شخصیتبازینعمتالهی💕
وقتی چشام رو باز کردم تو یه جای تاریک بودم شونم خیلی درد میکرد شروع مردم به دادو بیداد کردن که یهو
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود...
_ خیلی سر و صدا میکنی...
صندلی رو از گوشه اتاق برداشتم و روش نشستم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
رفتیم تو و دکتر هرچی میپرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد #رسول
دکتر پرونده را بست و با کلافگی به رسول نگاه کرد.
— پس برای چی اومدی دکتر؟
قبل از اینکه رسول جواب بدهد، میان حرفش پریدم:
— میگرن عصبی داره، دکتر. دیگه قرص جوابش نمیده. الانم سرش درد میکنه.
دکتر نگاهش را از رسول گرفت و به من دوخت.
— از کی شروع شده؟
رسول دستش را روی شقیقهاش فشار داد و آرام گفت:
— چند وقته... ولی امروز شدیدتره.
دکتر آهی کشید و به سمت دستگاه فشار رفت.
— باید جدیتر پیگیری بشه. مسکن بیشتر، راهحل نیست.اما اول باید درد قطع بشه .
دکتر آمپول را آماده کرد. رسول با دیدن آن، عصبی دستش را عقب کشید.
— نه، دکتر. داروی جدید نمیخوام!
— دردت شدیده. باید قطعش کنیم.
— گفتم نمیخوام! همون قرص قبلی رو میخورم.
رسول خواست از تخت پایین بیاید، اما احسان شانهاش را گرفت.
— رسول، آروم باش. فقط همین یک بار—
— ولم کن، احسان!
دکتر با کلافگی به احسان نگاه کرد.
— نگهش دار.
احسان مردد ماند، اما وقتی رسول دوباره دستش را عقب کشید، بازوی او را گرفت. دکتر بدون فرصت دادن بیشتر، تزریق را انجام داد.
رسول از درد و خشم دندانهایش را روی هم فشرد.
— من گفتم نمیخوام...
دکتر سرنگ را کنار گذاشت و گفت:
— میدونم. اما با این وضعیت، اول باید درد قطع بشه.وگرنه به مغزت آسیب میرسید
رسول چشمهایش را بست و با صدایی لرزان گفت:
— هیچکس حق نداره بدون اجازهام به من دارو بزنه...
احسان دستش را رها کرد و آرام گفت: چشماتو ببند
بهتر میشی . بعداً وقت داری هر چقدر دلت خواست بحث کنیم با هم .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میکنی ترسیدم
مگه اینا کارمند نبودن چطور پلیسن ؟
آروم گفتم شما پلیسین؟
#جاسوسبدبخت
شخصیتبازینعمتالهی💕
میگم ولش کن سعید بعدا برات توضیح میدم خب؟ فقط الان ولش کن #فرشیدد
فرشید تو قول داده بودیا؛ جون من چیزی نگو
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
از دست تو باشه یه ایندفعه چیزی نمیگم اما بعدش باید توضیح بدی توضیحت قانعم نکرد همونجا دیگه نه من نه
خب حالا تو هم آرامشتو حفظ کن😶🌫
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میک
نه تو پلیسی...😑
(تکیه به صندلی دادم..)
یعنی میخوای بگی نمیدونی اومدی خونه کی!؟
(صدام بلند شد...)
نمیدونی و اومدی چاقو گذاشتی زیر گلوی دخترم!؟
(لرزش و ترس رو به وضوح توش حس میکردم... اما من سر طنین با هیچ بنی بشری شوخی نداشتم... پا روی خط قرمزم گذاشته بود...)
#مهدی
آرومتر شده بود بخاطر تاثیر مسکن کمی هم گیج بود از دکتر تشکر کردم و گفتم: بریم.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آرومتر شده بود بخاطر تاثیر مسکن کمی هم گیج بود از دکتر تشکر کردم و گفتم: بریم. #احسان
یادم نمیره که زوری انجام دادین
#رسول