#ناشناس
از اون موقع که چاقو خوردی دیگه ازت خبری نیستا
++++
😂😂😂
طبیعیه نیس؟🦦😂
منتظریم دایی مهدی بهمون ادامشو بده😁
شخصیتبازینعمتالهی💕
بالاش بزنی بهتره «همونی که حوصلش پوکیده »
از این به بعد ایشالا
شخصیتبازینعمتالهی💕
از این به بعد ایشالا
اوکی
«همونی که حوصلش پوکیده»
#ناشناس
رسول دلت میخواد با محمدجواد چیکار کنی؟!🤣 #رفیقحامد
+++
کارای خوووووب🤌😂
بزارید سرم خوب شه دارم براش 😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس از اون موقع که چاقو خوردی دیگه ازت خبری نیستا ++++ 😂😂😂 طبیعیه نیس؟🦦😂 منتظریم دایی مهدی ب
دایی قهره... وارد این بازی کثیف هم نمیشه... خودتون ادامه بدید👩🏻🦯
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
نمیشه یه کاری کنین بقیه بچه ها هم بفهمن محمد جواد پسر عبدیه لطفاااااااا +++ بچه ها.... #ناشناس
بچه ها فقط من چنین واکنشی داشتم رسمی حرف میزدم بقیه بچه ها سعی میکنن از قبل بیشتر باهاش شوخی کنن #فرشیدد
الان رسول آدم شو حرف گوش کن اینا نگرانتن دوونههه
+++
عامممم ....گوش کردم دیگه داریم میریم😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس رسول دلت میخواد با محمدجواد چیکار کنی؟!🤣 #رفیقحامد +++ کارای خوووووب🤌😂 بزارید سرم خوب
من میرم محو شم😶🌫😂
اصلا محمدجواد کیه؟!😶🌫😶🌫
#محمدجواد
احسان در خانه، بیهیاهو پشت میز نشسته بود. نور کمرنگ لپتاپ روی صورت خستهاش افتاده بود که صدای گریهی طنین از اتاق بلند شد.
از جا بلند شد و به اتاق رفت. طنین از خواب پریده بود و با چشمهای اشکآلود، دستهایش را به سمت او دراز کرد. احسان او را بغل کرد و آرام گفت:
— چیزی نیست ، من اینجام.
چند لحظه در آغوشش نگه داشت و بعد همراهش به تخت رفت. طنین را آرام زیر پتو خواباند و کنارش نشست تا نفسهایش منظم شود.
وقتی مطمئن شد دوباره خوابش برده، آهسته از اتاق بیرون آمد و به سمت لپتاپ برگشت؛ اما اینبار، خانه ساکتتر از قبل به نظر میرسید. امیدوار بود خلوت عمو با رسول و امیر یخ بینشان را بشکند
#احسان