eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتیم تو و دکتر هرچی می‌پرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
وقتی چشام رو باز کردم تو یه جای تاریک بودم شونم خیلی درد میکرد شروع مردم به دادو بیداد کردن که یهو
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _ خیلی سر و صدا میکنی... صندلی رو از گوشه اتاق برداشتم و روش نشستم...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
رفتیم تو و دکتر هرچی می‌پرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد #رسول
دکتر پرونده را بست و با کلافگی به رسول نگاه کرد. — پس برای چی اومدی دکتر؟ قبل از اینکه رسول جواب بدهد، میان حرفش پریدم: — میگرن عصبی داره، دکتر. دیگه قرص جوابش نمی‌ده. الانم سرش درد می‌کنه. دکتر نگاهش را از رسول گرفت و به من دوخت. — از کی شروع شده؟ رسول دستش را روی شقیقه‌اش فشار داد و آرام گفت: — چند وقته... ولی امروز شدیدتره. دکتر آهی کشید و به سمت دستگاه فشار رفت. — باید جدی‌تر پیگیری بشه. مسکن بیشتر، راه‌حل نیست.اما اول باید درد قطع بشه . دکتر آمپول را آماده کرد. رسول با دیدن آن، عصبی دستش را عقب کشید. — نه، دکتر. داروی جدید نمی‌خوام! — دردت شدیده. باید قطعش کنیم. — گفتم نمی‌خوام! همون قرص قبلی رو می‌خورم. رسول خواست از تخت پایین بیاید، اما احسان شانه‌اش را گرفت. — رسول، آروم باش. فقط همین یک بار— — ولم کن، احسان! دکتر با کلافگی به احسان نگاه کرد. — نگهش دار. احسان مردد ماند، اما وقتی رسول دوباره دستش را عقب کشید، بازوی او را گرفت. دکتر بدون فرصت دادن بیشتر، تزریق را انجام داد. رسول از درد و خشم دندان‌هایش را روی هم فشرد. — من گفتم نمی‌خوام... دکتر سرنگ را کنار گذاشت و گفت: — می‌دونم. اما با این وضعیت، اول باید درد قطع بشه.وگرنه به مغزت آسیب می‌رسید رسول چشم‌هایش را بست و با صدایی لرزان گفت: — هیچ‌کس حق نداره بدون اجازه‌ام به من دارو بزنه... احسان دستش را رها کرد و آرام گفت: چشماتو ببند بهتر میشی . بعداً وقت داری هر چقدر دلت خواست بحث کنیم با هم .
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میکنی ترسیدم مگه اینا کارمند نبودن چطور پلیسن ؟ آروم گفتم شما پلیسین؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میک
نه تو پلیسی...😑 (تکیه به صندلی دادم..) یعنی میخوای بگی نمیدونی اومدی خونه کی!؟ (صدام بلند شد...) نمیدونی و اومدی چاقو گذاشتی زیر گلوی دخترم!؟ (لرزش و ترس رو به وضوح توش حس میکردم... اما من سر طنین با هیچ بنی بشری شوخی نداشتم... پا روی خط قرمزم گذاشته بود...)
آرومتر شده بود بخاطر تاثیر مسکن کمی هم گیج بود از دکتر تشکر کردم و گفتم: بریم.