eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
ای کاش ادب داشتید و به ممبرتون نمیگفتید گربه سیاه منکه متناتونو نمیخونم ازین به بعد .. خدایی اینو نشد تو همون ناشناس جواب بدم😂 والا گربه سیاه که خوبه کههه منم گربه سیاهم🦦 خیلی خوشحالمون میکنی عزیزمممم اسنپ بگیرم؟
https://eitaa.com/Game_character/45210 اوه اوه آقامحمد غیرتی🥺😂 چقد قشنگ میشی اینجوری🙂 .. آخ قربونتتتت😍🥺❤️
امیر با یه گروه اعزام شده بود برای دستگیری ولی هر چی اصرار کردم سرهنگ به من اجازه نداد که برم... هنوز هم خیلی از دستم عصبانی بود... توی اتاقم نشسته بودم و پرونده رو مرور میکردم... همه چیز به شهاب میرسید و این منو نگران میکرد. به پدرش قول داده بودم که مواظبش باشم اما گمش کردم، حالا که پیداش کرده بودم میخواستم اگه کاری نکرده و بی گناهه هر کاری که از دستم بر میاد براش انجام بدم... توی همین فکرا بودم و پرونده رو ورق میزدم که تلفنم زنگ خورد. ناشناس بود. آیکون سبز رو کشیدم و تماس رو وصل کردم _ الو... صدایی نیومد... _ الو... شما!؟... چرا چیزی نمیگی!؟ خواستم تماس رو قطع کنم که با شنیدن صدای پشت خط متوقف شدم... چرا انقدر پریشون و درمونده بود!؟ کجا بود!؟ چه اتفاقی افتاده بود که اینجوری بود!؟
حتی جرعت نکردید پیام منو کامل بزارید تو گروه کاش حداقل صداقت داشتید .. عزیزممم من که صداقت دارمممم بعدشم ایشون تاج سر بندس رو چشمم جا داره معلومه نمیزارم ناراحت بشه و بهش بر بخوره🦦 و اینکه انقد گله که من حتی اگه میزاشتم هم اصلا براش مهم نبود چون... نمیدونم بگم یانه😔😕 هعیی ببخشید با واقعیت رو به روت میکنم اما... ما متوجه زبون مگسا نمیشیم🥺😭
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
امیر با یه گروه اعزام شده بود برای دستگیری ولی هر چی اصرار کردم سرهنگ به من اجازه نداد که برم... هنو
تا عمو گفت الو، بغضم ترکید. صدای گرم و محکمِ عمو مهدی مثل پتک خورد وسط فرق سرم. تمامِ غرور، تمامِ پنهان‌کاری‌ها و نقابِ محکمی که این چند وقت به صورتم زده بودم، توی یک ثانیه فرو ریخت. چی باید جوابشو می‌دادم؟ چی باید می‌گفتم؟ می‌گفتم کجام؟ با کی بودم؟ چی به سرم اومده؟ با لکنت و به زحمت، در حالی که نفسم بالا نمی‌اومد و گلوم از بغض چنگ می‌زد، فقط گفتم: — سـ... سلام عمو... قبل از اینکه حرف دیگه‌ای بزنم، گوشی با شتاب از دستم کشیده شد. افسر نگهبان دستم رو پس زد، دهنی تلفن رو چسبوند به لبش و با همون لحن خشک و بی‌قیدِ اداری خودش با عمو حرف زد: — الو؟ آقا شما بستگان این پسره هستید؟... تشریف بیارید کلانتری... جنوب شهر. ایشون توی یه عملیات ضربتی توی پاتوق خلافکارها و قهوه‌خونه دستگیر شده، هیچ مدرک هویتی هم همراهش نیست. بیاید تکلیفشو روشن کنید وگرنه فردا صبح می‌فرستیمش دادسرا. چشم‌هام رو محکم بستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار سرد و ترک‌خورده‌ی پشت سرم. حالم از خودم به هم می‌خورد. نمی‌خواستم بشنوم چه اراجیفی داره ردیف می‌کنه و چطور کلمه‌ها رو مثل آوار می‌ریزه روی سر عمو مهدی. دست‌هام یخ کرده بود و می‌لرزید. عمو چه فکری در موردم می‌کرد؟ منی که همیشه حواسم به همه‌چیز بود، حالا مثل یه دله‌دزد بی‌اصل‌ونسب، بدون کارت، کف یه کلانتری تهِ شهر گیر افتاده بودم. با خودم چی کار کرده بودم؟ برای نجاتِ چه چیزی به این لجن پا گذاشته بودم که حالا خودم هم توش تا خرخره فرو رفته بودم؟ افسر گوشی رو با صدای تقِ بلندی کوبید روی پایه و برگشت سمتم: — خب... عموت گفت الان راه میفته میاد. ولی تا وقتی برسه و مدرکی ببینیم، میری توی بازداشتگاه. صدای تقّه‌ی دوباره‌ی دستبند توی گوشم نشست. سرباز بازوم رو گرفت و من فقط مثل یک مجسمه‌ی توخالی، بدون مقاومت، دنبالش کشیده شدم؛ توی راهرویی که هر قدمش بوی تحقیر می‌داد.از برخورد عمو مهدی می‌ترسیدم.