شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا جسارتا من کی غر زدم؟🥺 #فرشیدد
وا همین الان داری چیکار میکنی؟
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
وا همین الان داری چیکار میکنی؟ #محمد
آقا من فقط پرسیدم ببخشید
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
صرفا چون بی جواب نمونی اونایی که منطقی تره رو جواب میدم ۴.سعید ۷.رسول ۹.فرشید ۱۵.داوود ۱۷.رسول ۱۸.هم
وایییی
من واقعا کار رو جدی میگیرم؟
ممنونن❤️
#سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببخشید؟ #فرشیدد
بچه مثبتی..
زیادی خوبی و البته با این وجود پایهای..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بچه مثبتی.. زیادی خوبی و البته با این وجود پایهای.. #محمدجواد
آخرش شما آشتی کردین یا نه؟
—امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
آخرش شما آشتی کردین یا نه؟ —امیرحسین
اونو فرشید باید جواب بده..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
ـــ تمومش کن! حرف بزن لعنتی! بگو دروغه ساده لوحانه داشتم به تنها ریسمان نازکی که در دستم بود چنگ
دستم رفت روی دکمهها، اما قبل از اینکه شمارهای بگیرم نگاهم به ساعت دیواری کهنهی کلانتری افتاد؛ نزدیک به مغرب بود. همهچیز توی سرم میچرخید، ولی یک حس کهنه و عمیق تهماندهی توانم را بیدار کرد؛ قبل از هر کاری باید نماز میخوندم.
رو به افسر کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم:
— کجا میتونم نماز بخونم؟
سرش را از روی برگههای صورتجلسه بالا آورد. نگاهی از سر تا پایم انداخت، پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
— الواتِ اون قهوهخونه مگه دین و ایمون میشناسن؟ میشناختی که الان با اون خلافکارها تهِ بازداشتگاه نبودی. چیه... یکشبه زاهد شدی؟
حرفش مثل شلاق نشست روی صورتم، اما حتی چشم هم برهم نزدم. حرفی برای دفاع نداشتم؛ حقم بود، بدتر از اینها هم حقم بود. من با دستهای خودم پا به جایی گذاشته بودم که بوی لجن و خلاف میداد، بدون کارت، بدون هویت و درست وسط جمعیتی که سالها پروندههای امثالشان زیر دستم بود.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را انداختم پایین. زیر لب و آرام، طوری که التماس توی صدایم نباشد اما بفهمد اصرار دارم، گفتم:
— هر چی میخوای بگو... فقط یه جا نشونم بده وضو بگیرم و نمازمو بخونم. بعدش هر چقدر خواستی بازجویی کن.
افسر چند ثانیه به چشمهایم خیره شد؛ شاید تفاوت نگاهم با بقیهی بازداشتیهای آن پاتوق را حس کرد، یا شاید لحن بیادعایم کمی نرمش کرد. کلافه خودکارش را کوبید روی میز، دستی به صورتش کشید و به سرباز گوشهی اتاق اشاره کرد:
— ببرش انتهای راهرو... دستشویی اونجاست. فقط دو دقیقه، حواست هم بهش باشه تکونِ اضافه نخوره.
سرباز بازویم را گرفت. سرمای سرامیکهای خیس و بوی نمآلود و شویندهی تندِ آن دستشویی کوچک کلانتری، انگار شوکی بود برای مغز داغکردهام. دستبند از یک دستم آزاد شد. شیر آب سرد را باز کردم. قطرات یخزدهی آب که روی صورتم و دستهایم نشست، کمی از داغی پیشانی و گیجی سرم کم کرد.
با آستینهای بالا زده و پاهای خیس، برگشتم داخل همان اتاق کوچک. سرباز موکت کهنه و رنگورو رفتهای را گوشهی اتاق، روبهروی دیوار بیرنگورو نشانم داد:
— همونجا بخون... زودتر.
ایستادم رو به قبله. دستهایم را بالا آوردم:
— الله اکبر...
همین دو کلمه کافی بود تا تمام بغض فروخوردهی چند ساعت گذشته، از دوری امیرحسین تا درد رسول و خفگی این بازداشتگاه، مثل موج بشکند توی سینهام. دستهایم میلرزید. میان آیهها فقط چهرهی تکتک آدمهایی که به امان خدا رهایشان کرده بودم از جلوی چشمم میگذشت. به سجده که رسیدم، پیشانیام را فشردم به مهر.
آنجا، کف زمین بازداشتگاه، بیشتر از همیشه حس کردم پشتم خالی است، اما همان خلوت چند رکعتی انگار طنابی شد که من را از تهِ چاه بیرون بکشد.
سلام نماز را که دادم، چند لحظه همانطور نشسته ماندم. چشمهایم را بستم، نفس کشیدم و توی دلم گفتم: «خدایا... خودت گرهِ این شب رو باز کن.»
ایستادم. افسر با چشمهایی که دیگر آن پوزخند قبلی در آن نبود، اما هنوز بیاعتماد بود، به تلفن اشاره کرد:
— خب... وقتت تمومه. تلفن بزن ببینیم کی میاد برای ضمانتت، یا بفرستیمت اون پشت کنار رفقات تا صبح بمونی.
رفتم سمت تلفن. اینبار انگشتهایم تردید نکردند. گوشی را برداشتم، شماره را توی ذهنم مرور کردم و دکمهها را یکییکی فشار دادم...
#احسان
#ناشناس
یه جا احسان تو حرفاش گفت رسول روی تخت بیمارستان
مگه رسول چش شده
..
احسان؟؟