شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس هه بیام که چی کار کنی .. وا منظورت چیه؟ میخوام حرف بزنم دیگه میدونی حرفای من یهو میاد
آشنا ماشنایی چیزیی که نمیای👀؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
از جام بلند شدم رو زمین نبودم انگار سرم گیج میرفت دستم و ستون میز کردم و گفتم : همش بازیه ، نه ؟
بازی چیه؟بشین!
انگار حالت خوب نیست
این آبو بخور
#ناصر
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس هه بیام که چی کار کنی .. وا منظورت چیه؟ میخوام حرف بزنم دیگه میدونی حرفای من یهو میاد
ولش کن نیا منصرف شدم
الان که فک میکنم میبینم حوصله ی سرو کله زدن باهاتو ندارم
حالا بزار یه چایی بخورم شاید دوباره نظرم عوض شد نمیدونم🤷🏻♀
شخصیتبازینعمتالهی💕
بازی چیه؟بشین! انگار حالت خوب نیست این آبو بخور #ناصر
حالم خوبه
فقط بگو همه حرفات دروغه
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه!دروغ نیست #ناصر
ـــ تمومش کن! حرف بزن لعنتی! بگو دروغه
ساده لوحانه داشتم به تنها ریسمان نازکی که در دستم بود چنگ میزدم،لبخند کج و چندشآوری روی لبش نشست. خواست استکانش رو بالا بیاره و جواب بده که همهچیز توی یک ثانیه زیر و رو شد.
صدای فریادِ خشن و کشیدهای فضای قهوهخونه رو شکافت:
— هیچکس تکون نخوره! دستها روی سر... تکون بخورید شلیک میکنیم!
در با لگدِ محکمی باز شد و مأمورهای مسلح با جلیقههای مشکی و چهرههای پوشیده ریختن داخل. صدای به هم خوردن صندلیها، شکستن قلیونها و داد و بیداد کارگرها و مشتریها توی گوشم سوت کشید.
ناصر جا خورد و فنجون از دستش افتاد روی نعلبکی. مأمورها به سرعت جلو اومدن. یکیشون لولهی اسلحهش رو به سمت ما گرفت و با فریاد حکم بازداشت رو نشون داد:
— بچسبید به دیوار! هیچ حرکتی نبینم!
قبل از اینکه بتونم دهان باز کنم یا حرفی بزنم، دستهام از پشت کشیده شد و صدای تقِ فلزی دستبند، مچهام رو قفل کرد. به تکتک آدمها دستبند میزدن، از پیرمردهای گوشهی دنج گرفته تا ناصر و من.
سعی کردم نفس بکشم، اما سینهام تیر کشید. نه کارت شناسایی همراهم بود، نه کارت شناسایی سازمانی، نه هیچی. قبل از سوار شدن به ماشین، برای اینکه ردی نگذارم و امنیتی فکر کرده باشم، همهچیز رو توی خونه جا گذاشته بودم... و حالا دقیقاً توی احمقانهترین تلهی ممکن گیر افتاده بودم.
ما رو هل دادن داخل ماشینِ ون. تاریکی، سرما و صدای بستهشدن محکم درِ عقب مثل آوار روی سرم ریخت.
توی کلانتری و بازداشتگاه همهچیز توی شلوغی و تشنج پیش رفت. نگاهم به دیوار بتونی و رنگپریدهی اتاق بازجویی اول افتاد. حرفهای ناصر، رازهایی که نگفته بود، چهرهی خستهی امیرحسین موقع خداحافظی، رسول و حالا این تحقیرِ دستبند به دست... همهچیز مثل آوار روی قفسهی سینهام سنگینی میکرد.
سرم گیج میرفت و نفسم بالا نمیاومد.
مأمور روبهروم ایستاد، دفترچهی ثبت رو بست و با لحنی سرد گفت:
— اجازه یه تماس داری. فقط یکی. به کی زنگ میزنی که بیاد تکلیفت رو روشن کنه؟
زل زدم به صفحهی تلفن فلزی روی دیوار.
قلبم مثل گنجشک بالبال میزد. الان به کی باید زنگ میزدم؟
به بابا؟... محال بود. اگه پای بابا باز میشد، پرونده، کارم، آبروم و همهچیز هوا میرفت و اولین سوالش این بود که «پسرِ من تو این لجنزار جنوب شهر با ناصر چی کار میکرد؟».
به عمو؟... عمو هم درگیر بود .
به امیرحسین؟... امیر طفلک که با اون چشمهای پر از التماس فقط چند ساعت پیش میخواست کمکم کنه... اگه پای اونم به کلانتری باز میکردم، رسماً ویرونش کرده بودم.
یا به... ؟
انگشتهام روی دکمههای سردِ تلفن خشک شد. مغزم قفل کرده بود و تنهایی، عمیقتر و وحشتناکتر از هر وقت دیگهای، چنگ انداخته بود به گلوم.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
صرفا چون بی جواب نمونی اونایی که منطقی تره رو جواب میدم ۴.سعید ۷.رسول ۹.فرشید ۱۵.داوود ۱۷.رسول ۱۸.هم
خداوکیلی چرا دوست داری توبیخ کنی ؟😑😑😑
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
من ؟ اذیت ؟ بعیده🦦 #رسول
آقا رسول و شیطنت؟
ـــ احسان
#ناشناس
نه آشنا نیستم اما اکانتم رو دوست دارم
نمیخوام الکی الکی از دستش بدم
..
حالا فعلا که گفتم حال ندارم
ولی من میخواستم منطقی باهات حرف بزنم و گزارشو حتی بهش فکرم نمیکردم دیگه تو گفتی یادم اومد
ولی خب لیاقت نداشتی و این موهبت بزرگ ازت صلب شد🦦
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا رسول و شیطنت؟ ـــ احسان
همینو بگو اصلا به من میخورهه🦦
_همونی که محمد دوست داره توبیخش کنه