شخصیتبازینعمتالهی💕
نه بله خوبم #فرشیدد
خوبه
فرشید سرِ چی دعوا کردین؟!
سکوت کرد...
گفتم: یا بگو سر چی دعوا کردین یا توبیخ..
کدمو انتخاب میکنی؟!
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام آقا رسول #احسان
سکوتش کلافه ام میکرد
- صدامو میشنوی؟
بازم جواب نداد :
همراه امیر بیا خونه ، خونه وقت داری هر چقدر خواستی باهام دعوا کنی
تماس قطع شد
بدون هیچ حرفی عادت کرده بودم به این رفتاراش
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبه فرشید سرِ چی دعوا کردین؟! سکوت کرد... گفتم: یا بگو سر چی دعوا کردین یا توبیخ.. کدمو انتخاب م
آقا یه اینبار رو گذشت کنین اصلا تقصیر من بوده من زیاده روی کردم حقم بود یه اینبار رو بگذرین #فرشیدد
خیلی خب..
فعلا برو محمدجوادو صدا کن با هم بیاید اتاقم کاری هم به این کارا نداشته باش...
#عبدی
زود از اتاق آقای عبدی اومدم بیرون دیدم بدون لکنتی حرف زدم تعحب کرده بودم ولی زود رفتم سمت محمد جواد گفتم داداش پاشو بیا بریم اتاق آقای عبدی #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
زود از اتاق آقای عبدی اومدم بیرون دیدم بدون لکنتی حرف زدم تعحب کرده بودم ولی زود رفتم سمت محمد جواد
داشتم کار میکردم که یهو دیدم فرشید با عجله اومد سمتم و گفت بریم پیش آقای عبدی؛ بهش گفتم:...
چرا انقدر عجله داری چیشده؟!!
#محمدجواد
احسان چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
بعد، خیلی آهسته، انگار دستش به چیزی آلوده شده باشد، پرونده را بست.
همهچیز درست بود.
بیش از حد درست بود.
زمانها.
ورودها.
خروجها.
رد پول.
دسترسیها.
همه به هم میرسیدند.
همه، بیرحمانه، به یک نقطه ختم میشدند: رسول.
احسان چشم بست، اما تصویر از بین نرفت.
هرچه بیشتر تلاش میکرد خودش را قانع کند که شاید اشتباه شده، مدارک بیشتر به صورتش میخوردند. نه یکی، نه دو تا؛ دهها نشانه، دهها همپوشانی، دهها امضا که مثل میخ به نام رسول کوبیده شده بودند.
دستش لرزید.
زیر لب، با صدایی که خودش هم بهزور میشنید، گفت:
— نه...
اما حتی خودش هم فهمید این «نه» از سر یقین نبود.
از سر نخواستن بود.
نخواستنِ اینکه نام رسول روی آن گزارشها باشد.
نخواستنِ اینکه همان آدمی که سالها کنارش ایستاده بود، حالا در مرکز کثیفترین پروندهای باشد که دیده بودند.
نخواستنِ اینکه همهچیز، بیرحمانه و کامل، درست از آب دربیاید.
احسان به عقب تکیه داد.
گلویش خشک شد.
پوزخند بیجانی روی لبش نشست؛ از همان پوزخندهایی که بیشتر شبیه شکستاند تا خنده.
اگر اینها دروغ بودند، کسی خیلی خوب دروغ گفته بود.
و اگر دروغ نبودند...
نگاهش دوباره افتاد به نام رسول.
دیگر حتی نمیتوانست اسمش را بلند بگوید.
اگر اینها راست بودند، یعنی او سالها با کسی زندگی کرده بود که میتوانست اینقدر آرام، اینقدر دقیق، اینقدر بیصدا از پشت خنجر بزند.
احسان پلک زد.
چشمهایش میسوخت، اما اشک نمیآمد.
بدتر از گریه همین بود.
اینکه حقیقت روبهرویش ایستاده بود،
و او هنوز با تمام وجود نمیتوانست آن را بپذیرد.
زیر لب، خیلی آرام، طوری که انگار دارد خودش را میکُشد، گفت:
— مدارک درسته...
بعد مکث کرد.
— ولی من هنوز باور نمیکنم.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
داشتم کار میکردم که یهو دیدم فرشید با عجله اومد سمتم و گفت بریم پیش آقای عبدی؛ بهش گفتم:... چرا انق
ببین جواد میدونم ماجرای دعوا رو گفتی به آقای عبدی
الانم گفت توضیح بدم خودم رو زدم به اون راه عصبی شد گفت یا توضیح بده یا توبیخ
منم گفتم توبیخ بعدش گفتم مقصر من بودم یه اینبار رو گذشت کنین
ببین هیچی رو گردن نمیگیریا اگه بگی مقصر من بودم دوستیم رو باهات تموم میکنم
وسلام
بعد برگشتم برم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببین جواد میدونم ماجرای دعوا رو گفتی به آقای عبدی الانم گفت توضیح بدم خودم رو زدم به اون راه عصبی ش
فرشید خیلی پر سرعت حرفاشو زد و برگشت که بره..
پشت سرش راه افتادمو گفتم: اینجوری نکن معلومه که گردن میگیرم....
نامردی نکنی فرشید تو نباید هیچی بگی...
#محمدجواد