شخصیتبازینعمتالهی💕
تو قلب منیییییییی🥺🫀✨ اون کیه که اونم تاج سرته!؟👀👈🏻👉🏻 _ عمو مهدی
شدیدا فوضولیم گل کرده...
مهم نیست اون آدم چی گفته... اینجوری که تو میگی آدم دلش میخواد هر چی هم گفته با اون بوده باشه😂👀🫀✨
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
تو قلب منیییییییی🥺🫀✨ اون کیه که اونم تاج سرته!؟👀👈🏻👉🏻 _ عمو مهدی
آخ قلبممممم من توان این حرفاتو ندارممممم💘🫂😍
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
آخ قلبممممم من توان این حرفاتو ندارممممم💘🫂😍 #محمد
812K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه این ته ذوقهههههه😍🫀✨👀
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
😂😂تو تو قلبمییی #محمد
نمیگی کیه... نه!؟😂👩🏻🦯
نه... خوشم اومد... اطلاعات نمیدی😂👩🏻🦯
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
تا عمو گفت الو، بغضم ترکید. صدای گرم و محکمِ عمو مهدی مثل پتک خورد وسط فرق سرم. تمامِ غرور، تمامِ
سرباز بازویم را کشید و مرا به سمت انتهای راهرو برد. بوی ماندگی و عرق توی راهروی باریک کلانتری میپیچید. درِ آهنی را که باز کرد، مرا هل داد داخل. چند نفر از همان کارگرها و مشتریهای قهوهخونه گوشه و کنارِ اتاقکِ تاریک روی زمین کز کرده بودند.
چشم چرخوندم. یک بار، دو بار... همهجا را نگاه کردم.
بدتر از همه این بود که ناصر رو نمیدیدم. بین هیچکدام از آدمهایی که دستگیر شده بودند نبود. کجا برده بودنش؟ اتاق بازجویی؟ یا با همون نفوذ و ارتباطاتِ کثیفش تونسته بود خودش رو بکشه بیرون؟
تکیه دادم به دیوار سردِ بازداشتگاه و سُر خوردم روی زمین. زانوهام رو بغل کردم، اما مغزم داشت از کار میافتاد. کلمهها و جملههایی که ناصر قبل از ریختنِ مأمورها میگفت، مثل زنگِ ممتد توی سرم صدا میکرد.
اگه ناصر راست گفته باشه چی؟
اگه این آدمِ خلافکار، این مردی که بوی دردسر میداد، واقعاً داییم باشه؟ مادری که هیچوقت تصویر روشنی از خانوادهاش برام نساخته بودند... اگه این مردِ غریبه واقعاً برادرِ اون باشه چی؟
نفسِ عمیق و لرزانی کشیدم. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد.
حالا عمو مهدی تو راه بود. داشت با تمام سرعت میاومد اینجا تا منو جمع کنه. اگر عمو پاش به کلانتری برسه و ناصر رو اینجا ببینه... چه اتفاقی میافته؟ اصلاً همو میشناسند؟ اگر عمو بفهمه پسری که بهش اعتماد داشته، پنهانی اومده جنوب شهر تا با کسی که ادعا میکنه داییشه قرار بذاره، چی؟
فکرشم آزارم میداد... مثل خوره افتاده بود به جونم و داشت از درون منو میتراشید. تلاقیِ اسمِ عمو مهدی و ناصر توی یک مکان، اون هم سرِ پروندهای که پای رسول رو کشیده بود وسط، میتونست مثل یک بمبِ ساعتی کلِ خانواده رو بفرسته رو هوا.
سرم را میان دستهایم گرفتم و چشمهایم را محکم بستم. کاش زمین دهن باز میکرد و من رو همینجا میبلعید، قبل از اینکه درِ کلانتری باز بشه و قامتِ عمو مهدی توی چهارچوبش پیدا بشه.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیگه این ته ذوقهههههه😍🫀✨👀 _ عمو مهدی
تهشو نمیتونم نشون بدممممم😍❤️
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
تهشو نمیتونم نشون بدممممم😍❤️ #محمد
من غششششش😍🫀✨
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس منم از اون حرفا میخام🥺💔 #مهدیااا .. تو که اصلا رو سر هممون جا دارییی تو قلب هممونییی💘❤️
همین که داداشم گفتتتتتتتتت😍🫀✨💘👀
_ عمو مهدی