— کاملا نه. قبل از هر اقدامی خواستم اول شما ببینید.
مهدی با ناراحتی به محسن نگاه کرد.
— نباید با این گزارش برن سراغش. اگر کسی از اسمش استفاده کرده باشه، خودش قربانیه.
محسن آرام گفت:
— اما اگر واقعاً نقشی داشته باشه، نمیتونیم فقط چون پسر منه نادیده بگیریمش.
مهدی با تندی پاسخ داد:
— هیچکس نمیگه نادیده بگیرید. میگم قبل از متهم کردنش، مطمئن بشید.
احسان میان آن دو ایستاده بود. صدای خودش را شنید که آرامتر از همیشه میگفت:
— من هم به همین دلیل گزارش رو مستقیم آوردم. مدارک علیه رسول هست، اما زیادی تمیزه. مسیرها، زمانبندیها و دسترسیها طوری کنار هم چیده شدن که انگار کسی خواسته از همون اول، همهچیز به نام رسول تموم بشه.
محسن نگاهش را به او دوخت.
— یعنی تو فکر میکنی رسول بیگناهه؟
احسان پاسخ نداد.
— من میگم هنوز نمیدونم. اما فکر میکنم کسی عمداً هویت رسول رو وارد این پرونده کرده.
مهدی نفس عمیقی کشید و گفت:
— پس اول باید بفهمیم چه کسی.
محسن پوشه را بست. صدای بسته شدن آن در اتاق پیچید؛ صدایی خشک و سنگین، مثل پایان یک جلسه و آغاز بحرانی بزرگتر.
— این گزارش فعلاً فقط بین ما سه نفر میمونه.
احسان پرسید:
— و دربارهی رسول؟
محسن لحظهای مکث کرد. نگاهش روی نوار قرمز گوشهی پوشه ماند.
— هیچکس بازداشتش نمیکنه. هیچکس با عنوان متهم سراغش نمیره. اما از این لحظه، تمام دسترسیها، تماسها و رفتوآمدهای مرتبط با نام او دوباره بررسی میشه.
مهدی آرام گفت:
— محسن...
محسن چشمهایش را به او دوخت.
— میدونم رسول پسرمه. همین هم کار رو سختتر میکنه. چون اگر بیگناه باشه، باید خودم نجاتش بدم. و اگر کسی از اسمش استفاده کرده باشه، باید بفهمم چه کسی جرئت کرده پسر منو سپر خودش کنه.
احسان پوشه را برداشت.
— من پرونده رو دوباره بررسی میکنم.
محسن به او نگاه کرد.
— نه فقط دوباره. از اول. بدون اعتماد به هیچکدوم از دادههای قبلی.
احسان سر تکان داد.
در حالی که از اتاق بیرون میرفت، مهدی هنوز به در بسته خیره مانده بود. محسن پشت میز نشسته بود، اما دیگر به نقشهها نگاه نمیکرد.
چشمهایش روی جای خالی پوشه مانده بود؛ جایی که تا چند لحظه قبل، نام رسول روی آن قرار داشت.
#احسان
#رمان
#رسول
بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد
+ آقایون موحد من یه سری پوشه دارم تو ماشین مربوط به این پرونده نیست ولی خب خیلی میتونه کمکمون کنه الان که دارم میرم براتون میارم اگه مشکلی نداره
اینو که گفتم، گفتن خودشون میان تا پای ماشین و میگیرن علتشو نمیفهمیدم درجه اش از ما بالاتر بور ولی اینکه انقدر خوب برخورد میکرد یا خودش میخواست بیاد تا ماشین عجیب بود دوست داشتم ببینم موقع کار هم همینقدر آروم و خاکی ان یا نه من جلوتر از بقیه میرفتم به سمت کوچه پشتی کلانتری که ماشین بود ولی یه دختر و پسر بی سر و صدا و آروم داشتن باهم دعوا میکردن که پسره چاقو کشید به دختره میخواست آسیب بزنه که خودمو رسوندم چیکار میکنی برو عقب
+ به تو چه برو کنار
بهت میگم برو عقب بدش به من
سرمو برگردوندم که دختره رو ببینم یهویی یه سوزش بدی توی تمام بدنم تنم حس کردم نفهمیدم به کجا زده بود ولی صدا زدنای آقای موحد رو میشینیدم بعد پاهام خالی کرد چیزی حس نکردم فقط افتادم....
دایی مهدی در جریان پارت نیست اگه دیگه نیومدیم بدونید یه بلایی سرمون اومده😂😂😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #رسول بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد + آقایون موحد من یه
منم یزید بازی میخوام سر خودم
شاید از خیر توبیخ بگذرن 😂
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
(بوققققققق) احسان #رسول
از دیدن اسم رسول جا خوردم، انتظارش رو نداشتم صدام واقعا گرفته بود از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی محوطه
دلم نمیخواست هیچکس اطرافم باشه
ـــ جانم رسول ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام چیشد احسان ؟ چی گفتن ؟ #رسول
آهی کشیدم و گفتم
وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آهی کشیدم و گفتم وقتی رفتم گزارشو تحویل بدم عمو هم اونجا بود #احسان
واییییییی🤦♀
چیشد خب ؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
واییییییی🤦♀ چیشد خب ؟ #رسول
کجایی ؟
اداره ای یا خونه ؟
#احسان