شخصیتبازینعمتالهی💕
چی شده امیر؟ ممکنه کار زیادی ازم بر نیاد ولی میتونیم با هم حرف بزنیم #احسان
هیچی..
نمیدونم شاید انقد ناراحتم که نمیخوام کسی بفهمه
نمیدونم داداش.. نمیدونم..هیچی نمیدونم
فقط طاقت اینو ندارم عمو بام سرسنگین باشه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
از حرفش اعصابم خورد شد.. من هیچوقت مثل بابا این رفتارارو نداشتم، کاملا برعکس بابا بودم؛ و حتی این حر
نه بابا تو نزدی توپه بچه ها خورد تو صورتم رو به محمد جواد گفتم
دیدی شبیه آقای عبدی هستی
وقتی عصبی میشی رگ گردنت میزنه بیرون خ
دستت درد نکنه محمد جواد
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
از حرفش اعصابم خورد شد.. من هیچوقت مثل بابا این رفتارارو نداشتم، کاملا برعکس بابا بودم؛ و حتی این حر
یقه محمدجواد رو گرفتم گفتم زدی باید بخوری مشتم رو بالا آوردم که منصرف شدم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه بابا تو نزدی توپه بچه ها خورد تو صورتم رو به محمد جواد گفتم دیدی شبیه آقای عبدی هستی وقتی عصبی
زبونم بند اومده بود: فففرششید مممن...
دیگه نتونستم هیچی بگم، بغض هم هی فشار میاورد...
حالم بیشتر از همیشه بد شده بود..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
یعنی حتی نمیخوای من بفهمم؟ #احسان
میدونی..خب یه کاری کردم،بدون مشورت عمو
الانم شرمندم..خیلی شرمندم
اصلا نمیخواستم اون طوری بشه
ولی خب..
حالا هم عمو ناراحته.. خیلی خیلی ناراحته و البته عصبانی
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
زبونم بند اومده بود: فففرششید مممن... دیگه نتونستم هیچی بگم، بغض هم هی فشار میاورد... حالم بیشت
دیدم حال محمدجواد خیلی بده معلوم بود بغض کرده
دستم رو آوردم پایین بغلش کردم
گفتم آروم باش چیزی نیست #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
میدونی..خب یه کاری کردم،بدون مشورت عمو الانم شرمندم..خیلی شرمندم اصلا نمیخواستم اون طوری بشه ولی
امیر حواسش نبود اما داشت فنجون خالی رو توی دستش فشار میداد مطمئن بودم اگر ادامه بدم فنجون توی دستش میشکنه لیوان رو از دستش گرفتم
ــــ آروم باش امیر ، چیزی نیست درست میشه هر چیزی راهی داره و البته راهش این نیست که تو بری .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیدم حال محمدجواد خیلی بده معلوم بود بغض کرده دستم رو آوردم پایین بغلش کردم گفتم آروم باش چیزی نیست
ففرشید ببخششید دداداش..
اینو گفتمو بغضم شکست؛ تو بغلش شروع به گریه کردم..🫂😭
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیر حواسش نبود اما داشت فنجون خالی رو توی دستش فشار میداد مطمئن بودم اگر ادامه بدم فنجون توی دستش م
خب..آخه میبینم اینجوری ناراحته که من اینجام بذار همین چند ساعتی هم که همه هستن خوشحال باشه
منم یا میرم کلانتری یا میرم پیش بابا
#امیرحسین