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود #احسان
واییییییی🤦♀
چیشد خب ؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
واییییییی🤦♀ چیشد خب ؟ #رسول
کجایی ؟
اداره ای یا خونه ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان نپیچون چی گفتن؟ #رسول
بابا حکم بازداشت برات صادر کرده
فقط امیدوارم بودم خنده ام نگیره صداش خیلی استرس داشت میخواستم یخش باز بشه
#احسان