شخصیتبازینعمتالهی💕
سرم رو تقریبا بالا آوردم الان به احتمال زیاد اگه دیروز خبر دار شده باشه الان یزده ولی داره وسایلاشو
باشه..
همه اینا رو بنویس بعدم سربازو صدا کن بیاد ببرتت
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب پس.. بله!پولشویی.. #امیرحسین
من همچین کاری نکردم
#شهاب
شخصیتبازینعمتالهی💕
من همچین کاری نکردم #شهاب
مشخص میشه فعلا باید برم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
مشخص میشه فعلا باید برم #امیرحسین
اما منهیچ وقت همچین کاری نکردم مگر اینکه هاشم عبدالله زاده با هویت من اینکار رو بکنه
#شهاب
خودم دویدم سمت اتاق عمو و خبر دادم،به بچه ها گفتم آماده بشن و خودم رفتم
وقت خبر دادن به بابا و احسانو نداشتم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خودم دویدم سمت اتاق عمو و خبر دادم،به بچه ها گفتم آماده بشن و خودم رفتم وقت خبر دادن به بابا و احسان
یه پیام دادم به بابا که من دارم میرم عملیات و امکان جواب تلفن دادن ندارم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
یه پیام دادم به بابا که من دارم میرم عملیات و امکان جواب تلفن دادن ندارم #امیرحسین
به محض رسیدن به کرمانشاه بچه های اونجا اومدن دنبالمون و رفتیم به سمت آدرسی که شهاب داده بود
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بعد اینکه کیک رو بریدم و خوردیم گفتم جواد دیگه بسه شوخی و خنده پاشو پاشو بریم سایت #عبدی
بابا رفتارش عجیب شده بود..
نمیدونم چرا؛ هیچوقت روز تولد مامان انقدر به فکر کار نبود...
گفتم: چشم شما برید من میام..
بابا رفت و ما هم وسایلا رو جمع کردیم و منم راه افتادم به سمت سایت...
تو راه هم یک کیلو شیرینی تر که بیشترش خامهای بود برای فرشید خریدم..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بابا رفتارش عجیب شده بود.. نمیدونم چرا؛ هیچوقت روز تولد مامان انقدر به فکر کار نبود... گفتم: چشم شما
#فرشیدد
تو نماز خونه بعد نماز یکم دراز کشیدم تازه میخواستم یه چرت بزنم که محمد جواد صدام زد پتو رو کشیدم رو سرم که...
شخصیتبازینعمتالهی💕
#فرشیدد تو نماز خونه بعد نماز یکم دراز کشیدم تازه میخواستم یه چرت بزنم که محمد جواد صدام زد پتو رو
رفتم جلو، پتو رو از رو سرش کنار کشیدم و گفتم: یعنی نمیخوای اول شیرینی بخوری بعد بخوابی؟!
که گفت:...
#محمدجواد