eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
با داد آقای عبدی ترسیدم سرم رو بیشتر پایین انداختم و گفتم ببخشید بله کار جواده ببخشید #فرشیدد
صدام و آوردم پایینو گفتم: وای خدایا من چیکار کنم از دست این پسر.. رو به فرشید کردمو گفتم: درد که نمیکنه نه؟! خوبی؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نه بله خوبم #فرشیدد
خوبه فرشید سرِ چی دعوا کردین‌؟! سکوت کرد... گفتم: یا بگو سر چی دعوا کردین یا توبیخ‌‌.. کدمو انتخاب میکنی؟!
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سلام آقا رسول #احسان
سکوتش کلافه ام میکرد - صدامو می‌شنوی؟ بازم جواب نداد : همراه امیر بیا خونه ، خونه وقت داری هر چقدر خواستی باهام دعوا کنی تماس قطع شد بدون هیچ حرفی عادت کرده بودم به این رفتاراش
خیلی خب.. فعلا برو محمدجوادو صدا کن با هم بیاید اتاقم کاری هم به این کارا نداشته باش...
زود از اتاق آقای عبدی اومدم بیرون دیدم بدون لکنتی حرف زدم تعحب کرده بودم ولی زود رفتم سمت محمد جواد گفتم داداش پاشو بیا بریم اتاق آقای عبدی
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
زود از اتاق آقای عبدی اومدم بیرون دیدم بدون لکنتی حرف زدم تعحب کرده بودم ولی زود رفتم سمت محمد جواد
داشتم کار می‌کردم که یهو دیدم فرشید با عجله اومد سمتم و گفت بریم پیش آقای عبدی؛ بهش گفتم:... چرا انقدر عجله داری چیشده؟!!
احسان چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند. بعد، خیلی آهسته، انگار دستش به چیزی آلوده شده باشد، پرونده را بست. همه‌چیز درست بود. بیش از حد درست بود. زمان‌ها. ورودها. خروج‌ها. رد پول. دسترسی‌ها. همه به هم می‌رسیدند. همه، بی‌رحمانه، به یک نقطه ختم می‌شدند: رسول. احسان چشم بست، اما تصویر از بین نرفت. هرچه بیشتر تلاش می‌کرد خودش را قانع کند که شاید اشتباه شده، مدارک بیشتر به صورتش می‌خوردند. نه یکی، نه دو تا؛ ده‌ها نشانه، ده‌ها هم‌پوشانی، ده‌ها امضا که مثل میخ به نام رسول کوبیده شده بودند. دستش لرزید. زیر لب، با صدایی که خودش هم به‌زور می‌شنید، گفت: — نه... اما حتی خودش هم فهمید این «نه» از سر یقین نبود. از سر نخواستن بود. نخواستنِ این‌که نام رسول روی آن گزارش‌ها باشد. نخواستنِ این‌که همان آدمی که سال‌ها کنارش ایستاده بود، حالا در مرکز کثیف‌ترین پرونده‌ای باشد که دیده بودند. نخواستنِ این‌که همه‌چیز، بی‌رحمانه و کامل، درست از آب دربیاید. احسان به عقب تکیه داد. گلویش خشک شد. پوزخند بی‌جانی روی لبش نشست؛ از همان پوزخندهایی که بیشتر شبیه شکست‌اند تا خنده. اگر این‌ها دروغ بودند، کسی خیلی خوب دروغ گفته بود. و اگر دروغ نبودند... نگاهش دوباره افتاد به نام رسول. دیگر حتی نمی‌توانست اسمش را بلند بگوید. اگر این‌ها راست بودند، یعنی او سال‌ها با کسی زندگی کرده بود که می‌توانست این‌قدر آرام، این‌قدر دقیق، این‌قدر بی‌صدا از پشت خنجر بزند. احسان پلک زد. چشم‌هایش می‌سوخت، اما اشک نمی‌آمد. بدتر از گریه همین بود. این‌که حقیقت روبه‌رویش ایستاده بود، و او هنوز با تمام وجود نمی‌توانست آن را بپذیرد. زیر لب، خیلی آرام، طوری که انگار دارد خودش را می‌کُشد، گفت: — مدارک درسته... بعد مکث کرد. — ولی من هنوز باور نمی‌کنم.