بغض گلومو گرفته بود مثل بچه های بی پناه فقط به امیر نگا میکردم که داد میکشید
چرا من بهش نگفتم چرا از برادر بزرگم قایم کردم ،آره ! من میترسیدم من واقعا از قضاوت شدن ترسیده بودم
امیر داد میزد و من فقط سکوت کرده بودم لب باز میکردم دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود
آره من بی گناه ترین قربانی این ماجرا شده بودم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
اشتباه میکنی #احسان
پس کاری که گفتمو بکن
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بغض گلومو گرفته بود مثل بچه های بی پناه فقط به امیر نگا میکردم که داد میکشید چرا من بهش نگفتم چرا ا
منو نگاه کن!میگم منو نگاه کن رسول
چرا گریه میکنی؟حرف بزن..با اشک ریختن چیزی درست نمیشه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا تقصیر من بوده من واقعا بهش بی احترامی کردم و اونم عصبی شد محمد جواد اونطوری میگفت که من از چشم
فکر نمیکنم تو یه همچین آدمی باشی..
نگاه به محمدجواد کردم که انگار روزه سکوت گرفته بود..
گفتم: اگر هم همچین چیزی باشه هم کار جواد اشتباه بود که اینجوری زده تو صورتت..
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیر.... #رسول
بله؟چرا حرف نمیزنی
بخدا درست نمیشه با حرف نزدن
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
من ..... من....فقط ....ترسیدم ...هنوزم میترسم #رسول
رسول بابا، از چی میترسی خب؟
چرا فکر کردی تنهایی؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
من ..... من....فقط ....ترسیدم ...هنوزم میترسم #رسول
ترس؟رسول و ترس؟
فکر میکنی بیکس و کار شدی که میترسی؟
یادت رفته دوتا داداش داری مثل کوه پشتتن؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
پس کاری که گفتمو بکن #امیرحسین
مدارک رو دادم دست امیر خواستم برم تو اتاق که جلوم رو گرفت
#احسان
و دوباره سکوت
شده بودم مثل بچه های که تو دفتر مدرسه بازخواست میشن کافی بود یک کلمه دیگه بگم تا منفجر بشم با چشمای پر از التماس که بسهههههه! به امیر خیره شده بود حالا دستام شروع کرده بودن به لرزیدن
#رسول